تعجب
مانی جونم دراز کشیده بودم و پاهامو جمع کرده بودم و تو رو گذاشته بودم رو پام
داشتم انگور میخوردم
داشتی به دورو برت نگاه میکردی
خوشهءانگورو گرفتم جلوی چشات
خوشت اومده بود
با دقت بهش نگاه میکردی
دونه دونه از انگورو میخوردم
هی کم میشد
بی توجه به کم شدنش نگاش میکردی
دو تا دونه مونده بود
یکی مونده بود
تموم شد
با تعجب به ساقهءخالی نگاه کردی
غر زدی
اِ اِ کردی
دست و پا زدی
یه خوشه دیگه برداشتم
گرفتم جلوی چشات
خندیدی
قربون خنده هات
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


تعجب
