مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

بی خوابی

1389/12/21 21:31
300 بازدید
اشتراک گذاری
امروز باید برای چکاب میرفتم آزمایش و سونو از دیشب با بابای مانی جون برنامه ریزی کردیم که چه کار کنیم سر ساعت ۸ وقت سونو بگیریم آخه خانم دکتر بهترین سونوگراف کرج هستن و من فقط ایشونو قبول دارم اما خیلی سخت وقت میده و وقت قبلی هم نمیده اونقدر استرس داشتیم که صبح ساعت ۵ ناخودآگاه بیدار شدیم و هر کار کردیم نتونستیم بخوابیم بابای مانی جون گفت صبحانه بخوریم اما من باید واسه آزمایش میرفتم ونباید صبحانه میخوردم اما بابای مانی جون خورد وطبق عادت همیشگی بعد از خوردن غذا خواب میچسبه!!!!!!!!! هر قدر تلاش کردم بیدار نگهش دارم نشد پرید تو تخت که تخت بخوابه اما از شانس من تا چشمش گرم شد تلفنش زنگ خورد و چرتش پاره شد خلاصه ساعت ۷ رفتیم آزمایشگاه و گفت یه ازمایش دیگه هم داری که باید همین جا صبحانه بخوری ونیم ساعت بعدش خون بدی اما من باید سر ساعت ۸ میرفتم وقت سونو رفتم وقت گرفتم وبرگشتم ودوباره رفتم سونو ساعت ۱۱ نوبتم شد دیگه از بی خوابی حالم بد شده بود وقتی روی تخت سونو خوابیدم دلم نمی خواست پاشم خانم دکتر گفت حال نی نیت خوبه وزنش ۱۰۷۲ گرمه و خدا رو شر مشکلی نداری تو راه برگشتن به خونه بابای مانی جون گفت تو برو خونه ی مامانیت من میخوام سرویس بهداشتی رو با جرم گیر بشورم بوش بده اذیت میشی من هم رفتم خونه ی مامانی و باز هم فرصت خواب رو از دست دادم بعد ظهر هم با دایی رفتیم واسه مانی جون سرویس خواب دیدیم و از اون طرف هم رفتیم که پوران(زن داییم)خرید کنه چشمتون روز بد نبینه بی خوابی از یک طرف و شیطنت مهبد هم از یک طرف دیگه داشتم میمردم ساعت ۱۸:۳۰ رسیدیم خونه زنگ زدم بابای مانی جون بیاد دنبالم تا  ساعت ۸ طول کشید که بیاد همه گفتن شام بخور بعد برو اما من دیگه طاقت نداشتم ساعت ۲۰:۳۰ رسیدم خونه و حالا هم گفتم تا شام حاظر میشه داستان امروز رو واسه مانی جون ثبت کنم
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)