بلا شدی
مانی جونم عزیز دل مامان روزای آخره گلم این چه کاراییه که میکنی نفس مامان نمیگی ما نگرانت میشیم؟
دیروز سه ساعت یکسره وول خوردی وداشتی شکم مامانو پاره میکردی آخه مگه من نرفتم دکتر قرار عملو نذاشتم که تو اینجوری میکنی نکنه فکر کردی ما فراموش کردیم که درت بیارم! نه کوچولوی من
ساعت ٢٢ بود که زنگ زدم به دکتر و گفتم که داری چه کار میکنی و اونم گفت سریع برو بیمارستان تا چک بشی و بگو از اونجا به من زنگ بزنن اگه لازم بود بیام
وای که چه قد راه طولانی شده بود و از شانس ما تمام خیابوون ها رو کندن که آسفالت کنن ماشین دائم بالا پایین میشد و بابات هم به در و دیدار و شهردار و...
رسیدیم بیمارستان و بخش زایمان و مامانا و نی نی ها و کلی سر وصدا
حالت حسابی خوب بود و همه بهم خندیدن که چرا از فعالیت زیادت نگران شدم خانم ماما گفت همه واسه این میان که بچه شون تکون نمیخوره تو بر عکسی.خلاصه مامانتو ضایع کردی
اما تو این رفتن به بیمارستان چند تا چیز دستمون اومد:١ برخوردشون با بیمار خوب بود.٢ اجازه میدن که بابا ها همراه مامان ها باشن(تو خونه میگفتن باید همراهت زن باشه نمیذارن مرد پشت در اتاق عمل باشه.اما بابات گفت تا یه نی نی دنیا اومد اوردنش نشون باباش دادن و بعد هم مامانش اوردن که باباش باهاش صحبت کرد و حالشو پرسید).٣فهمیدیم کجا بریم و چه کار کنیم تا اون روز زیاد گیج نباشیم.
الهی من فدات بشم امروز بابات گفت که خدا کنه زود دنیا بیای تا این استرسمون تموم شه
اینم بگم که موفق شدم باباتو راضی کنم که تختمون رو بچسبونه به تخت تو البته گفت باید شام مهمونش کنم.میبینی گلم چه بابای شکمویی داری
منو بابا بیصبرانه منتظرتیم
دوست دارم


بلا شدی
