مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

روز پر کار مامان

عزیز دل مامان امروز رفته بودم خونه ی مامانیم.از خرید اومد و کلی سبزی و میوه خریده بود اما نمیذاشت کمکش کنم کلی اصرار کردم تا اجازه داد کمک کنم.آخه واسه خودش هم سخت بود من هم دائم میگفتم چرا سبزی آماده نمیخری واسه چی اینقدر خودت رو اذیت میکنی مامانیم هم گفت چرا اینقدر غر میزنی من از سبزی آماده خوشم نمیاد معلوم نیست چه جوری تمیز و خرد میشه و من هم واسش توضیح میدادم که پخته میشه مهم نیست آخرش گفت پاشو نمیخواد کمک کنی اینقدر غر میزنی بچه ات غر غرو میشه.ناهار رو من درست کردم و خوردیم مامانی هم امیر(داییم)رو مجبور کرد ظرفا رو جمع کنه و گفت بشورشون اون هم در رفت تا ساعت ۱۷ درگیر سبزی ها بودیم و ساعت ۱۸:۳۰ بابات اومد دنبالم آخه شنبه ها و دوشنبه ها ب...
22 فروردين 1390

خراب کاری دسته جمعی

عزیز دلم دیروزغروب(جمعه) بابات رفت بالا و پیشنهاد داد که شام پیتزا درست کنیم اما مامانیت گفته بود درد سر داره و تصمیم گرفتن کنتاکی درست کنن بابات هم رفت و دو تا مرغ سالم خرید و به من گفت بریم بالا و همون جا درستش کنیم تا من مرغ هارو شستم ساعت ۲۰:۳۰ شد و با عجله گذاشتیم تو فر همه میگفتن گشنمون شد کی حاضر میشه باباییت هم گفت شعله رو زیاد کنید زود تر حاضر شه ما هم همین کارو کردیم اما اگه بدونی چی شد از عجله ای که کردیم یادمون رفت که محافظ فر رو بذاریم و وقتی رفتیم سراغ فر دیدیم تمام کلید هاش و دسته و همه چیش آب شده اونقدر هول کردیم که اشتباهی به جای چرخوندن و خاموش کردن فر شعله ی وسط رو میچرخوندیم و میگفتیم چرا خاموش نمیشه و از ترس اینکه باباییت...
20 فروردين 1390

قیمت نجومی

مانی جونم امروز مامان رفت دکتر و حسابی خسته شد بابات هم خیلی حوصله اش سر رفت و دایم میگفت من میرم تو ماشین منتظر میمونم اما به خاطر اینکه من ناراحت شدم نرفت. مطب دکتر شلوغ بود و منشی هر سری ۶ نفر رو با هم میفرستاد داخل و اصلا نمیشد خصوصی با دکتر صحبت کرد. من اونقدر منتظر نشستم که کمر درد گرفتم و تو هم حسابی وول میخوردی.قربونت برم فکر کنم تو هم خسته شدی.بابات که تا وارد مطب شد گفت الان یه قیمت نجومی میده و همین طور هم شد و دو برابر دکتر های دیگه دستمزدش بود.بابات گفت اگه میخوای همین دکتر زایمانت کنه اشکالی نداره اما من راضی نشدم و تصمیم گرفتم یه دکتر دیگه برم آخه بابات زحمت کشیده و من راضی نیستم واسه کلاس خودم الکی ولخرجی کنم.
20 فروردين 1390

با تو

مانی جون مامان. الهی قربون این ضربه های محکم و قویت برم گلم میدونم کم کم داره جات تنگ میشه واسه همینه که کمتر وول میخوری عزیز دلم دارم واسه دیدن روی ماهت لحظه شماری میکنم. این روزا مامان خیلی دلش گرفته و به زور جلوی خودش رو میگیره که گریه نکنه.این روزا مامان به مادر نیاز مبرم داره اما حیف که نیست و مامان رو از چند ماهگی تنها گذاشت و رفت پیش اونی که آوردش رو زمین اما من بهت قول میدم تمام تلاشم رو واسه با تو بودن بکنم و تنهات نذارم.
18 فروردين 1390

نی نی وبلاگ 2

بزنم به تخته فکر کنم حال نی نی وبلاگ خوب شده اما سیستم ما رو حسابی به هم ریخته باید ویندوز رو عوض کنیم مدیریت هم که با عرض پوزش به روی خودشون نیاوردن که اتفاقی افتاده اما بازم جای شکرش باقیه که درست شد 
18 فروردين 1390

آخرین کارها

مانی جونم امروز بلاخره یه دکتر خوب پیدا کردم اما واسه شنبه وقت داد.میگن کارش خوبه فقط بد اخلاقه اما واسه من کارش مهمه و اینکه شرایط من رو قبول کنه خدا کنه که قبول کنه تا من هم خیالم واسه زایمان راحت باشه.از امروز تصمیم گرفتم که کم کم همه چیز و مرتب کنم تا موقع تولد تو کاری نداشته باشم البته اگه بابات همکاری کنه و کارای منو به هم نریزه.فقط مونده تخت و کمدت که بعد از کلی گشتن تصمیم گرفته شد که داییم  درستش کنه آخه میگه اونایی که دیدیم به درد نمیخورد زود داغون میشه. امروز بهش زنگ زدم آخه رفته مسافرت قراره تا چند روز دیگه بیاد گفتم زود تر بیا که من بابت سرویس خواب مانی جون خیالم راحت بشه اونم کلی خندید چون من از اول عید بهش زنگ نزده بودم.&n...
17 فروردين 1390