مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

آخ جون

گل پسرم مامان خيلي خوشحاله ديروز دايي كوروش اينا رفتن خوزستان مامانيم زنگ زده بود كه برن هم يه دوري بزنن و هم مامانيمو بيارن با اينكه الان هم مامانيم هم سه تا دايي هام اونجان اما خوشحالم اول واسه اينكه پيش همن و جمعشو جمعه و بعد چون قراره مامانيم بياد آخ جون راستي هفتهء آينده مامانيت و باباييت و عمه آمنه ات اينا ميرن مكه الانم همش دنبال كاراي سفرشون هستن و ما هم هر روز غروب ميريم بالا و اينم آخ جون(از قول تو)   ...
23 فروردين 1392

سخت و شيرين

پسر كوچولوي مامان نميدونم چرا اينقد تنبل شدم و اصلا هم دلم نميخواد به مغزم فشار بيارم و روزانه هاتو بنويسم؟!!!!! اين روزا خيلي اذيتم ميكني غذا نميخوري و اين باعث ناراحتيم ميشه تمام روز درگير غذا پختن و التماس كردن و داد زدن و عصباني شدن هستم هر چي درست ميكنم نميخوري حتي يه بار سوسيس درست كردم و راضي شدم كه بخوري اما تو مثه گربه فقط ليسش زدي و نخوردي يه شب بابات رفت آي تك واست پيتزا 4 تا پيتزا گرفت(كه زياد قارچ بخوري) چون تو فقط قارچاي اونو دوست داري اما واسه اونم ناز كردي نه هله هوله ميخوري نه غذا گاهي دلم ميخواد سرمو بكوبم تو ديوار بس كه حرصم ميدي خيلي هم شيطوني ميكني از سر و كول من و بابات بالا ميري اونقد بعضي كارات شير...
22 فروردين 1392

سيزده بدر و سفر

پسر كوچولوي مامان تعطيلات نوروز هم تموم شد به همين زودي 12 فروردين ساعت 17:30 بابات از بيرون اومد و به من گفت جمع و جور كن راه بيوفتيم با تعجب نگاش كردم و گفتم كجا؟ خنديد و گفت شمال هر چي من گفتم نه نميشه فردا سيزده است شلوغه،آمادگي نداريم باباتم گفت نه ميريم تو خواب بودي و منم كم كم وسايلمون رو جمع كردم واي بيدار كه شدي اونقد شيطوني كردي كه داشتي ديوونه ام ميكردي هر چي من بر ميداشتم ميذاشتم تو سبد  و ساك تو در ميوردي بلاخره راه افتاديم ساعت 19:30 بود كه مامانيت هم اومد پشت سرمون آب ريخت رفتيم اول جاده چالوس كه آقاي پليس گفت جاده بسته است و ساعت 5 صبح باز ميشه باباتم گفت از جاده هراز بريم تو اصلا 5 دقيقه هم نخواب...
16 فروردين 1392

روزای اول سال

پسر کوچولوی مامان سال 1392 هم اومد مبارکت باشه پسرم صد سال به این سالا اینهمه بدو بدو استرس و نگرانی همش بی خودی بود نمیدونم چرا واسه همه چی حرص میخوردم حتی واسه پوک بودن سیر هفت سینم و باباتو مجبور کردم بره بخره خدا رو شکر راضی شدم دو ساعت مونده بود به سال تحویل که از بیرون رسیدیم خونه اما مثه برق و باد زمان میگذشت ناهارت رو دادم و بدو بدو دنبال کارام بودم لحظه سال تحویل دور هفت سین نشستیم و دعا کردیم برای همه اول کسایی که بیمارن . سلامتیشون رو از خدا خواستم و بعد هم یکی یکی بقیه رو یادم رفت واسه خودم چیزی بخوام سلامتی عزیزانم برام از همه چی مهمتره که اونم خواستم بعد از روبوسی بابات بهمون عیدی داد و یه کوچولو شیرین...
4 فروردين 1392

تبریک

دوستای خوبم ممنون که همیشه بهمون سر میزنید و ما رو خوشحال میکنید پیشاپیش سال نو مبارک امیدوارم که سال خوبی داشته باشید
28 اسفند 1391