روزانه
مانی جونم این روزا خیلی سریع میگذره
هر روز اتفاقات خاص خودشو داره
مخصوصا حالا با تو
خوف واکسنت منو گرفته و خیلی ناراحتم
اما اینم میگذره.
گل پسرم هر روز بزرگ تر میشی و کارای جالب انجام میدی و من و بابات لذتش رو میبریم.
دو سه روزیه جیغ میزنی
الهی قربونت برم که کلی زور میزنی تا جیغت در بیاد آخه هنوز بلد نیستی که چه جوریه
یه چیز دیگه اینه که از وقتی مامان دستش درد گرفته تو به غیر از شبا تو خواب همش میخوای تو بغلم شیر بخوری
وقتی هم لج میکنی میگی که راه برم و بهت شیر بدم
آخه مامان فدای زورگویی هات بشه خیلی سخته که مثه کوالا آویزون باشی هم واسه خودت هم واسه من.
بیشتر وقتا من و تو تنهاییم
وقتی باباتو میبینی دست و پاتو میبری بالا که بغلت کن اما تا میری بغلش منو نگاه میکنی
به قول بابات:میخواد از یه زاویۀ دیگه تو رو ببینه نمیخواد بغل من باشه
قربون زاویۀ دیدت برم
یه چیز جالب بگم
دیروز سوپ ماهیچه بهت دادم و گوشتش هم توش بود همشو خوردی و آخرش که خواستم دهنت رو تمیز کنم دیدم یه چیزی تو دهنته
کلی ترسیدم
با خودم گفتم من که لهش کرده بودم این دیگه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وقتی از تو دهنت درش آوردم دیدم کلی گوشته
آخه مامان چه طوری برنج و سیب زمینیش رو خورده بودی و گوشتش رو قورت ندادی؟؟؟؟؟؟
اینم اتفاقایی که تو روز واسه من و تو پیش میاد
قربونت برم که همدم تنهایی های مامانتی
بووووووووووووس


روزانه
