مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

بدون شرح

مانی جونم امروز رفتیم خونهء دایی اینا به بابات گفتم سر راه بریم و چند تا شلوار واسه تو بخرم قبلا در موردش گفته بودم و وقتی رفتیم تو مغازه دو تا شلوار آشور گرفتم و دیگه به بابات چیزی نگفتم تا عصر همش با خودم فکر کردم کاش بلوزشم گرفته بودم آخه خوشکل بودن و نمیشه که تک باشن. نگار که بهم گفت چه خبره مانی این همه لباس داره اینقد الکی لباس نخر همونایی رو که داره تنش کن کوچیک میشن ها اما من گوشم بدهکار نیست. بابات اومد دنبالمون و گفت که شام بالاییم آخه داییش اینا دعوتن منم رو هوا زدم که آی بریم بلوز شلوارا رو هم بگیریم بابات گفت چه خبره اول که گفتی فقط شلوار میخواد و منم گفتم آخه باید ست باشه و الان میخوایم بریم بالا بابات یه کوچو...
17 آذر 1390

چشم و هم چشمی

مانی جونم این چند روز عزاداری محرم هست و تو هم کلی کم خوابی داری. این روزا یاد بچگیهام افتادم هیئتای اون موقع خیلی بهتر بود کلی آدم عزاداری میکردن و این قد شلوغی نداشتن حالا چی!!!!!!!!! هر دسته ای که رد میشه بیست نفر آدم بیشتر توش نیست و کلی دم و دستگاه واسه سر و صدا تولید کردن دارن هر دقیقه  یه دسته میاد خونهء ماهم که از دو طرف خیابونه و هر جای خونه که بریم صداشون میاد چه صدایییییییییی اوه اوه شیشه ها میلرزه نمیدونم اینا عزاداری میکنن یا رو کم کنی دو سه روزه تو تو کالسکه خوابیدی با اینکه خوابت ده دقیقه بیشتر طول نکشیده اما هر طرف که صدا میومد من میبردمت یه جای دیگه صدا که میاد اما کمتر ای کاش یه روزی...
14 آذر 1390

اوه اوه

مانی جونم دیروز رفتیم خونهء داییها اما قبل بابات رفتیم بیرون و ناهار خوردیم نمیدونم از هایدا خوردن من بود و یا از چیز دیگه اما......... بــــــــــــــــــــــــــــــــله شما اسهال شدین دقیقه ای یه پوشک هههههههههههه بابات برشکست شده از اونجایی که مامان واسه شما هر چی ببینه باید بخره دیروز پشت ویترین یه مغازه بهداشتی پوشک مولفیکس دیدم و سفارش خریدش رو به بابات دادم. امروز بابات صبح زود واسه تحویل گرفتن ماشین باباییت بردشون نمایندگی ظهر که اومد من فرستادمش مخابرات و خرید و شما تو کف بغل بابا رفتن موندی و یه سره گریه کردی. وقتی بابات اومد و بغلت کرد اصلا تحویلش نگرفتی بابات هم همش میگفت:پسره چه قیافه میگیره!!!!!!!!! منم ب...
13 آذر 1390

40روزگی

مانی جونم امروز ٤٠ روزه شدی. امروز میخاستم ببرمت حموم اما بعد فکر کردم یه زنگ بزنم به مامانیت که بیاد گفتم شاید اگه خودم ببرمت دلخور بشه. مامانیت اومد و حمومت کرد و بعدش من لباساتو تنت کردم و خوابوندمت و بعدش خودم رفتم حمام. عزیز مامان ٤٠ روزگیت مبارک
13 آذر 1390

تب

مانی جونم الهی قربون اون نفسای گرمت الهی فدای اون تن تب دارت بمیرم واست پسر کوچولوی مامان دیشب خیلی تب داشتی قطره خوردی اما تبت بالا بود حتی نمیذاشتی یه دستمال خیس بهت بزنم یه قطره آب که بهت میخورد کلی گریه میکردی ترمومترو که میدیدی دهنت رو سفت می بستی و نمیذاشتی تبت رو بگیرم بابات که اومد با عصبانیت داد زدم معلوم هست کجایی!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونم گفت:سر قبرم ههههههههههههههه نترس مامان این یه اصطلاحه بابات زنده هست یه ربع بعد تبت اومد پایین راستی بگم که بابات تولدم رو فراموش کرده بود و وقتی بهش گفتم: "گفت:من چند روز پیش که واست لباس خریده بودم واسه تولدت بود" منم گفتم مهم نیست ................ بعد اومد پول داد و ت...
10 آذر 1390

مانی شش ماهه

مانی جونم دیروز رفتیم خونه دایی کوروش تولدش بود فردا هم تولد منه مامان فدات شه که امسال با همهء سالام فرق میکنه و یه هدیه از طرف خدا دارم قربونت برم دیروز خودمو کشتم که نگام کنی یه عکس خوب ازت بگیرم اما نذاشتی دایی میگفت تولد منه اونوقت همش از مانی عکس میگیرین مامان قربون ناز کردنت اینم عکس هفتهء پیش در حال کباب خوردنت اینم مانی شش ماهه ...
8 آذر 1390

شش ماهگی

مانی جونم عزیز مامان شش ماهگیت مبارک گل پسرم قربونت برم که نیم سال اول زندگیت رو تموم کردی الهی بمیرم واسه اون چشمای خوشکلت مامان دردت بخوره به جونم که اینقد گریه کردی امروز واکسن زدی اونم با چه داستانی خانم واکسیناسیون از تب کردنت پرسید و منم گفتم سری قبل تب کردی واسه همین گفت بدون نامه پزشک واکسنش رو نمیزنیم بردیمت متخصص و نامه گرفتیم رشدتم خوب بود وزن:٧٩٠٠ قد:٥/٦٧ دور سر:٤٣ خدا کنه این دفعه تب نکنی
8 آذر 1390

روزانه

مانی جونم این روزا خیلی سریع میگذره هر روز اتفاقات خاص خودشو داره مخصوصا حالا با تو خوف واکسنت منو گرفته و خیلی ناراحتم اما اینم میگذره. گل پسرم هر روز بزرگ تر میشی و کارای جالب انجام میدی و من و بابات لذتش رو میبریم. دو سه روزیه جیغ میزنی الهی قربونت برم که کلی زور میزنی تا جیغت در بیاد آخه هنوز بلد نیستی که چه جوریه یه چیز دیگه اینه که از وقتی مامان دستش درد گرفته تو به غیر از شبا تو خواب همش میخوای تو بغلم شیر بخوری وقتی هم لج میکنی میگی که راه برم و بهت شیر بدم آخه مامان فدای زورگویی هات بشه خیلی سخته که مثه کوالا آویزون باشی هم واسه خودت هم واسه من. بیشتر وقتا من و تو تنهاییم وقتی باباتو میبینی دست و پاتو می...
5 آذر 1390

کباب

مانی جونم امروز رفته بودیم خونهء مامانیم البته مامانی با دایی نادر و امیر رفتن خوزستان ناهار خونهء دایی نادر بودیم  کلی هم ارگ زدی و شادی کلی فیلم ازت گرفت عزیزم اگه بدونی چه میکردی داشتی ارگو داغون میکردی  عصر رفتیم بالا خونهء دایی کوروش دایی واسه شام مرغ کباب کرد و منم اول استخون بال رو دادم بهت یه کمی که خوردی دیدی مزه نداره انداختیش یه تیکه گوشتش رو بهت دادم آی چه حالی کردی بابات زنگ زد که بگه میام دنبالتون دایی کوروش گفت داریم شام میخوریم و اگه پا شه همه سفره به هم میریزه جون پسرت هم داره میخوره کلی خندیدیم نگار هم پا شد و ازت عکس گرفت دایی گفت بابا بیا شامتو بخور سرد میشه چرا عکس میگیری نگار گفت ...
2 آذر 1390