روزای اول سال
پسر کوچولوی مامان سال 1392 هم اومد مبارکت باشه پسرم صد سال به این سالا اینهمه بدو بدو استرس و نگرانی همش بی خودی بود نمیدونم چرا واسه همه چی حرص میخوردم حتی واسه پوک بودن سیر هفت سینم و باباتو مجبور کردم بره بخره خدا رو شکر راضی شدم دو ساعت مونده بود به سال تحویل که از بیرون رسیدیم خونه اما مثه برق و باد زمان میگذشت ناهارت رو دادم و بدو بدو دنبال کارام بودم لحظه سال تحویل دور هفت سین نشستیم و دعا کردیم برای همه اول کسایی که بیمارن . سلامتیشون رو از خدا خواستم و بعد هم یکی یکی بقیه رو یادم رفت واسه خودم چیزی بخوام سلامتی عزیزانم برام از همه چی مهمتره که اونم خواستم بعد از روبوسی بابات بهمون عیدی داد و یه کوچولو شیرین...
نویسنده :
مامان ماني جون
18:11







