آخرای تابستون با مانی
کوچولوی مامان این آخرین ماه تابستونه و دیگه کم کم باید به خونه موندن عادت کنیم این مدته یه روز در میون خونهء مامانیم بودیم و تو هم حسابی سر بالکن بازی میکردی مامان هم مجبور بود خیلی خیلی مواظبت باشه گاهی هم با مامانیم اینا میرفتیم بیرون و خرید میکردیم چهارشنبهء هفتهء گذشته خونهء مامانیم بودیم که خاله شیوا(دختر خالهء مامانم) اومد و واسه تو هم یه فرغون خریده بود.خیلی خوشت اومد.کلی صحبت کردیم و خندیدیم آخه یه سالی میشد هم دیگه رو ندیده بودیم.کلی هم ازت تعریف کرد. پنجشنبه مامانیم اومد خونمون و صبح زود(10 صبح)بیدارمون کرد. بعد از صبحانه خوردن بابات رفت و مامانیم هم گفت که میخواد بره خرید و بعد هم بره خونه با اینکه روز قبلش خونهء مام...



