مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

مَ نون

جون جون مامان یه ماهی میشه که ممنون رو یاد گرفتی و واسه همه چی تشکر میکنی مامان مَ نون وقتی ازت میخوام که از یکی تشکر کنی دیگه اسم همه رو یکی یکی میبری و میگی مَ نون عزیز دل مامان بعضی کارات خیلی خنده داره وقتی تو TV ماشین میبینی میدوی و سوار سه چرخه میشی و رانندگی میکنی آهنگ قلبم میزنه بوم بوم افشین که شروع میشه سوار میشی و هر کاری توش با ماشینه میکنن رو تکرار میکنی و البته آهنگ مال تو هومن و کامران رو هم که میبینی جو گیر میشی و هی از رو مبل میپری پایین و اداشون رو در میاری بعضی آهنگارو خیلی دوست داری انتخاب شادمهر که دیگه نگو تو مسافرت کشتی مارو از اول تا آخر فقط همین یه آهنگ رو شنیدیم یه چیزی که خیلی حرصمو در میاره پاک...
23 مرداد 1392

دو تا مروارید

مانی قشنگم فرشتهء زیبای مامان چند روز پیش متوجه شدم که دو تای دیگه از دندونای آسیابت هم در اومده هر دوتاشون بالا هستن و لثهء پایینت هم متورم شده انگار که پایینی ها هم میخوان سر بزنن قربونت برم که اینقده صبوری و هیچ وقت از درد دندونات ننالیدی مامان فدات شه الان 18 تا دندون داری گلم مبارکت باشه عمرم
18 مرداد 1392

ماه رمضون و خاله بازی

مانی جون مامان این روزا خیلی کم وقت میکنم بیام وبتو آپ کنم چهارشنبه2مرداد خانوادهء باباتو واسه افطار دعوت کردیم از دو روز قبلش که مامان خونه تکونیشو شروع کرد و تا همون روز هم مشغول بود بماند که این وسطا شما هم کار خودتو میکردی و صد باری سبد اسباب بازی هاتو خالی میکردی وسط هال و کمدت رو هم تو اتاق چیزی نبود که دست بهش نزده باشی از همه بدتر هم سبزی بود که یه پیازچه رو نشسته گاز زدی از صبح که پا شدم یا باید به تو میگفتم نکن یا باید به بابات میگفتم که فلان چیز یادت رفت(این دو تا جمله تا لحظهء چیدن سفره هزار بار تکرار شد) خدا رو شکر همه چیز مرتب بود و وقتی سفره رو چیدم تو دست به هیچ چیز نزدی وای خدایی افطاری دادن سخته(وقتی باید حو...
11 مرداد 1392

عكس

ماني جونم اينم يه سري از عكسات كه شيطنتات معلومه خونهء مامانيم اونقد بهوونهء‌آب بازي گرفتي كه ..... بقيه ادامهء مطلب اين همون عكسيه كه گفتم چشماي تابتبو كنده بودي اين تو و محمد متين و امير مهدي قربونت برم كه اينقده زور ميزني كه بوق بزني فداي اون انگشت كوچولوت گفتن نداره ديگه مامان ميخواي برو توش!!! ماني و خرگوش شادي (خونهء مامانيم) اي قربون محبتت اين دو تا هم داغ داغ مال امروزه كه برات ميوه گذاشتم بخوري و رفتم رو تخت استراحت كنم كه دست از سرم بر نداشتي چاق نشدي ها لپات پر از خياره ...
7 مرداد 1392

مهمون بازي

پسر كوچولوي مامان سلام ببخش كه دير دير مينويسم آخه اين روزا هم حوصلهء كم تري دارم و هم وقت(سرمون به مهمون بازي گرمه) اين مدته خيلي اخلاقت بد شده و تا بابا ميره سمت اتاق لباس بپوشه راه ميوفتي دنبالش و گريه ميكني و ميگي منو ببر اول كه ميريد مغازه و هله هوله ميخريد و تا بابات ميخواد درو ببنده بازم گريه ميكني باباتم از سر ناچاري به من ميگه حاضر شيد بريد خونهء مامانيت تقريبا هر روز ميريم و اگه هم يه روز نريم روز بعد حتما ميريم اونجا هم كه ديگه حسابي شيطنت ميكني مامانيم هم كلي به من غر ميزنه كه واست وقت نميذارم آب بازي ميكني و هي سر بالكني واي موزاييك به اون داغي تو بدون كفش راه ميري ميدويي خونهء دايي كوروش درو باز ميكني و دوباره...
28 تير 1392

عكس

اين عكس داغ داغه مال ديشبه كه حسابي هندونه خوردي و آخرشم كل هندونه رو كه زورتم نميرسيد برداشتي و گاز ميزدي و بعدشم مامان مجبور شد حمومت كنه بقيه شون ادامهء مطلب يك روز قبل از تولدت در حال فضولي صيح تولدت تازه از خواب بيدار شده بودي  ماني با كيك تولد اينم بلايي كه سر كيك آوردي هنر نقاشي با نمك (وقتي سر مامان گرم كارشه) ببين جايي از دستت در نره مامان اينم وقتي ميخوام هنرت رو تميز كنم مقاومت ميكني و .... چند شب قبل از سفر ميگن جلوي بچه كاري نكن ياد ميگيره!!!! (خونهء مامانيم) اولين باري كه رفتي تو آب(بغل مامانيت) بعد از آب بازي با كلي كلنجار لباستو عو...
14 تير 1392

سفرنامه

پسر كوچولوي مامان 25 ماهگيت مبارك(با تاخير.باورت نميشه اما همين الان تو بغلم نشستي و همش رو مخمي) چهارشنبه29 خرداد:صبح راه افتاديم سمت چالوس و واسه نهار پاتوق هميشگيمون (اكبر جوجه چالوس)بوديم.تو هم يه لقمه نخوردي كه مامان كوفتش نشه "بابات قبل از سفر لنت ترمز رو عوض كرده بود اما مشكل داشت و تمام جاده رو بدون ترمز رفتيم" بعد از نهار رفتيم و دوباره لنت عوض كرديم و بعد هم رفتيم ويلا گرفتيم غروبش رفتيم دريا و تو براي اولين بار رفتي تو آب .البته دريا خراب بود و سر تا پاي همه مون خيس شد شب هم بابات جوجه زد و تو هم باز لوس بازي در آوردي با كلي جنگولك بازي چند تا لقمه خوردي پنجشنبه30 ام:بعد از صبحانه راه افتاديم سمت مشهد اما خدا عمر نوح ب...
13 تير 1392

گزارش يك ماه آخير

ماني جون مامان سلام تاج سرم گل پسر مهربونم ببخش كه خيلي دير شد از روز تولدت شروع ميكنم.البته مجبورم سريع بنويسم تا بيدار نشدي ببخش اگه متناي مامان ادبيات زيبايي نداره شب قبل از تولدت مامانيت اينا هديه هاشونو دادن روز تولدت هم رفتيم خونهء دايي كوروش و هديه ات رو گرفتي غروب تو راه برگشت خونه رفتيم و يه كيك برات گرفتيم تا شمع روش رو فوت كني و مامان جاي تو برات آرزوي سلامتي كرد ببخشيد ولي به احترام درگذشتگان نشد برات جشن بگيريم يه شب رفتيم رستوران و شام خورديم و تو هم كل كاسه كوزهء ميزو بهم ريختي ماهم مرديم از خنده(آقاي بنده خدا بايد همه جا رو تميز ميكرد كه هيچ گلدون و نمكدونو ني و .... هر كدوم رو از روي يه ميز بر ميداشت) تو اي...
28 خرداد 1392