مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

غیرمنتظره

یه چند روزی میشد که هوا بارونی وبهاری بود اما هیچ کس حتی هوا شناسی هم حدس نمیزد که برف بیاد دیروز وقتی از خواب بیدار شدم طبق عادت اول از پنجره بیرون رو نگاه کردم و دیدم داره برف میاد با اینکه برف رو دوست دارم اما خوشحال نشدم چون قرار بود بریم خرید و برنامه مون به هم میخورد بابای مانی جون رو صدا کردم که صبحانه بخوریم اما پا نشد بعد گفتم ببین چه برفی میاد با خنده گفت خالی بند گفتم پا شو خودت ببین با عجله پا شد و خیلی هم تعجب کرد بعد از صبحانه گفت نمیشه رفت خرید تو رو میبرم خونه ی مامانیت و خودم میرم سر کار قبلش یه سر رفت بالا(خونه ی مامانش اینا)وقتی اومد پایین دوباره از پنجره بیرون رو نگاه کرد دید برف خیلی زیاد شده گفت اصلا نمیشه ماشینو حر...
24 اسفند 1389

هفته 28

امروز مانی جون وارد ۲۸ هفته شد دیروز از صبح تا آخر شب خیلی تکون میخورد وقتی به خانم دکتر گفتم ممکنه از ناراحتی باشه گفت نه اگه کم حرکت کنه ممکنه پس نگران نباش اما امروز خیلی آرومه فکر کنم دیروز حسابی خسته شده امروز داره استراحت میکنه امروز هوا بارونیه وحال میده از رختخواب پا نشی ویکی ازت پذیرایی کنه اما کارای خونه و تنها بودن بهت اجازه نمیده
22 اسفند 1389

بی خوابی

امروز باید برای چکاب میرفتم آزمایش و سونو از دیشب با بابای مانی جون برنامه ریزی کردیم که چه کار کنیم سر ساعت ۸ وقت سونو بگیریم آخه خانم دکتر بهترین سونوگراف کرج هستن و من فقط ایشونو قبول دارم اما خیلی سخت وقت میده و وقت قبلی هم نمیده اونقدر استرس داشتیم که صبح ساعت ۵ ناخودآگاه بیدار شدیم و هر کار کردیم نتونستیم بخوابیم بابای مانی جون گفت صبحانه بخوریم اما من باید واسه آزمایش میرفتم ونباید صبحانه میخوردم اما بابای مانی جون خورد وطبق عادت همیشگی بعد از خوردن غذا خواب میچسبه!!!!!!!!! هر قدر تلاش کردم بیدار نگهش دارم نشد پرید تو تخت که تخت بخوابه اما از شانس من تا چشمش گرم شد تلفنش زنگ خورد و چرتش پاره شد خلاصه ساعت ۷ رفتیم آزمایشگ...
21 اسفند 1389

کج خلقی

نمیدونم چرا امروز اینقدر بد اخلاق بودم به همه چیز و همه کس غر زدم انگار با همه دعوا داشتم از صبح رفتم خونه ی مامانی تا حالا که اومدم خونه حتی تو راه هم به بابای مانی جون غر زدم آروم تر برو اونم گفت چرا الکی ایراد میگیری من دارم با ۳۰ تا میرم خوب شد رفت جایی کار داشت وگر نه وضع جنگی میشد ظهر هم موقع ناهار به مهبد (پسر داییم)که ۴ سالشه گیر دادم اونم ناراحت شد غذا نخورد گفت من میرم پایین خونمون ناهار میخورم فکر کنم امروز از دنده ی چپ بیدار شدم
19 اسفند 1389

برای مانی جون

این روزا خیلی دلم میگیره و احساس تنهایی میکنم نگار(زن داییم) میگه به خاطر تغییر هورمونیه اما هر چی هست منو اذیت میکنه واسه تو هم خیلی دلواپسم الان تنها چیزی که برام مهمه اینه که تو عزیز دلم سالم به این دنیا بیای دیگه هیچ چیزی از خدا نمیخوام جز سلامتی دیروز بابات یه نگاهی به من کرد و گفت خیلی خوشحالی که داری مامان میشی با این حرفش فهمیدم داره حرف دل خودش رو میزنه تو این مدت با هم لحظه های خاصی رو داشتیم حتی بعضی وقتا دعوا هم کردیم شاید به خاطر حساس شدن من یا اینکه بابات احساس میکنه من کمتر بهش توجه میکنم اما از وقتی تو توی زندگیمون اومدی تغییرات زیادی رو احساس میکنم ودلم میخواد هر چه زود تر بغلت کنم یه چیز جالب اینکه من هنوز از نظر ظاهری ...
18 اسفند 1389

هفته 27

امروز ماني جون وارد 27 هفته شد و ميشه گفت وارد 7 ماه هم شد همه ميگن بايد تو اين ماه مواظب باشي چون امکان داره 7 ماهه دنيا بياد امروز باز هم ماني جون طبق معمول اين که هر هفته هديه ميگرفت باز هم از زن داييم يه کابشن سر همي هديه گرفت زن داييم گفت رفته بودم واسه خودم خريد عيد اينو ديدم خريدمش ماماني هم ميگه خوبه منو از کابشن خريدن معاف کردي من هم طبق معمول قربون صدقه ي وسايل ني ني رفتم ...
15 اسفند 1389

ظرف غذا

ماني جون ما قراره اواسط خرداد چشم ما رو روشن کنه اما قرار شد يه سري وسايل ضروريشو زود تر بخريم وبقيه خريد رو بعد عيد بگيريم اما نميدونم چرا از وقتي دستمون به خريد رفت همش داريم خريد ميکنيم اما باباي ماني جون هنوز چيزي نخريده که به عنوان خريد بابا ثبتش کنم ماماني خودم هر دفعه که بهش سر ميزنم يه چيز جديد که خريده باشه رو ميده تا بيارم خونه دفعه پيش گفتم شورت عينکي کم خريديم دیروزکه رفتم چند تا ديگه و يه پتو گرفته بود که بهم داد غروبش هم زن داييم رفته بود واسه ماني جون سرويس غذا خوري خريده بود 
11 اسفند 1389