مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

بیماری و دردسراش

پسر گلم همونجور که گفتم بیمار شدی شنبه غروب رفتیم بالا و بابات هم اومد و یه ساعتی نشستیم و اومدیم خونه بابات خرید کرده بود و منم مشغول شستن مرغ و گوشت و بسته بندی تو هم واسه خودت با تی وی سرگرم بودی خوب خوب حتی یه بار هم تو آشپزخونه نیومدی که اعتراض کنی ساعت 1 خوابیدیم ساعت 3 شب یهو بیدار شدی و کلی استفراغ کردی من و خودت و بابات و روتختی و هر چی که نزدیکمون بود کثیف شد بردمت تو آشپزخونه تا دست و صورتت رو بشورم که اونجا هم کلی بالا اوردی تمام تنت میلرزید و یخ کرده بودی حسابی ترسیده بودی حتی قربون صدقه ات هم میرفتیم جیغ میزدی از هر صدایی میترسیدی دادمت بغل بابا و لباساتو عوض کردم و روتختی رو جمع کردم و سرمو شستم چون رو ...
11 بهمن 1391

20ماهگی

پسر کوچولوی من 20 ماهگیت مبارک دیشب ساعت 3 شب حالت بد شد هنوزم حالت بده و قراره عصر ببریمت پیش دکترت بعدا میام و همه چی رو واست میگم خیلی دوست دارم الهی زنده باشم و 20 سالگیت رو تبریک بگم بوووووووووس
8 بهمن 1391

از دماغمون در اومد

پسر کوچولوی مامان این هفته آشپزخونمون نیمه تعطیل بود به خاطر شلوغ بودن سر بابا از صبح میرفت و شب میومد اونم خسته و کوفته هیچی تو خونه نداشتیم و فقط واسه تو غذا درست میکردم و ناهار هم نمیخوردم و شب بابا از بیرون غذا میگرفت سه شنبه هم بابات رفت بالا یه سر بزنه که مامانیت اینا گفتن بریم بیرون دور بزنیم و باباتم زنگ زد تا ما آماده شیم وای همه با یه ماشین رفتیم  و کلی هم خندیدیم آخه بابات میگفت الان لاستیک ماشین میترکه و ....... امیر مهدی هم باهامون بود و قرار شد رای بگیریم که چی بخوریم همه نظرشون بریون بود و من و امیر مهدی پیتزا که با رای مامانیت رفتیم و پیتزا خوردیم و کلی خندیدیم و تو هم تمام قارچای پیتزای مامان رو خوردی تو راه...
5 بهمن 1391

نقشه کش کوچولو

جون جونم قربون اون دستای کوچولوت برم الهی فدات شم نقشه کش کوچولو از اونجایی که علاقهء شدیدی به خالی کردن مایعات روی فرش و مبل و در و دیوار و هر جای خونه که فکرشو کنی داری باید همیشه چشمون بهت باشه شیر میدم دستت بخوری و چند لحظه بعد هر جا پا بزارم یا بشینم خیسه کنترل تی وی خیسه و.................خیس واسه همین من و بابات همیشه حواسمون بهت هست گر چه تو اونقد دقیق نقشه میکشی که در یک چشم بهم زدن اونم جلوی چشمون کار خودت رو میکنی لیوان آب و یا.... دستته و میدونیم که داری نقشه میکشی اما تو اصرار داری که ثابت کنی میخوای بخوریش و ما هم گول میخوریم و ازت نمیگیریم غافل از اینکه تو نقشه ات رو کشیدی تا نزدیک دهنت میبری و بعد چپش میکنی ...
2 بهمن 1391

ساندویچ به سبک مانی

جوجوی من قربون اون دستای کوچولوت برم دیشب سوسیس درست کردم و داشتم ساندویچ درست میکردم و میخوردم تو هم تند تند خیارشورا رو میخوردی یهو شروع کردی به تماشا کردن من یه تیکه نون برداشتی و خیار شور رو گذاشتی توش و گازش زدی عزیز مامان قربونت برم که دست به سوسیس نزدی یه ساندویچ به سبک خودت درست کردی و زیاد هم خوشت نیومد چون بعد از دو تا لقمه خوردن خیارشور رو در اوردی و نون رو گذاشتی کنار انگار تو دلت گفتی مامانم چه بد سلیفه است این دیگه چیه میخوره الهی مامان فدات شه زودی بزرگ شو تا هله هوله خورت کنم عشقم بووووووووووووووووووووس
23 دی 1391

قدت به در رسید

مانی جون مامان قربونت برم یادم رفته بود که بگم یاد گرفتی درب ورودی خونه رو هم باز کنی شنبه 9/10/91 تو آشپزخونه بودم که صدای باز و بسته شدن در رو شنیدم فکر کردم بابات اومده اومدم دیدم نه در بسته است و تو چسبیدی بهش شک کردم که شاید تو باز کردی اما بعد با حودم گفتم اگه باز کرده بود از ذوقش میرفت بیرون فرداش مامانیت اومده بود پایین و نشسته بودیم یهو دیدم رفتی و در رو باز کردی کلی ذوق کردم که قدت به در میرسه قربونت برم حالا دیگه هر کی در بزنه میتونی باز کنی البته اگه مامان قفل نکرده باشه امروز یهو درو باز کردی و دویدی تو راه پله به زور اوردمت تو همون موقع یادم افتاد که اینجا ثبتش نکردم ببخش که دیر یادم اومد بعد از ناهار رفتی ت...
21 دی 1391

روزایی که میگذره

مانی جونم قربونت برم که تمام وقتمو پر کردی این روزا میگذره و خاطراتش میمونه هر روز با باز شدن چشمای تو چراغ خونمون روشن میشه و شب با بسته شدن چشمات بازم همه جا تاریک اما مهم اینه که عطر تنت همیشه هست چه خواب باشی چه بیدار هفتهء گذشته بابات شبا میومد و میرفتیم بیرون و به هوای تو تو شهر دور میزدیم و شام میگرفتیم و میومدیم خونه طبق معمول وقت شام خوردن ما تو آب و نوشابه رو چپ میکردی و رو فرش و مامان کارش در میومد دعوات میکردم و تو و بابات میخندیدین جمعه: نگار و آتوسا اومدن خونمون و تو هم کلی ذوق کردی شنبه: هم مثه هر هفته بابات دونگ جمع کرد و رفتیم خرید واسهء شام (بابات هر هفته که عمه هات جمع میشن میگه شام یا چیزی از بیرون ب...
18 دی 1391