عجیب اما واقعی
عزیز دلم دیروز رفته بودم خونهءمامانیم از در که وارد شدم دیدم مامانی داره دلمه برگ انگور و گل کلم درست میکنه.گل از گلم شکفت و مثل شکمو ها خوشحال شدم. به مامانی گفتم من یه سر میرم پایین خونهء دایی نادر. رفتم پایین دیدم که پوران داره دلمه برگ انگور درست میکنه و مهبد هم یه فلفل دلمه ای بزرگ که تو دستای کوچیکش جا نمیشد و همون جور که رو میز نشسته بود بین دو تا کف باش نگهش داشته بود و داشت با قاشق توش مواد میریخت و میگفت تو تمیزیون(تلویزیون)اینجویی(اینجوری)درست میتونن(میکنن). الهی فدات شم گلم کی باشه تو از این کارا واسم بکنی. داشتم میرفتم پیش مامانی که آتوسا هم همزمان با من اومد تو و دید مامانی داره دلمه درست میکنه گفت شما هم دلمه در...
نویسنده :
مامان ماني جون
13:03



