هفته 39
مانی جونم امروز وارد ٣٩ هفته شدی.
امروز آخرین روزیه که تو دل مامان هستی به زودی همدیگرو میبینیم. میدونم که تو هیچ وقت یادت نمیاد اما من هیچ وقت از یادم نمیره.تمام این لحظه ها تو ذهنم میمونه.
الان همه کارامو کردم.ساک لباسای تو و خودمو گذاشتم رو میز و دائم بهشون نگاه میکنم داشتم با خودم میگفتم که واقعا تموم شد.چه قدر اوایل بارداریم حالم بد بود و گریه میکردم همه میگفتن زود میگذره اما واسه من خیلی دیر میگذشت اما حالا که به عقب برمیگردم میبینم واقعا زود گذشت.
تقریبا ٥ ساعت دیگه باید راه بیفتیم و بریم بیمارستان.خیلی خوشحالم که میبینمت.
خیلی گشنمه نمیدونم چرا اینقدر شکمو شدم شاید مثه بچه ها که از چیزی منع میشن من هم چون نباید چیزی بخورم بیشتر گشنه شدم.
بابات داره فوتبال بارسلون و منچستر رو میبینه و هر چند دقیقه یکبار به من میگه برو بخواب اما من خوابم نمیاد.یه سر درد حسابی هم دارم که کلافه ام کرده.
تمام اینا فدای یه تار موت
این لحظه ها رو با دنیا عوض نمیکنم


هفته 39
