مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

پسر تنبل مامان

مانی جونم هر روز که بزرگتر میشی کارای جدیدتری میکنی. پسرم یه کوچولو زور میگی مثلا وقتی شیر میخوری من نباید با کسی حرف بزنم و یا بهت دست بزنم. دوست نداری کسی بهت دست بزنه و اگه کسی بهت دست بزنه غر میزنی. یکی دیگه از کارات که خیلی مامان رو اذیت میکنه آروغ نزدنت بعد از شیر خوردنه که همین باعث خواب زدگیت هم میشه.آخه کوچولوی من خیلی تنبلی به بابات رفتی بعد از غذا باید بخوابی. مامان میترسه بدون آروغ گرفتنت بخوابونت مخصوصا شبا و تو هم بعد از شیر خوردن فراوون خواب میری و تا من آروغت رو بگیرم نیم ساعت و یا حتی ٤٥ دقیقه طول میکشه و تو دوباره بیدار میشی و شیر میخوای. این کار شبانهء مامانه. الان که این پست رو میذارم تو شیرتو خوردی و من آروغت...
15 تير 1390

ترس مامان و بابا

مانی جونم یه چند روزی بود که حس کردم جای واکسنت داره ورم میکنه به بابات گفتم اما باور نکرد تا دیشب که نشونش دادم کپ کرد. امروز صبح بردیمت بهداشت تا نشون بدیم که گفت طبیعیه. از اونجا هم رفتیم پیش جراحت که جای پیخ پیخت رو ببینه که گفت خوبه و یه پماد دیگه داد. راستی یادم رفت که واست بگم بابات شنبه شب رفته بود بازی که پاش پیچ خورده بود و افتاده بود روی پاش و کلی ورم کرده حسابی عصبیم کرد اخه تو این وضعیت نوبره امروز به سختی رانندگی میکرد. فعلا من دو تا بچه دارم چون باید از بابات هم مراقبت کنم.همینو کم داشتم. اما من شکست ناپذیرم. خیلی دوست دارم و واسه راحتیت هر کاری میکنم
13 تير 1390

سایز مانی جون

مانی جونم یادم رفته بود بگم که روز یک ماهگی بردیمت بهداشت و واست تشکیل پرونده دادیم. خانم احمدی مسئول کارای تو شده.اسمشو گفتم که یادت باشه. وزنت ٤ کیلو(موقع تولد٢٤٠٠) قدت٥٣(موقع تولد٤٩) دور سرت٣٦(موقع تولد٣٤) پسرم مامان بدی نبودم چون تو کاغذی که بیمارستان داده بود نوشته بود اگه نوزاد در ماه های اول هر ماه ٥٠٠ گرم اضافه کند شیر مادر کافی بوده. عزیز دلم تو ماه اول ١٦٠٠ اضافه کردی. خوشحالم که تو این یه ماهه تونستم یه کوچولو به همه ثابت کنم که از روز اول زایمان تا الان تنها از پس کارای تو و خونه و خودم و بابات بر بیام. البته تو هم پسر خوبی بودی و مامان رو اذیت نکردی.فقط یه کوچولو کم خوابی شبانه دارم. خیلی دوست دارم و عاشقت...
10 تير 1390

یه کار مهم

مانی جونم عزیز مامان دیروز یک ماهه شدی و به مناسبت یک ماهگیت و اعلام نی نی بودنت رسما به من و بابات و قسمتی از خونه جیش کردی. دیروز وقتی داشتم عوضت میکردم از بابت هم به خاطر اینکه پیخ پیخ شده بودی و پا میزدی کمک خواستم که بابات هم دریغ نکرد. اول به من و فرش جیش کردی خیلی برام جالب بود و فقط میخندیدم که چه طور تا رو فرش ریخت اما بابات حسابی عصبانی بود البته از دست من. بعد بابات دلش واست سوخت که همش بسته ای و گفت حالا که جیش کرد بازش بذار و من هم قبول کردم تا رفتم تو آشپزخونه صدای بابات رو شنیدم که میگفت: جون من نه جون من نه اون وری جون من اون وری.اومدم که ببینم چی شده دیدم بله بازم جیش کردی این دفعه به بابات. ما هم به مناسبت این کار م...
9 تير 1390

پیخ پیخ

عزیز دلم دیروز با بابات بردیمت واسه پیخ پیخ. الهی قربونت برم که اصلا طاقت گریه هاتو ندارم و به زور خودمو نگه داشتم.بابات که میگفت حالم داره بد میشه و  رفت بیرون از کلینیک اما من دائم گوشم رو تیز میکردم که ببینم زیاد گریه میکنی؟ یه مامان دیگه هم اونجا بود و منو دل داری میداد اما نی نی خودش ٥٠ روزه بود. کمتر از ١٠ دقیقه طول کشید و منو صدا کردن و تو رو دادن بغلم الهی قربونت برم که دماغت اومده بود و داشت میرفت تو دهنت. تو راه همچین یقهء مانتومو گرفته بودی که انگار میخوام فرار کنم. از اونجا هم رفتیم خونهء مامانیم آخه واسه یه کاری باید با دایی اینا و مامانی میرفتیم محضر واسه همین بابات ما رو گذاشت اونجا. شیرتو ریختم تو شیشه و کلی ...
7 تير 1390

صد روز دلهره

مانی جونم این موضوع مربوط به قبل از تولدته که امروز واست میگم: تقریبا صد روز قبل از تولدت رفتم خونهءمامانیم. خونه نبود و شادی گفت که با دختر داییش که یه خانم خیلی پیری بود رفته دکتر. منتظر برگشتن مامانیم موندم.وقتی اومد با اون خانم هم سلام و رو بوسی کردم و رفتم تو اتاق که مامانیم اومدو بهم گفت که دختر داییش سرطان داشته و عمل کرده و از خوزستان اومده اینجا واسه رادیو تراپی. مامانیم گفت که میره زیر اشعه تا اینو گفت کپ کردم و گفتم چرا زود تر نگفتی که من نرم نزدیکش مامانیم گفت حواسم نبودو البته دکتر هم نگفت که به زن باردار نزدیک نشه. زنگ زدم ١١٥ و پرسیدم که اونا هم گفتن که خطرناکه و نباید نزدیک بشی. داشتم دق میکردم زنگ زدم به دکتر خودم ...
7 تير 1390