مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

امان از دست بابات

مانی جونم دیروز بابات زنگ زد و گفت اگه میخوای بری خونهء مامانیت برو.گفت میخواد واسه کاری بره شمال. البته الکی گفته بود. منم زنگ زدم و دایی نادر اومد دنبالمون. با تعجب به دایی نگاه میکردی آخه بابات پشت فرمون نبود واست عجیب بود. دو ساعتی اونجا بودیم که بابات زنگ زد و گفت امشب نمیریم و من میام دنبالتون رفتم جلوی در بابات از ماشین پیاده نشد که ساکتو بگیره بهش گفتم عجب آدمی هستی ها فکر کرد واسه پیاده نشدنش گفتم (اما من واسه اینکه ما این همه بارو بندیل واسه شب موندن بسته بودیم گفتم) بابات گفت حواسم نبود فکرم جایی بود (به دسته گلش بود) یه نگاه به اطرافم انداختم دیدم بَــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله ...
10 آبان 1390

یه سفر کوچولو

مانی جونم امروز ظهر یهو به بابات گفتم بریم برغان بابات هم گفت بریم شال و کلاه کردیم و ساعت ١٢ راه افتادیم وای که هوا چقد دلچسب بود اما به خاطر تو شیشه ها بالا بود یه قسمت از جاده مه غلیظی بود تک و توک ماشین رد میشد رفتیم باغبان کلا اونجا یه امام زاده بود و بابات هم نذرش رو ادا کرد تو هم که حسابی گشنه بودی همون جا شیر خوردی دو ساعت بعد هم اومدیم خونه ناهار هم نداشتیم هر جا زنگ زدیم غذا تموم شده بود مجبور شدم سریع دست به کار شم و غذا درست کنم مرغ و سیب زمینی نمکی درست کردم وای که تو این هوا چه میچسبهههههههههههه واسه شام هم شاید بریم خونۀ مامانی آخه از اصفهان مهمون اومده واسشون فعلا برم دوست دارم گل کوچولو ...
9 آبان 1390

باروون

مانی جونم امروز پنجمین روزیه که یه سره باروون میباره. هوا خیلی عالیه و تو هم صبحا بیشتر میخوابی. خیلی دلم میخواست برم بیرون و قدم بزنم اما............. این روزا حس هیچ کاری رو ندارم و حالم هم یه کمی بده هنوز یه سری خورده ریزه کاری های تمیز کردن خونه مونده اما حسش نیست. دو شبه که تو واسه خوابیدن اذیت میکنی و مامان تقریبا نیمه شب شام میخوره. خیلی کلافه ام خوبه که هستی و سرم با تو گرمه دلمم به تو گرمه خیــــــــــــــــــــــــــــــلی دوست دارم بوس
8 آبان 1390

5 ماهگی

مانی جونم امروز پنج ماهه شدی. مبارکت باشه عزیزم. امروز رفتیم خونهء مامانی. دایی کوروش هم از دبی برگشته بود کلی سوغاتی واست آورده ٦ دست لباس،یه کابشن،یه جفت کفش و.............. امسال دیگه تکمیل شدی و لباس زمستونی نمیخوای دستش درد نکنه مثه بقیهء هدیه هات واست نگه میدارم تا بزرگ شدی ذوق کنی که چقد کوچولو بودی دوست دارم بند انگشتی مامان
8 آبان 1390

دلخورم(این نیز بگذرد)

مانی جونم شنبه رفتیم خونهء مامانی و غروب بابات به هوای تموم شدن کارا اومد دنبالمون. اما تموم نشده بود و تعمیر کار تو خونه بود. رفتیم بالا تو بیقراری میکردی ساعت ٢٢ اومدیم پایین تو خاک و خل خوابیدی من و بابات هم شام خوردیم و خوابیدیم صبح زود پا شدیم و رفتیم خونهء مامانیم. بابات گفت کارا تموم شده اما ابگرمکن هنوز آماده نیست همون جا تو خونهء دایی نادر با پوران حمومت کردیم غروب بابات اومد دنبالمون و اومدیم خونه. شام هم از بیرون گرفتیم و زیر منت کسی نرفتیم دیروز هم رفتیم خونهء مامانی تا غروب اونجا بودیم بابات گفت باید خونه رو رنگ کنیم اما من گفتم نه آخه تو اذیت میشی رفتیم موکت خریدیم آخه با کفش از رو موکت ها رد شده...
3 آبان 1390

یه روز بــــــــــــــــــــــد

مانی جونم دیروز صبح زود از خواب بیدار شدی و با کلی کلنجار خوابیدی. ظهر هم کم خوابیدی غروب هم چون بابات رو ندیده بودی بیقراری میکردی ساعت 20:30 بابات زنگ زد و گفت تصادف کرده و من هم به جای پرسیدن اینکه خودش خوبه گفتم: ماشین خیلی داغون شده بابات هم گفت تقریبا منم گفتم: دستت درد نکنه بعدش به خودم اومدم که چی شده نیم ساعت بعد بابات اومد و اعلام سلامت کرد و رفت. از اونجایی که باید با تو بازی میکرد و به خاطر عجله ای که داشت این کارو نکرد............... موند تو دلت و یه سره گریه کردی داشتم دیوونه میشدم دیگه صدات در نمیومد داشتم میمردم واست مامانیت و عمه سمیرات اومدن و تو یه ربع بعدش خوابیدی اما از ...
29 مهر 1390

اولین غذا

مانی جونم امروز حریره بادووم درست کردم و قاشقت رو زدم توش و دادم دستت هم بازی کردی و هم خوردی البته فقط چشیدی آخه چیزی تو قاشق نبود. قاشق رو ول نمیکردی به زور ازت گرفتمش بابات هم به مراد دلش رسید البته به نام تو بود و به کام من چون خودم خوردمش ...
28 مهر 1390

تصمیم مامان و بابا

مانی جونم یه چند روزی میشه که بابات رفته واست بادوم تازه گرفته و دائم میگه مانی کی غذا میخوره؟  امروز موقع خوردن صبحانه خیلی به ما نگاه میکردی و دهنت آب افتاده بود. بابات هم گفت بیا بهش حریره بدیم. منم گفتم نشاسته نداریم و بابات هم سریع گفت خوب میرم میگیرم. به احتمال زیاد امروز یه کوچولو درست کنیم و بهت بدیم آخه ما مامانو بابای کم طاقت و عجولی هستیم. دلمون نمیاد تو به ما نگاه کنی و چیزی نخوری در این مورد دیگه بیخیال حرفای پزشکی شدیم. حالا بعد میام و واست میگم چی شد دوست داریم
27 مهر 1390