مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

یازده ماهگی

مانی جون مامان یازده ماهگیت مبارک گل پسرم تاج سرم قند عسلم الهی فدای اون دست و پای کوچولوت برم من قربونت بره مامان که همهء زندگیمی عشق میکنم که جلوی چشم وول میخوری و خرابکاری میکنی عشق میکنم که هر چی گم بشه زیر سر توئه عشق میکنم که بابات کلی دنبال کنترل میچرخه و پیداش نمکنه و مجبورم خودم پیداش کنم عشق میکنم که زیر مبل پر از دستمال کاغذی و پوست پرتقاله که تو گذاشتی عشق میکنم که وقتی توپت میره  زیر میز و مبل داد میزنی اونقد که رگ گردنتم بالا میاد با همهء کارات عشق میکنم با خالی کردن سطل زبالهء پوشکات با باز کردن و بستن در با جوییدن پاکت پنیر با ریختن نوشابه روی فرش با گیر کردنت زیر صندلی با سر خوردنت تو آشپ...
8 ارديبهشت 1391

اینو کم داشتیم

گل پسر مامان دو روزه که انگار وجود ندارم اصلا خودمو یادم رفته از چهار روز پیش بابات میگفت شصت دستم درد میکنه و فکر میکرد رو دستش خوابیده واسه همینه یکشنبه شب که اومد خونه دستش ورم کرده بود رفت بالا و مامانیت پماد زده بود و بسته بودش بابات هم به من گفت بگیرم زیر آب گرم منم گفتم نمیدونم واسه همین یه لگن آب گرم اوردم و واسش ماساژ دادم دیروز صبح بد تر شده بود و با مامانیت و باباییت رفتن دکتر و تشخیص نداد رفتن اورژانس بیمارستان و عکس انداخت و بازم چیزی نبود و بلاخره معلوم شد که عفونت کرده و با ماساژ هم عفونت پخش شده تو دستش حالا چه جوری معلوم نیست داروهاشو مصرف کرد اما آروم نشد آخر شب داشت از درد به خودش میپیچید که ناگهان مامان ...
5 ارديبهشت 1391

بی خوابی

جون جون مامان دیشب بد جوری حالمونو گرفتی ساعت 21 بود که بردمت حموم و گفتم تا بابات نیومده یه چرت بزنی و بعد شام بخوریم البته یک ساعت قبلش بهت غذا داده بودم اما وقتی از حموم اوردمت بابات خونه بود و این یعنی تو نمیخوابی ساعت 22:30 بابات گفت بریم بالا و من گفتم چای بخوریم بعد بابات هم گفت زنگ میزنم مامان بیاد پایین مامانیت و باباییت اومدن و تا ساعت 24 بودن کاراتو کردم و خوابوندمت نیم ساعت بعد بیدار شدی این همون چرتی بود که سه ساعت پیش باید میزدی وای همش نق میزدی به بابات گفتم بریم بخوابیم که تو هم بخوابی اما مگه میخوابیدی خوابت میومد اما مبارزه میکردی دائم وول میخوردی خودتو پرت میکردی رو تخت ما و دوباره رو تخت خودت د...
3 ارديبهشت 1391

آفرین گل پسرم

مانی جونم الهی مامان فدات شه که اینقده عاقلی جونم برات بگه که روز دوم عید بود که با بابات رفتیم خرید و واست یه صندلی توالت خریدیم بعد هم مامان میبردت تو حمام و میشوندت روش تا (ببخشید ها)جیش کنی تو هم روی مامان رو زمین نمیزدی و حرفش رو گوش میکردی یه بار هم بردمت تا پی پی کنی و تو هم کردی از اون به بعد دیگه تو پوشکت پی پی نمیکنی و وقتی پی پی داری آویزون من میشی و یه سره نق میزنی تا ببرمت رو صندلی توالتت این روزا اگه حال داشته باشم چند ساعتی پوشکت نمیکنم و هر یه ربع میبرمت و تو هم جیشت رو میکنی به نظرم هر چی زود تر بهت یاد بدم تو هم زود تر یاد میگیری و از پوشک کردن راحت میشی همه میگن خوبه دیگه پوشک نمیخری اما من اصلا به فکر پولش ن...
2 ارديبهشت 1391

وای وای وای

مانی جونم این روزا حسابی شیطون شدی پدرمو در اوردی پوستمو کندی و........... بذار دیگه چیزی نگم دیروز رفتیم خونهء دایی اینا شب هم بابات اومد دنبالمون یه چای درست کردم و نشستیم و داشتیم فوتبال بارسلون و چلسی رو میدیدیم ده بار به بابات گفتم چاییت رو بخور اونم ده بار گفت مواظب باش مانی دست نزنه ده بار هم سینی رو جابه جا کردم نمیدونم چی شد که یهو حمله کردی و چای رو ریختی تنها کاری که کردم دستت رو تا مچ کردم تو دهنم نگی دهن مامانم چقد گشاده نه حالم داشت بد میشد انگشتات ته حلقم بود و با سرعت دویدم تو آشپزخونه و دستت رو بردم زیر شیر آب بابات هم مشت میزد رو زمین و میگفت تو حواست به بچه نیست اما خدا رو شکر چیزیت نشد وای با...
31 فروردين 1391

مسافرتمون و...........

مانی جونم یه مدتی میشه که برات چیزی ننوشتم 15 فروردین رفتیم سفر البته قرار بود بریم شمال که اول جاده چالوس من و بابات گفتیم بریم اصفهان و همه هم قبول کردن تا شب طول کشید که یه هتل خوب پیدا کنیم و بعدشم دیگه خسته بودیم و جایی نرفتیم فرداش رفتیم میدان امام و بعدشم رفتیم پل خواجو با دختر عمهء مامانم که اونجا هستن قرار گذاشتیم و رفتیم خونشون غروب راه افتادیم و رفتیم اراک خونهء عموی مامانیت فردا ظهر هم اومدیم کرج خیلی زود رفتیم و برگشتیم و همهء اینا واسه این بود که سه تا خانواده بودیم و هر کسی باید به کاراش میرسید قرار گذاشتیم که جمعه رو استراحت کنیم و شنبه بریم شمال که همه گفتن نه زوده و یه هفته دیگه بریم اما من و بابات برناممو...
26 فروردين 1391

آخر تعطيلات

ماني جونم شنبه رفتيم خونهء دايي نادرم مامانيم هم نبود شب هم اومديم خونه يكشنبه يا همون سيزده به در مثه سال گذشته تصميم گرفتيم جايي نريم و آخر شب بريم بيرون يه دوري بزنيم مامانيت اينا هم كه چون پايه نداشتن نرفتن و همه مون رو ناهار بالا دعوت كردن واسه عصر هم آش درست كردن و رفتن بيرون اما ما نرفتيم شب سه نفره رفتيم بيرون و شام خورديم سيزده مون اينجوري تموم شد البته قراره فردا بريم شمال به مامانيت و باباييت و عمه هات گفتيم اما هر كدوم يه دليل واسه نيومدن داشتن و ما هم تصميم گرفتيم تنها بريم اما امشب گفتن ما هم مياييم فردا صبح راه ميوفتيم نميدونم كدوم شهر ميريم اما بابات گفته نميخواد خونهء فاميلاش بره نميدونم اين همه وسيله كه ...
14 فروردين 1391

دردری

مانی جونم دیروز ظهر رفتیم خونهء دایی بابات شبش هم یه سر رفتیم خونهء خالهء بابات و بعد هم یه دور کوچولو زدیم و اومدیم خونه امروز صبح میخواستیم بریم خونهء مامانیم اما زنگ زدیم و گوشی رو برنداشت گفتیم شاید نباشه بابات که داشت میرفت بیرون کلی گریه کردی و بابات هم برگشت و گفت حاضرت کنم که بریم خونهء داییم اما چون غذات نپخته بود گفتم نمیرم خیلی بیقراری کردی و آخرشم خوابیدی یه چند روزی میشه که تو خواب خیلی وول میخوری و شبا باید کلی دنبالت بگردم تا پیدات کنم گاهی هم تو خواب حس میکنم از تختت افتادی پایین راستی گوشه لبت زخم شده مثه تبخال خیلی نگرانتیم بابات دیشب میخواست ببریمت دکتر اما چون متخصص نیست منصرف شدیم این روزا خیلی بلا شدی ...
11 فروردين 1391

بازم مهمونی

مانی جونم امروز مامانیم و شادی و مهبد اومدن خونمون یه سر هم رفتیم بالا بعدشم اومدیم و من ناهار درست کردم و بعد از ناهار هم رفتن تو هم که این روزا مثه بچه گربه واسه خودت تو خونه میچرخی و تو دست و پای مامان وول میخوری فدات بشم من پیشی مامان  
9 فروردين 1391

ده ماهگی

مانی جونم ده ماهگیت مبارک امروز ده ماهه شدی امروز خوابونده بودمت و نشسته بودم داشتم آجیل میخوردم صدای همیشگیت که از خواب بیدار میشی اومد اومدم تو اتاق تا نگات کنم اما ندیدمت داشتم از ترس سکته میکردم ای بابا کجا رفته آخه اتاق یه کمی تاریک بود پایین تختت رو نگاه کردم که دیدم بعله افتادی رو بیگ بر آخه من اونو میذارم پایین تختت تا اگه افتادی چیزیت نشه کلی کیف کردی چون به خاطر جنسش نمیذارم بهش دست بزنی و امروز روش خوابیده بودی خدا رو شکر که چیزیت نشد الان بابات اومد و بهش گفتم گفت خاک بر سرت ههههههههههه کلی خندیدم اما اون موقع خیلی ترسیده بودم بابات خیلی دوست داره اگه خدای نکرده یه خراش برمیداشتی پوستم کنده بود ع...
8 فروردين 1391