مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

خیالم راحت شد

مانی جونم دیروز صبح بابات وقت سونو گرفت و منشی دکتر گفته بود ساعت ١١ اینجا باشید اما ساعت ١٣ نوبتم شد اونقدر خسته شده بودم که حالم به هم میخورد و دائم سر بابات غر میزدم که اگه خودم اومده بودم ساعت دقیق میگرفتم اما بابات با خونسردی تمام منو دست مینداخت و میگفت برو با منشی دعوا کن برو خفه اش کن برو میزشو به هم بریز و هی میخندید تا بلاخره رفتم تو اتاق سونو. وزنت ٢٥٠٠ بود و حالت هم خدا رو شکر خوب و همچنان مشغول حرکت. بعد از سونو رفتم خونهءمامانیم چون بابات کار داشت و من هم عصر وقت دکتر داشتم قرار شد با مامانیم برم.ساعت ١٧:٣٠ بود که رفتیم و چه باد و بارونی هم شد اما زود تموم شد.هزینه عمل خانم دکتر رو دادم واسم نوبت ٨ خرداد رو داد اما من گفتم ...
19 ارديبهشت 1390

هفته 36

ماني جونم امروز وارد 36 هفته شدي.اين هفته هم تموم شه ديگه نگرانيم از اينکه زود دنيا بياي کمتر ميشه.
18 ارديبهشت 1390

مشت و لگد

مانی مامان عزیز دلم چرا اینقد اذیت میکنی؟میخوای مامان و سکته بدی؟ دیشب با بابات یه سر رفتیم بالا و اومدیم بابات نشست پای تی وی فوتبال ببینه منم داشتم تو نی نی وبلاگ میچرخیدم ومنتظر تکون خوردنات بودم اما انگار نه انگار تنها چیزی که حس میکردم یه چیزی مثه ضربان قلب بود که با تمام سرعت ممکن میزد انگار آب یخ ریختن روم یهو ترسیدم قلبم اونقدر تند میزد که انگار داره تو مغزم میزنه صدای ضربان قلبمو میشنیدم روی زمین دراز کشیدم ودستم و گذاشتم رو شکمم اما هیچ خبری جز همون ضربان تند نبود به بابات گفتم فقط نگام کرد و منتظر بود که من بگم بریم دکتر اما نگفتم.رفتم  یه کم شکمم رو چرب کردم و رو تخت به پهلوی چپم خوابیدم نیم ساعتی صبر کردم بازم خبری نشد...
15 ارديبهشت 1390

ماه نهم

مانی جونم امروز وارد ماه نهم شدی الهی من فدات بشم که این جند روزه منو با لگدات حسابی میخندونی. دیشب تا ساعت دو لگد میزدی منم به بابات گفتم که خیلی پر رویی گفت واسه چی چه کار میکنه گفتم هنوز بیداره. امروز صبح قرار بود با بابات بریم دکتر اما دیشب بابات یه وانت واسه کارش خریده بود که باید میرفت واسه سند و برنامه منو به هم زد منم هم خواستم تنها برم که بابات برگشت و گفت قرارمون افتاد واسه یه ساعت دیگه.دکتر واسم سونو نوشت شنبه باید برم و همون روز هم باید هزینه عمل رو بهش بدم.بعد از دکتر بابات واسه اینکه من تنها نباشم گفت برو خونهء مامانیت ساعت ١٦ هم با ماشین جدید(وانت)اومد دنبالم کلی خندیدیم آخه بابات نمیتونست باهاش درست رانندگی کنه میگه عادت ...
14 ارديبهشت 1390

یه روز خوشمزه یه مامان شکمو

مانی جونم عزیز دلم دیشب هیچ حالم خوب نبود و وضعیتم خیلی خراب بود یه کمی هم خون بالا آوردم بابت هم نگران شده بود اما میخواست منو دل داری بده میگفت تو چنگ انداختی به معده ام همش میگفت یه چیزی بخور ببین اگه باز حالت بد شد بریم دکتر آخرش گفت دوغ بخور شاید حالت بهتر بشه رفت که دوغ بیاره من اصرار کردم که گاز دار بیاره که دعوام کرد و گفت حالت بد میشه دیگه منم خوردم و حرف نزدم. دیشب تو خیلی شیطونی میکردی و کم مونده بود که پاتو از دهنم بیاری بیرون منم که حالم بد با این کار تو و لگد زدن به معده ام بد تر هم میشدم.بابات دستشو گذاشت رو شکمم و گفت پسر بگیر بخواب و اینقد شیطونی نکن.اما کو گوش شنوا. امروز صبح بابات صبحانه رو آماده کرد و به زور ب...
12 ارديبهشت 1390

هفته 35

مانی جونم امروز وارد ٣٥ هفته شدی.الهی مامانت فدات شه با این ورجه وورجه هات دیشب که داشتی از شکم مامان میزدی بیرون بابات گفت نکنه زود دنیا بیاد آخه با هر تکونت داد منو در میوردی نمیدونم شاید به خاطر اون شیرینی نارگیلی بشقابی بود که خوردم اونقد بزرگ بود که با دو تا لیوان چای خوردمش فکر کنم به خاطر همون بود راستی گلم عکسای اتاقت آپلود نشد حالا سر فرصت میذارم که یادگاری بمونه ...
11 ارديبهشت 1390