هفته 38
مانی جونم عزیز دل مامان دیروز وارد 38 هفته شدی نمیدونی چه حسی دارم قلبم داره از جا کنده میشه واسه دیدن روی ماهت.
دیروز با بابات رفتیم دکتر خانم دکتر گفت که روز یکشنبه باید خودمو حاضر کنم و شب تا ساعت 20 یه شام سبک بخورم و از ساعت 24 دیگه آب هم نخورم و صبح دوشنبه ساعت 6 صبح بیمارستان باشم.
خانم دکتر گفت بریم که صدای قلبتو بشنویم و من روی تخت دراز کشیدم.حرکتاتو حس میکردم و خانم دکتر همچنان دنبال قلبت بود خواستم بگم که قلبت کجاست گفتم الان ناراحت میشه.کم کم دستگاهو به بالای شکمم اورد و بعد صدای قلب کوچولوت و شنید گفت بچه ات با پا بود گفتم نه گفت پس چرا قلبش اینجاست خیلی ترسیدم.دکتر وقتی تعجب منو دید سونو رو دوباره نگاه کرد و گفت نه با سر هست.با ترس گفتم مگه میشه پس چرا قلبش بالاست؟
خانم دکتر گفت الکی فلسفه بافی نکن اون تو پر آبه و ما نمیدونی داره چه کار میکنه شاید خودشو جمع کرده شاید هنوز سرش زیاد پایین نباشه.من با خنده گفتم آخه ترسیدم که نکنه قلبش__________ که دکتر حرفمو برید و گفت برو برو .بعد هم گفت چهارشنبه بیا دوباره صدای قلبشو بشنویم.
سر راه رفتیم رنگارنگ و یه کیک خوشمزه واسه تولد مامانیت گرفتیم واسه شام هم بالا بودیم.
عذر خواهی:
عزیز دلم مامان یه عذر خواهی به تو بدهکاره که میخوام ببخشی.
شنبه صبح بابات گفت اگه میخوای بریخونهمامانیت حاضر شو سر راه تو رو بذارم اونجا گفتم ناهار چی میخوری؟گفت میرم بالا پیش مامانم اینا.منم با خیال راحت رفتم.
غروب وقتی اومدم خونه وارد آشپزخونه که شدم صف مورچه هارو دیدم.
سینک ظرفشویی
روی گاز
حسابی عصبانی شدم آخه من این روزا همش در حال تمیز کردنو بشور وبساب هستم که نکنه جایی تمیز نباشه و ......
اولش به بابات گفتم من تازه آشپزخونه رو شستم این چه وضعشه؟هر چی خوردی ریختی تو ظرفشویی مگه سطل زباله نداریم؟کم کم کار به جاهای باریک و بالا رفتن صدامون رسید و من از عصبانیت شروع کردم به شستن آشپزخونه.
بابات هم حسابی عصبانی شده بود که من دارم کار میکنم اما نمیتونست جلوی منو بگیره و تلافیشو سر چیز دیگه خالی کرد من که بد تر بابات وقتی اون کارشو دیدم خودم هم از عصبانیت تکرارش کردم.
وای که خونمون شده بود بازار شام و منم که مثه بچه ها گریه میگردم و به بابات میگفتم برو بیرون
بابات هم واسه اینکه من آروم شم رفت
پا شدم و خونه رو مرتب کردم.و شام درست کردم و بعد هم یه لیوان شیر بستنی خوردم و خوابیدم ساعت 1 شب بود که بابات اومد.
اولش از اینکه من خونه رو مرتب کردم ناراحت شد اما واسه اینکه دوباره بحثمون نشه چیزی نگفت
آب به صورتش زده بود و صورتش سرد بود.
اومد از منو تو به روش خودش عذر خواهی کرد و منم بی جنبه زدم زیر گریه که بابات گفت تو اصلا به فکر اون بچه تو شکمت نیستی و همش با کارات اذیتش میکنی کلی باهام حرف زد و آرومم کرد بعدش به زور بهم شام داد و تا ساعت 3 بیدار بودیم و صحبت کردیم.
عزیزم خواهش میکنم مامانو ببخشی
خیلی دوست دارم
اصلا باور نمیکنم هفتهء دیگه این موقع تو بغلم باشی.میمیرم واسه اون لحظه


هفته 38
