27 روزگیت
مانی جونم امروز ٢٧ روز از تولدت میگذره.
دیشب مهمون داشتیم.به خاطر آبله مرغون امیر مهدی عمه سمیه ات اینا واسه ولیمه تو نیومده بودن که دیشب دعوتشون کردیم مامانی و بابایی و عمه سمیرا و عمه رویات هم اومدن.
پسرم دیروز یه کم تنهات گذاشتم و تا کارامو انجام بدم.
بابات هم بعضی وقتها یه کارایی میکنه که هم خودش هم منو تو زحمت میندازه.گفت میخوام کباب درست کنم آخه هوا دیشب خیلی عالی بود اما چه کبابی کوبیده با کلی درد سر.
دیروز بیقرار بودی و تا من چرخ گوشت رو روشن میکردم آروم میخوابیدی.
این روزا فقط به مراقبت کردن از تو مشغولم و اصلا دلم نمیخواد کار دیگه ای انجام بدم.
دیروز به بابات گفتم که ماه رمضون نزدیکه و مهمون بازی ها شروع میشه من که امسال مثه هر سال مهمونی نمیدم چون مانی اذیت میشه.بابات هم فعلا که گفت باشه.حالا اگه دوباره دلش مهمون بازی نخواد.
دیشب دوباره حمومت کردم.همه میگن وقتی بچه ها رو حموم کنی چند ساعت میخوابن اما تو تازه شارژ میشی.
عاشق اون نگاهتم اونم نیمه شب که دارم از بیخوابی میمیرم و تو با اون نگاهت سر حالم میکنی.
این روزا تموم زندگیمون تو یه اتاق میگذره چون تو اونجایی.دیگه نه سریال واسه من مهمه نه اخبار و فوتبال واسه بابات.
دیگه بابات نمیخواد بدونه قذافی چی شد .تو سوریه چه خبره و یا واقعا بن لادن رو کشتن یا نه؟
فقط و فقط تو مهمی.نه هیچ چیز دیگه ای
دوست داریم دردونه


27 روزگیت
