امروز
مانی جونم عزیز دل مامان الهی که فدات شم که واسه دیدنت بی طاقت شدم دیگه دارم از کلافگی غش میکنم سلامت بیا پیشم.
امروز صبح با بابات رفتیم بانک و بعدشم من رفتم خونهء مامانیم یه دو ساعتی اونجا بودم و با نگار هماهنگ کردم که فردا صبح ساعت ٥ بریم دنبالش.آخه بابات گفت صبح زن داییت بیاد تا عصر واسه شب هم مامانم میاد پیشت خودش میگفت مامانم با تجربه تره منم خیالم راحت تره منم قبول کردم.
ساعت ١١ بود که بابات اومد دنبالم اول رفتیم خرید و بعد اومدیم خونه جلوی در بابات مامانیتو دید البته من اومده بودم تو که بابات به مامانیت گفت که قرارمون چی شده آخه چند شب پیش هم مامانیت خودش گفت که من میام بیمارستان من هم فکر کردم خب دوست داره اما امروز به بابات گفت که من شب نیتونم بمونم و صبح میام.بابات بهم گفت زنگ بزن به زن داییت بگو که شب بیاد پیشت اولش ناراحت شدم که مجبورم حرفمو عوض کنم اما بلاخره زنگ زدم.فعلا قرارمون همینه الان بابات رفته بالا شاید دوباره نظرشون عوض شه.من که اصلا دوست ندارم هیچ کس بیاد چون میدونم تو بیمارستان همراه مریض چه قد اذیت میشه.
الهی فدات شم که بی وقفه داری وول میخوری. فردا همین موقع به امید خدا تو بغلمی گلم
عاشقونه دوست دارم
زندگی مامان


امروز
