مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

دلخورم(این نیز بگذرد)

1390/8/3 18:38
271 بازدید
اشتراک گذاری

مانی جونم شنبه رفتیم خونهء مامانی و غروب بابات به هوای تموم شدن کارا اومد دنبالمون.

اما تموم نشده بود و تعمیر کار تو خونه بود.

رفتیم بالا

تو بیقراری میکردی

ساعت ٢٢ اومدیم پایین

تو خاک و خل خوابیدی

من و بابات هم شام خوردیم و خوابیدیم

صبح زود پا شدیم و رفتیم خونهء مامانیم.

بابات گفت کارا تموم شده اما ابگرمکن هنوز آماده نیست

همون جا تو خونهء دایی نادر با پوران حمومت کردیم

غروب بابات اومد دنبالمون و اومدیم خونه.

شام هم از بیرون گرفتیم و زیر منت کسی نرفتیم

دیروز هم رفتیم خونهء مامانی

تا غروب اونجا بودیم

بابات گفت باید خونه رو رنگ کنیم اما من گفتم نه

آخه تو اذیت میشی

رفتیم موکت خریدیم آخه با کفش از رو موکت ها رد شده بودن و ما هم حال شستن نداشتیم.

خواستیم کاغذ دیواری کنیم اما بازم مجبور بودیم دو روزی معطل بشیم که من راضی نشدم و گفتم عید.

بابات فرشا رو دیروز شسته بود

دیشب که اومدیم خونه شروع کردیم به تمیز کردن

تو هم تو کالسکه بودی

موکتارو پهن کردیم

بماند با چه مصیبتی

من که هنگ کرده بودم

اون همه وسیله رو جابه جا کنی بایدم هنگ کنی

ساعت ١ بود که شام خوردیم

امروز هم از صبح شروع کردیم

آشپزخونه رو با بابات با هم شستیم

حموم رو بابات شست

دستشویی رو هم من

با همکاری هم تموم شد

 تو هم خیلی آروم و خوب بودی

کارامون تموم شد اما................

بماند این وسط مامانیم گفت من که توانایی کمک ندارم بگم یکی بیاد کاراتون رو بکنه و بعضی ها گفتن:

مگه چه کار داری

بماند که یه نیمرو هم تعارفمون نکردن

بماند.................

همه کارامون تموم شد اما من یاد گرفتم که وقتی بعضی ها سرشون شلوغه آب هم دستشون ندم

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

سحر مامان آراد
3 آبان 90 19:14
خسته نباشی عزیزم درکت میکنم مانی جون رو ببوس گلم
خاله خاطره
3 آبان 90 22:05
سلام عزیز دلم خدا رو شکر تموم شد خسته نباشی عزیزم ممنون از لینک عزیز دلم ادم توی سختی ها همدیگه رو خوب می شناسه خودتو ناراحت نکن خوشحال باش که اونا رو شناختی چون می گذرد غمی نیست پس شاد باش و خودتو ناراحت نکن که ارزششو اصلا نداره مواظب خودت و قلب مهربونت باش دوستتون دارم مانی خوشگلمو ببوس ممنون از حضورت
سارا-سبا
4 آبان 90 21:00
خدایا حكمت قدمهایی را كه برایم بر میداری آشكار كن تا درهایی را كه به سویم میگشایی ندانسته نبندم و درهاییكه به رویم میبندی به اصرار نگشایم با يه مطلب جديد آپ هستيم خوشحال مي شيم سر بزنيد خسته نباشيد با اين همه كار
مامان گیسو
4 آبان 90 23:36
الهی بمیرم کاش پیشت بودم و یه کم کمکت می کردم حالت رو خیلی خوب می فهمم خدا به راه راست هدایتشون کنه
مامان ماني
7 آبان 90 10:11
اخه نازي ..... خسته نباشي عزيزم ...... ماني رو ببوس .....