مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

ناراحت شدم

عزیز دل مامان امروز از صبح سر پا بودم .لباس های شسته شده رو جمع و جور کردم وبابات هم امروز کلی خرید کرده بود و من میوه و سبزی و... شستم و جا دادم تو یخچال و فریزر و ساعت ١٦ بود که ناهار خوردید که اونم پر درد سر بود چون من هوس کشک و بادمجون کردم و درست کردم اما بابات گفت که این غذا نشد که من ناهار نمیخورم من هم مجبور شدم واسش مرغ و برنج درست کنم البته بابات حق داشت آخه زیاد بادمجون دوست نداره دیشب هم من شام درست نکردم و بیرون شام خوردیم.ساعت ١٩ هم مامانیم با نگار و آتوسا اومدن اینجا و یه ساعتی بودن و رفتن.دیروز مامانیت اینا با عمه هات یه سفر یه روزه رفتن شمال ساعت ٢٢ بود که به بابات گفتم زنگ بزن ببین کجان و اگه میخوان من واسشون شام درست کنم و...
9 ارديبهشت 1390

همه چیز آماده ست به موقع بیا

مانی جونم بلاخره سرویس خوابت اومد.ساعت ١٩:٤٥ بود که دایی کوروش رسید و با بابات اوردنشون یه ساعتی شد که هی جابه جا میکردن تا اونجوری که من میخواستم بشه اما نشد به توصیهء بابات قرار شد که دایی رو اذیت نکنم وبذاریم سر فرصت.ساعت٢١ دایی رفت و بابات رفت بالا که کمک بیاره مامانی و عمه آمنه ات اومدن و بعدش هم باباییت و عمو مجید(همسر عمه امنه) و همگی با هم کمک کردن و کارو انجام دادن من هم به جز چای اوردن کاری از دستم بر نمیومد.الان دیگه وسایلت رو چیدم تو کمدت و تختت رو هم مرتب کردم ساعت ٢٣:٥٧ دارم واست پست میذارم.همه چیز واسه اومدنت آماده است به موقع و سلامت بیا گلم دوست دارم
7 ارديبهشت 1390

روز خسته کننده

مانی جونم دیروز رفته بودم خونه ی مامانیم که با دایی اینا بریم و سرویس خوابت رو بگیریم وقتی زنگ زدیم آقای فروشنده گفت چون شما خیلی حساس هستین و سفارش کردین کار تمیز باشه من امروز میرم کارگاه تا کارو ببینم شما فردا بییان بعدش هم گفت من فردا زنگ میزنم.امروز از صبح که بیدار شدم درگیر تمیز کردن خونه بودم یه سری جابه جایی های کوچیک ومنتظر که آقای فروشنده زنگ بزنه و دایی بره کارو تحویل بگیره اما هنوز که هنوزه هیچ خبری نشده .من هم که از انتظار متنفرم دیگه حسابی کلافه شدم.نمیدونم چرا این آقا اینقدر بد قوله آخه دو روز پیش که بهش زنگ زده بودیم خودش گفت رو قول ما حساب نکنید.من که فکر کنم تا هفته آینده سر کار باشیم. نازنینم دلم تاپ تاپ میکنه که زود تر ...
7 ارديبهشت 1390

بفرمایید شام

مانی مامان یه برنامه هست که یه شبکه ... میده به اسم بفرمایید شام امشب غذاشون قیمه بادمجون بود قبل از اینکه شروع بشه مامانیت یه ظرف قیمه بادمجون که واسه شامشون درست کرده بود واسمون اورد انگار به دلش افتاده بود بفرمایید شام چی داره. البته اینم بگم که به سفارش بابات گوش نکردم و مثل ظهر غذا نپختم ...
5 ارديبهشت 1390

چی توز موتوری

ماني جونم الان داشتم چي توز موتوري ميخوردم و وب خاله ها و ني ني هاشون رو ديد ميزدم و داشتم واسه خاله سما(مامان گيسو جون) کامنت ميذاشتم وقتي کارم تموم شد دست کردم تو بسته پفک اما هيچي توش نبود .ماماني مثه بچه ها حالم گرفته شد گفتم من کي همشو خوردم که متوجه نشدم ...
5 ارديبهشت 1390

مامان تنبل

کوچولوی مامان امروز مامانت مثل تنبل ها نشست تا ظهر دیگه داشت از گشنگی غش میکرد اما دلش نمیخواست غذا درست کنه امروز روز حقوق بابا بود و معمولا باید آشپزخونه رو تعطیل کرد من هم همین کارو کردم. دیشب به بابات گفتم که رولت بخره و بابات هم گفت فردا میریم بیرون رولت خوری آخه اونجایی که من شیرینی هاشو دوست دارم اون موقع تعطیل بود.ظهر که بابات از سر کار اومد مامانیت زنگ زد که بریم خونه ی مامان بزرگ بابات اما ما که هنوز ناهار نخورده بودیم و من هم تصمیم داشتم که زنگ بزنم غذا بیارن اما نشد چون مامانیت به عمه سمیه هم زنگ زده بود که اونم باهامون بیاد اخه واسه عید ما نرفته بودیم دیدن مامان بزرگ بابات.از اجبار یه املت درست کردم و مثل قحطی زده ها میخوردم ...
5 ارديبهشت 1390

هفته34

34 امروز ماني جون وارد 34 هفته شد.ديروز رفتم دکتر فشارم 10 بود اما از 20 فروردين تا حالا اصلا وزن نگرفتم يعني از 20 اسفند تا ديروز 1 کيلو اضافه کردم نميدونم چرا اما دکتر نگفت که مشکلي هست .قرار شد هفته بعد به گفته دکترم اگه حالم بد نشد و وزنم بالا نرفت نرم دکتر اما قراره آخر هفته 35 برم سونو. ...
4 ارديبهشت 1390