امان از دست بابات
مانی جونم دیروز بابات زنگ زد و گفت اگه میخوای بری خونهء مامانیت برو.گفت میخواد واسه کاری بره شمال. البته الکی گفته بود. منم زنگ زدم و دایی نادر اومد دنبالمون. با تعجب به دایی نگاه میکردی آخه بابات پشت فرمون نبود واست عجیب بود. دو ساعتی اونجا بودیم که بابات زنگ زد و گفت امشب نمیریم و من میام دنبالتون رفتم جلوی در بابات از ماشین پیاده نشد که ساکتو بگیره بهش گفتم عجب آدمی هستی ها فکر کرد واسه پیاده نشدنش گفتم (اما من واسه اینکه ما این همه بارو بندیل واسه شب موندن بسته بودیم گفتم) بابات گفت حواسم نبود فکرم جایی بود (به دسته گلش بود) یه نگاه به اطرافم انداختم دیدم بَــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله ...
نویسنده :
مامان ماني جون
20:28



