مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

بازي وبلاگي

ماني جونم امروز خاله منا(مامان الينا جون)به اين بازي دعوتمون كرد و منم قبول كردم شايد همهء چيزايي كه مينويسم جدي نباشه اما گفتنش خوشحالم ميكنه بزرگ ترين ترس زندگي: از دست دادن عزيزام و الان هم مردن خودم(چون فكر ميكنم تا يه سني خيلي بهم احتياج داري) اگه 24 ساعت نامرعي شم: ميرم خيلي جاها فضولي اگه غول چراغ جادو توانايي برآورده كردن آرزويي از 5 تا 12 كلمه رو داشته باشه: صلح سلامتي پول از ميان اسب،سگ،پلنگ،گربه،عقاب دوست داشتم اسب باشم اما سواري ندم كارتون مورد علاقهء كودكيم: نميدونم اسمش چي بود اما يه موجوداتي بودن تو دريا زندگي ميكردن و اولش در موردشون توضيح ميداد در پختن چه غذايي تبحر ندارم: كله پاچه چون دوست ندارم و ...
20 خرداد 1392

تولدت مبارك

عمر مامان تولدت مبارك عزيز دردونهء من امروز تولد دو سالگيته دو ساله كه مامان با تو نفس ميكشه دو ساله كه يك لحظه تنهايي رو حس نكردمو بهترين روزاي عمرم رو تجربه كردم روز تولد تو روز خاطره هاي زيباي زندگيمه هيچ حسي نمتونه شبيه به حس تو رو داشتن باشه كوچولوي مهربونم با تمام وجود دوست دارم نميدونم چرا امروز گنگم.چرا براي نوشتن لغت كم اوردم خوشحالم كه تو رو دارم تو بهترين هديه اي كه خدا بهم داده  
8 خرداد 1392

خيلي دلم گرفته

خيلي دلم گرفته ماني جونم دو روز بيشتر به تولدت نمونده و يه خبر بد ديگه بهم رسيد امروز ظهر مامانيم زنگ زد و گفت كه پسر عمهء‌مامانم(عمه فرنگيس) كه تو بلژيك زندگي ميكنن امروز صبح سكته كرده و فوت شده جوون بود عمه قرار بود 20 خرداد واسه چهلم برادرش بياد ايران و حالا بايد عزادار پسرش باشه ديگه نميشه جشن تولد گرفت آخه مامانيم ناراحت ميشه چون پسر برادرش بوده (پسر خواهر شوهرش هم ميشه) خيلي ناراحت شدم خيلي چون همش جووناي خانوادمون فوت ميكنن و يه سال نيست كه اين اتفاق نيوفته الهي اين ديگه آخريش باشه آمين
6 خرداد 1392

در آستانهء دو سالگي

ماني جونم امروز اول خرداده و چند روز بيشتر به تولد دو سالگيت نمونده خدا رو شكر ميكنم كه سلامتي و بزرگ شدي و مامان ديگه نگران خيلي چيزا نيست پسرم تو حرف زدن خيلي تنبلي و من و بابا نگرانيم اما اطرافيان ميگن يهو به حرف ميوفتي از 18 ماهگيت كه 16 تا دندون داشتي هنوز دندون تازه اي در نيوردي از ده ماهگي تو خونه پوشكت نميكردم و رو صندلي توالتت ميشستي اما شبا پوشك ميشدي ولي از عيد به بعد شبا هم پوشك نميشي و سر صبح ميبرمت توالت از 20 ماهگي از شير گرفتمت و بعد به اين نتيجه رسيدم كه موقع خواب بهت شير پاستوريزه با شيشه بدم و تو هم استقبال كردي تا يك ماه پيش برات غذاي جدا ميپختم و البته از غذاي سفره هم اگه ميخواستي بخوري مانع نميشدم اما وقتي د...
1 خرداد 1392

اي شيطون

گل پسر مامان دوشنبه عصري بابات رفت بالا و قرار شام گذاشت و بعد هم به من زنگ زد و گفت كه حاضر شيم بريم خريد اول رفتيم آب انار خريديم و بعد هم رفتيم مرغ بگيريم به آقاي مغازه دار گفتيم تا حاضر شه ما ميريم و بر ميگرديم يه مغازه زير پله نزديك مرغ فروشي بود كه توت داشت و بابات گفت كه بخريم خشكبار هم داشت كه به رديف چيده بود آلبالو خشكه از همه پايين تر بود و دستت بهش ميرسيد تو يه چشم بهم زدن من و بابات يه دونه آلبالو خشكه برداشتي و گذاشتي دهنت و سرت رو انداختي پايين و رفتي سمت مرغ فروشي من و باباتو بگو كه از خنده داشتيم ميتركيديم و بهت ميگفتيم بنداز بيرون تو هم در كمالخونسردي خورديش و هسته اش رو انداختي بيرون آخر شب بابات با مامانيت...
26 ارديبهشت 1392

يه اتفاق بد

ماني جونم جمعه صبح بعد از صبحانه مامانيت زنگ زد و گفت كه دارن ميرن آتيشگاه و گفت ماهم بريم اما بابات گفت نه قرار شد خودمون بريم و من به بابات گفتم نهارمون رو خونه بخوريم و بعد بريم كه همين باعث تنبل شدنمون شد و نرفتيم از صبح هي خونهء مامانيم و دايي اينا زنگ ميزدم اما كسي بر نميداشت جرات اينكه به تلفن همراهشون زنگ بزنم رو نداشتم "اينروزا منتظر يه خبر بد بوديم و هر وقت با هم تماس ميگرفتيم حال عمو رو جويا ميشديم" بعد از ظهر با بابات رفتين و خوردني گرفتين و بعد هم بابات رفت بيرون و تو هم خوابيدي غروب هم چند باري زنگ زدم اما كسي بر نميداشت بابات اومد و گفت هوا خوبه بريم يه دوري بزنيم"برون باريده بود و هوا حسابي عالي بود" داشتيم از...
22 ارديبهشت 1392

عكس

ماني جونم چند روز پيش كه رفته بوديم خونهء مامانيم برديمت پارك اوج هيجان قربون پا رو پا انداختنت اينم يه عكس تو فرودگاه روزي كه مامانيت اينا ميومدن تو تالار هم چون شلوغ بود فقط نشستي و ديد زدي و منم نتونستم ازت عكس بگيرم فقط چند عكس تا با عمه رويات انداختي ...
20 ارديبهشت 1392

بهترين لذت دنيا

گل پسر مامان تو دنيا يه چيزايي هست كه به دست آوردنش خيلي لذت بخشه اونقد  دوست داشتنيه كه گاهي آدما به خاطرش همديگه رو از بين ميبرن بعضي هاش بزرگ و بعضي هم كوچيكه بستگي به آدمش داره كه چه طور بدستش بياره لذت دنيا واسه هر كسي يه معني خاصي داره اداره كردن،خوردن،پوشيدن،گشتن و يا هر چيز ديگه اي كه تو دنيا هست همهء آدما دوست دارن سلامت باشن و خوب بخورن و خوب بپوشن و برن تفريح بعضي ها توانايي دارن و بعضي ها هم نه البته بيشترش به اوضاع مالي بستگي داره اما يه لذتايي هم تو دنيا هست كه بعضي ها تو بهترين شرايط هم نميتونن داشته باشنش منم خيلي چيزارو دوست دارم كه شايد نتونم به دست بيارم اما بهرين لذت دنيام نيست بهترين لذت دنيا و...
20 ارديبهشت 1392