مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

تق تق

مانی جونم امروز به وضوح مرواریدت رو دیدیم وای با اون تق تقی که میکردی حسابی من و باباتو خوشحال کردی موقع آب خوردنت بود که با دندونت میزدی به لیوان خوش آیندترین صدا بود خدا رو شکر که هیچ علائم بدی جز یه کوچولو نق زدن نداشتی الهی همهء دندونات همین قد راحت در بیاد فدات شم پسر صبورم
24 بهمن 1390

قول

مانی جونم امروز رفتیم خونهء مامانیم مامانیم گفته بود هر وقت مانی دندون در آورد واسش کباب میکنم نمیدونست دندونت در اومده اما کباب درست کرده بود این شد که به قولش عمل کرد قربونت برم با این دندون کوچولوت که غذای دندون گیر میخوری
23 بهمن 1390

اشکت

مانی جونم امروز گریه کرده بودی و اشکت رو لپت بود و بابات هم خوردش خیلی برام جالب بود آخه چند ساعت قبل خودم همین کارو کرده بودم و وقتی بابات بهم گفت تعجب کردم قربون اشکات
22 بهمن 1390

امان از دست مانی و باباش

مانی جونم یه چند روزی هست که بابات میگه پس چرا مانی جون چهار دست و پا نمیره دیر شد تقصیر توئه محدودش کردی رو زیر اندازش واسه همین از روش اون ور تر نمیره یه ملحفهء بزرگ تر پهن کن کلی از این حرفا امروز صبح هوا برفی بود خیلی ها دلشون نمیخواد تو این جور هوا از جاشون پا شن من و تو و بابات هم همین طور کلی تو تخت بازی کردیم بابات تو رو نشونده بود رو دلشو من هم هر کاری میکردم تو تکرار میکردی سرفه میکردم با بینیم بلند دم و بازدم میکردم صدامو نازک و کلفت میکردم جیغ میزدم و تو هم مثه طوطی یکی یکی تکرار میکردی من و بابات هم میخندیدیم((زودی واست اسپند دود کردم که خودمون چشت نزنیم)) از خوشحالی یهو بلند گفتم"خدایا شکرت" تو...
19 بهمن 1390

از کجا شروع کنم؟؟؟؟

مانی جونم این روزا تمام فکرم مشغول تمیز کردن خونه شده نمیدونم از کجا شروع کنم!!! که زیاد خسته نشم تا واسه تو هم انرژی داشته باشم تو گل پسرم خیلی خوبی و اذیت نمیکنی اما چند روزی میشه که مثه کوآلا بهم میچسبی و تا از کنارت پا میشم گریه میکنی فعلا شست و شو رو شروع کردم و پتو ها رو دونه دونه تو ماشین میذارم تا شسته شه فرشامونو هم خدا رو شکر اول پاییز شستیم از همه سخت تر آشپزخونه هست که باید بابات خونه باشه تا من تمیزش کنم سال پیش که تو تو دل مامان بودی همه بهم میگفتن نمیخواد کاری کنی بذار بعد از زایمان در صورتی که باید میگفتن اگه کاری داری بیاییم کمکت من با اون شرایطم و تقریبا استراحت مطلق داشتنم تمام کارامو کردم و بقیه هم نگام کر...
18 بهمن 1390

خرید

مانی جونم چند روزی بود که به بابات میگفتم بریم خرید اما کو گوش شنوا بابات دوست داره همه کاراشو بذاره واسه دقیقهء ٩٠ منم که میدونم دم عید شلوغه و بابات هم هی میگه زود باش بچه خسته شد یه تصمیم عالی گرفتم به بابات گفتم من با زن داییم میرم واسه خودم خرید میکنم تو مانی جون خریدتون باشه دم عید بابات هم قبول کرد ظهر زنگ زدم پوران  با شادی اومدن دنبالمون و رفتیم خرید اما مگه من چیزی پسند میکردم رو هر چی یه عیبی میذاشتم انصافا هم چیز بدرد بخوری ندیدم آخرش تصمیم گرفتم واسه تنوع اول واسه تو خرید کنم با اینکه بودجهء تعیین شده فقط واسه خرید خودم بود اما دلم طاقت نیاورد سه دست لباس واست گرفتم داشتم همین جوری ول خرجی می...
16 بهمن 1390

مهمونی یه روزه+هدیه هات

مانی جونم دیروز رفتیم خونهء دایی نادر آخه عمه(عمهء مامانم) دیشب پرواز داشت و به احتمال زیاد رفت تا سال بعد واسه همین دوست داشت ببیندمون ظهر اونجا چون مامانی هم اومده بود پایین دیگه بالا نرفتیم خیلی پسر خوبی بودی با اینکه حسابی خوابت میومد اما اصلا اذیت نکردی غذاتم خوب خوردی البته با کلک یه تیکه کباب دادم دستت و تو هم مشغول بودی و من کم کم غذاتو بهت دادم عمه هم هدیه تو بهت داد تا غروب اونجا بودیم بابات گفت شب خونهء عمه رویات دعوتیم منم بهش گفتم واسه تو غذا بذاره که رفتیم اونجا غذات حاظر باشه اومدیم خونه و لباساتو که حسابی کثیف کردی رو عوض کردم و رفتیم تا ساعت 23 اونجا بودیم تو خیلی خسته بودی اما اصلا اذیت نکردی ...
15 بهمن 1390

خوشحالم

پسرم مانی جونم عمرم نفسم تمام زندگیم خوشحالم خوشحالم که تو همصحبتمی خوشحالم که به حرفام گوش میدی میخندی حرف میزنی خوشحالم خوشحالم که  تمام سعیتو میکنی تا با انگشتای کوچولوت صورتمو چنگ بندازی و من بگم آخ تا بخندی خوشحالم که هر روز توانایی هات بیشتر میشه خوشحالم که مامانتم خوشحالم که تو رو دارم هر روز یه کار تازه انجام میدی و این یعنی خوشبختی خدایا سپاسگذارم ممنونم که یه پسر کوچولوی سالم دارم     ...
10 بهمن 1390