بیماری و دردسراش
پسر گلم همونجور که گفتم بیمار شدی شنبه غروب رفتیم بالا و بابات هم اومد و یه ساعتی نشستیم و اومدیم خونه بابات خرید کرده بود و منم مشغول شستن مرغ و گوشت و بسته بندی تو هم واسه خودت با تی وی سرگرم بودی خوب خوب حتی یه بار هم تو آشپزخونه نیومدی که اعتراض کنی ساعت 1 خوابیدیم ساعت 3 شب یهو بیدار شدی و کلی استفراغ کردی من و خودت و بابات و روتختی و هر چی که نزدیکمون بود کثیف شد بردمت تو آشپزخونه تا دست و صورتت رو بشورم که اونجا هم کلی بالا اوردی تمام تنت میلرزید و یخ کرده بودی حسابی ترسیده بودی حتی قربون صدقه ات هم میرفتیم جیغ میزدی از هر صدایی میترسیدی دادمت بغل بابا و لباساتو عوض کردم و روتختی رو جمع کردم و سرمو شستم چون رو ...
نویسنده :
مامان ماني جون
15:48


