غیرمنتظره
یه چند روزی میشد که هوا بارونی وبهاری بود اما هیچ کس حتی هوا شناسی هم حدس نمیزد که برف بیاد دیروز وقتی از خواب بیدار شدم طبق عادت اول از پنجره بیرون رو نگاه کردم و دیدم داره برف میاد با اینکه برف رو دوست دارم اما خوشحال نشدم چون قرار بود بریم خرید و برنامه مون به هم میخورد بابای مانی جون رو صدا کردم که صبحانه بخوریم اما پا نشد بعد گفتم ببین چه برفی میاد با خنده گفت خالی بند گفتم پا شو خودت ببین با عجله پا شد و خیلی هم تعجب کرد بعد از صبحانه گفت نمیشه رفت خرید تو رو میبرم خونه ی مامانیت و خودم میرم سر کار قبلش یه سر رفت بالا(خونه ی مامانش اینا)وقتی اومد پایین دوباره از پنجره بیرون رو نگاه کرد دید برف خیلی زیاد شده گفت اصلا نمیشه ماشینو حر...
نویسنده :
مامان ماني جون
11:23


