مانی جون 29 روزه
ماني جونم امروز 29 روزه شدي. ديروز رفته بوديم خونهء مامانيم و دايي نادرم براي اولين بار تو رو ديد آخه رفته بود سفر. تا شب اونجا بوديم و بعد بابات اومد دنبالمون اومديم خونه. ديشب سر راه به بابات بر خلاف ميل باطنيم گفتم که برات پستونک بگيره تا شبا اينقدر شير نخوري تا حالت بد شه. الهي فدات شم گلم که اولش يه کوچولو بدت اومد بعد از سر ناچاري قبولش کردي. مامان قربونت بره که پستونک رو صورت کوچولوت مثه فرمون ماشين ميمونه. اما امان از شيطنتت که يه ساعت بعد دستت اومد که واسه چي بهت پستونک داديم و ديگه نگرفتيش. ديشب هم مثه هر شب تا صبح بيقرار بودي و صبح خوابيدي. امروز ظهر هم با بابات و مامانيت برديمت واسه پيخ پيخ اما واسه فردا وقت...


