مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

بهترين لذت دنيا

گل پسر مامان تو دنيا يه چيزايي هست كه به دست آوردنش خيلي لذت بخشه اونقد  دوست داشتنيه كه گاهي آدما به خاطرش همديگه رو از بين ميبرن بعضي هاش بزرگ و بعضي هم كوچيكه بستگي به آدمش داره كه چه طور بدستش بياره لذت دنيا واسه هر كسي يه معني خاصي داره اداره كردن،خوردن،پوشيدن،گشتن و يا هر چيز ديگه اي كه تو دنيا هست همهء آدما دوست دارن سلامت باشن و خوب بخورن و خوب بپوشن و برن تفريح بعضي ها توانايي دارن و بعضي ها هم نه البته بيشترش به اوضاع مالي بستگي داره اما يه لذتايي هم تو دنيا هست كه بعضي ها تو بهترين شرايط هم نميتونن داشته باشنش منم خيلي چيزارو دوست دارم كه شايد نتونم به دست بيارم اما بهرين لذت دنيام نيست بهترين لذت دنيا و...
20 ارديبهشت 1392

15 روز غيبت

ماني جونم خيلي وقته كه اينجا برات چيزي ننوشتم اين مدته حسابي سرم شلوغ بود بعد از رفتن مامانيت اينا ما هم تقريبا خونه نبوديم يه روز در ميون خونهء مامانيم بوديم و هر شب هم با عمه هات مهمون بازي داشتيم يا اونا ميومدن و يا ما ميرفتيم و خلاصه هم ديگه رو تنها نذاشتيم 30 فروردين رفتيم بالا و آش پشت پاي مامانيت اينا رو درست كرديم و شبش هم من شام درست كردم و رفتيم بالا چون مامان بزرگ بابات بالا بود از اون روز به بعد هم مهمون بازيمون شروع شد حسابي كيف ميكردي و با امير مهدي سر گرم بودي 5 ارديبهشت رفتيم خونهء مامان بزرگ بابات عمه رويات و امير مهدي هم بودن و اخر شب هم كه برگشتيم رفتيم بالا و دوباره شام خورديم و كلي حرف زديم و خنديديمو 2 شب او...
14 ارديبهشت 1392

23 ماهگي

عزيز دل مامان 23 ماهگيت با تاخير مبارك ببخش گلم سيستممون خراب شده بود به قول قديميا كوزه گر از كوزه شكسته آب ميخوره نفسم خيلي با مزه و بلا شدي اما نميدونم چرا اين روزا بد قلقي ميكني و همش به من آويزوني و ايراد ميگيري سر فرصت همه چي در مورد اين چند روز رو واست ميگم دوست دارم عمرمي  
13 ارديبهشت 1392

داري ديوونه ام ميكني

پسرم داري ديوونه ام ميكني ديشب ماكاروني درست كردم و برديم بالا اما لب نزدي و آخر شب دوباره اوردم اما نخوردي امروز صبح هم صبحانه به زور دو تا قاشق شير بيسكوييت با بادوم و پسته خوردي و ناهار هم نخوردي كلي دعوات كردم اما گريه كردي و نخوردي گفتم حالا كه نميخوري برو تو اتاق بشين تا قيافهء مردنيت رو نبينم و تو هم رفتي و نيم ساعت بعد اومدي و يه كمي گريه كردي آخه خواستم بهت غذا بدم با ديدن گريه هات عصبي شدم و گفتم برو تو اتاقت برو تو تختت بخواب و تو هم رفتي 5 دقيقه بعد اومدم يواشكي نگات كنم كه ديدم خوابيدي واسه اينكه غذا نخوري رفتي و خودت خوابيدي اونقد عصبي شدم كه چشمم تيك گرفته و داره عذابم ميده آخه مامان جون اين چه كاريه پسرم!!! چر...
31 فروردين 1392

عكس

اينجا با مامانيت و باباييت و عمه هات رفتيم پارك ارم(شنبه 10 فروردين 92) ماني و امير مهدي عكساي شمال خيلي كمه چون تو حسابي شيطونيكردي و وقت نشد عكس بگيريم ماني لب دريا محمود آباد تو راه برگشتن جاده چالوس رفتيم دل و جگر بخوريم كه تو چون ظهر نخوابيدي اين شكلي شدي(8 فروردين 92) پايين دانشگاه هنر (9 فروردين 92) رفتيم ماهياي عيدمون رو انداختيم تو حوض ميدون اسبي ببين چه كار ميكني!!!!!! ماني سر بالكن خونهء مامانيم اونم پا برهنه(درو باز كردي و فرار كردي) تار بودن عكس به علت لك شدن لنز دوربين توسط ماني "پسر لازم دونستم كه بهت بگم كلاهي كه تو اكثر عكسا سرت هست همون كلاه معروفه كه تا سر ن...
30 فروردين 1392

...

مانی جون مامان ٥ شنبه مامانیت اینا رفتم البته ما که واسه بدرقه نرفتیم فرودگاه آخه ٥ صبح رفتن و بابات بردشون ظهر هم رفتیم خونهء‌مامانیم و سه چرخهء‌تو رو هم بردیم و تا شب تو بالکن بازی کردی و آتوسا و مهبد هم دوچرخه هاشون رو آوردن و سه تایی پدر منو در آوردین هیچ چی هم نخوردی شب بابات اومد دنبالمون و اومدیم خونه شام برات سیب زمینی سرخ کردم و مرغ با آبغوره و تو هم همشو ریختی رو فرش و بدون شام خوابیدی امروز رفتیم بالا و با عمه هات آش پشت پا درست کردیم و تو امیر مهدی هم کلی بازی کردین باید اعتراف کنم وقتی بدون بابات میریم بالا من راحت ترم چون بابات هی میگه مانی کجا رفت برو ببین و من هی باید پاشم حسابی خسته میشم ناهار هم نخور...
30 فروردين 1392

اين هفته مون

پسر كوچولوي مامان اين هفته هم شادي داشتيم هم غصه يكشنبه رفتيم خونهء خالهء بابات البته واسه عيد ديدني اما آش نذري هم داشت تو هم خوردي عصر اومديم خونه و تو خوابيدي اما...... از اونجايي كه خيلي وقته تو خونه پوشك نميشي منم ميدونم جيش نميكني و واسه خواب عصرت پوشكت نميكنم از خواب كه بيدار شدي از تخت اومدي پايين و وايستادي پيش پشتي چشمات قرمز و لپات گل انداخته بود از دور براندازت كردم و حس كردم شلوارت خيسه دويدم سمتت و گفتم نه مامان وايستا ببرمت دستشويي اولين كاري كه كردم دست كشيدم به فرش كه ببينم كجاش خيسه كه برگردونم تا بشورم اما خيس نبود و خوشحال شدم و بردمت تا شلوارت رو عوض كنم كه ديدم بلوزتم خيسه منفجر شدم داد زدم كه ماني...
28 فروردين 1392