دلخورم(این نیز بگذرد)
مانی جونم شنبه رفتیم خونهء مامانی و غروب بابات به هوای تموم شدن کارا اومد دنبالمون.
اما تموم نشده بود و تعمیر کار تو خونه بود.
رفتیم بالا
تو بیقراری میکردی
ساعت ٢٢ اومدیم پایین
تو خاک و خل خوابیدی
من و بابات هم شام خوردیم و خوابیدیم
صبح زود پا شدیم و رفتیم خونهء مامانیم.
بابات گفت کارا تموم شده اما ابگرمکن هنوز آماده نیست
همون جا تو خونهء دایی نادر با پوران حمومت کردیم
غروب بابات اومد دنبالمون و اومدیم خونه.
شام هم از بیرون گرفتیم و زیر منت کسی نرفتیم
دیروز هم رفتیم خونهء مامانی
تا غروب اونجا بودیم
بابات گفت باید خونه رو رنگ کنیم اما من گفتم نه
آخه تو اذیت میشی
رفتیم موکت خریدیم آخه با کفش از رو موکت ها رد شده بودن و ما هم حال شستن نداشتیم.
خواستیم کاغذ دیواری کنیم اما بازم مجبور بودیم دو روزی معطل بشیم که من راضی نشدم و گفتم عید.
بابات فرشا رو دیروز شسته بود
دیشب که اومدیم خونه شروع کردیم به تمیز کردن
تو هم تو کالسکه بودی
موکتارو پهن کردیم
بماند با چه مصیبتی
من که هنگ کرده بودم
اون همه وسیله رو جابه جا کنی بایدم هنگ کنی
ساعت ١ بود که شام خوردیم
امروز هم از صبح شروع کردیم
آشپزخونه رو با بابات با هم شستیم
حموم رو بابات شست
دستشویی رو هم من
با همکاری هم تموم شد
تو هم خیلی آروم و خوب بودی
کارامون تموم شد اما................
بماند این وسط مامانیم گفت من که توانایی کمک ندارم بگم یکی بیاد کاراتون رو بکنه و بعضی ها گفتن:
مگه چه کار داری
بماند که یه نیمرو هم تعارفمون نکردن
بماند.................
همه کارامون تموم شد اما من یاد گرفتم که وقتی بعضی ها سرشون شلوغه آب هم دستشون ندم


دلخورم(این نیز بگذرد)
