مردم
مانی جونم دیروز صبح که بیدار شدی و داشتی شیر میخوردی یهو انگار یکی دلت رو فشار بده هر چی خورده بودی رو بالا آوردی.
خیلی ترسیدم داشتم دیوونه میشدم
بغلت کردم و فقط میگفتم الهی بمیرم
تمام لباسات و روتختیت و لباس من خیس شد
آخه مگه چه قد خورده بودی که این همه بالا آوردی
بابات میگفت چرا اینجوری میکنی بچه ترسیده
اما خوب خیلی ترسیده بودم
میگفتم تو که ندیدی
بابات هم گفت دیدم اما تو که اینجوری میکنی بچه بیشتر میترسه
ظهر هم رفتیم خونهء مامانیم
تو خیلی بیقراری میکردی
اصلا نخوابیدی و گریه میکردی
شب زود اومدیم خونه
یه سر رفتیم بالا اما چون مامانیت اینا تازه نقاشی خونشون تموم شده بود بوی رنگ اذیت میکرد و زود اومدیم پایین
یه کوچولو بیقراری کردی و خوابیدی
الهی فدات شم تا جون میگیری نوبت واکسنت میشه
خدا کنه سری بعد اینقد اذیت نشی
دوست دارم عزیزم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


مردم
