مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

دیوونه ام کردی

وای مانی جون دیوونم کردی با اینکه صبح باباتو دیدی اما دم غروب شروع کردی به بیقراری واسش خوابت میوومد اما نمیخوابیدی دو ساعت بی وقفه گریه کردی البته تقصیر منم بود هر دفعه که بابات زنگ زد گفتم با تو هم حرف بزنه و بیشتر به هوس دیدنش افتادی ساعت ٢٠:٣٠ دوباره زنگ زد و که بگه رفته زیارت  منم چون دیدم تو بهوونه شو میگرفتی گفتم باهات حرف بزنه تا صداشو شنیدی زدی زیر گریه آخ که چه سوزناک گریه میکردی اشک منم در اوردی با هزار بد بختی خوابوندمت شاید فردا بریم خونه مامانیم  تا کمتر بهوونه بگیری و بعد هم بریم بالا خونهء مامانیت و واسه خواب بیایم خونمون که سرت گرم شه و اذیت نکنی وای زودی شنبه شه و بابات برگرده من تحمل بیقرار...
18 اسفند 1390

خیلی بلایی

موش کوچولوی مامان خیلی بلا شدی ها این روزا دیگه با اسباب بازی هات بازی نمیکنی و حتی نگاشونم نمیکنی هر دقیقه یه چیز جدید میخوای و منم واسه اینکه سر گرم باشی تا کارامو بکنم وسایل پلاستیکی آشپزخونه(سبد و قیف و بطری) رو بهت میدم البته اونا هم واسه چند دقیقه ته دو روز پیش مجبور شدم نخ دندون رو بهت بدم نه جهت آشنا شدن واسه سالم موندن دندونات واسه آروم شدنت چند دقیقه بعد دیدم نیستش ترسیدم یعنی قورتش دادی نه مگه میشه آخه اندازهء یه گردو بود کلی گشتم و دیدم پشت بالشت زیر مبل قایمش کردی چند تا اسباب بازی کوچولوی دیگه هم اونجا بود زیر نظر گرفتمت و دیدم بعله هر چیزی که کوچیک باشه رو اونجا قایم میکنی تا چیزی واسه بازی نداشته ...
16 اسفند 1390

فدات شم

الهی قربونت برم کوچولو فدات شم که اینقده لاغر شدی این ماه باید میبردیمت بهداشت اما بابات گفت ولش کن هزار تا بچه میاد اونجا و هزار جور بیماری هست با چکاپ دکترت که اصلا رشد نکرده بودی البته دکتر گفت واسه مریضیت و دندونت بوده ٨٨٠٠ بودی یعنی ١٠٠ گرم هم از ماه پیش کمتر الهی فدات شم مامان این روزا خیلی دلبری میکنی خیلی بلا شدی تو خواب هم میرقصی و آواز میخونی اینم بگم که دلت میخواد منو گاز بگیری دعوام میکنی و سرم داد میزنی هنوز چهار دست و پا نمیری اما نشسته خودت رو هر جا میخوای میکشونی به هر چیزی میخندی مخصوصا وقتی صدامون رو نازک کنیم و بهت بگیم تفتو(آب دهنت) جمع کن دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت داریم ...
14 اسفند 1390

این مدت

مانی جونم یه چند روزی هست که به وبت سر نزدم از بیماریت بگم روز یکشنبه ٧ اسفند بردیمت متخصص خودت و گفت که سرما نخوردی و اسم مریضیت "رزه اویدا" یه همچین چیزیه دکتر گفت این بیماری با تب خیلی شدید که حتی باعث تشنج هم میشه همراهه سه روز تب و سه روز جوش ریختن بیرون دارویی جز تب بر واسه تب نداره و چون چشمت هم اشک میومد یه پماد استریل داد البته دکتر گفت که احتمال اسهال هم هست که خوشبختانه تو نشدی گفت تا سه روز که جوش میریزی حمام نکنی خدا رو شکر همه چی به خیر گذشت دیروز واسه اولین بار دست زدی و من خیلی خوشحال شدم این روزاخیلی بلا شدی وای همچین میرقصی که نگو بای بای هم میکنی راستی مامان رابطهء پات با شیر خوردنت چیه که موقع ...
11 اسفند 1390

نه ماهگی

مانی جونم عزیز دلم امروز نه ماهه شدی خیلی خوشحالم و خوشبختم که تو رو دارم هیچ وقت فکر نمیکردم چیزی تو دنیا باشه و بتونه اینقد منو خوشحال کنه خدا رو شکر که سالم هستی یه چیزایی هست که بهترین حس دنیا رو بهم میده اما اصلا نمیشه وصفش کرد بوی تنت نفسای گرمت که بوی شیر میده صدای قلبت که وقتی سرم رو روسینه ات میذارم قلقلکت میاد و کلی میخندی اداهات سر تکون دادنت وقتی صدای موسیقی میاد آواز خوندنت موش شدنت ماما و بابا گفتنت جیغ زدنت گریه کردنت قهقهه هات که یه دنیائه آروم بازی کردنت وای هم چیت ممکنه وقتی اینا رو میخونی برات معمولی باشه اما واسه من و بابات یعنی زندگی لذت دنیا رو میبریم شاید یه چیزایی تو زندگی ...
8 اسفند 1390

چشم خوردی

مانی جونم دیشب بردیمت دکتر متخصص که اون ساعت نبود و پزشک عمومی دیدت معاینه ات کرد تو هم خیلی آروم تو بغل من بودی من کلی سوال پرسیدم و دکتر هم جواب داد بعد گفت چه بچهء آرومی اصلا اعتراض نمیکنه و بعد رو کرد به بابات و گفت به خودت رفته شربت دیفن داد و یه قطره واسه چشمت آخر شب که شربتو بهت دادم کلی بالا آوردی و اونم بد جور بابات کلی ترسید و رفت تو اتاقو یه دعوای مفصل هم بینمون سر گرفت مامانیت اومد پایین و نصیحتمون کرد به هر حال ما ترسیده بودیم و نمیدونستیم چه کار کنیم واسه همین دعوا کردیم شب تا صبح هم تب داشتی اما هیچ علائمی از بیماری نداری کاشف به عمل اومد که چش خوردی الهی همیشه سلامت باشی دوست داریم تو دنیای ما هستی ...
4 اسفند 1390

تب

مانی جونم از دیروز تب داری دیروز تبت ١/٣٨ بود خیلی ترسیده بودم زودی واست شیاف استامینوفن گذاشتم شب بابات رفت قطره گرفت و تند تند بهت دادم همه میگن از دندونته اما من فکر کنم سرما خوردی آخه از چشمت هم اشک میاد قراره بیدار شدی ببریمت دکتر خدا کنه چیزی نباشه دوست دارم
3 اسفند 1390

قربون دندونات

مانی جونم دیشب دیدم که دندون دومت هم جوونه زده پایین سمت چپ خیلی خوشحال شدم به باباتم گفتم و اونم قربون صدقه ات رفت اما امروز دیدم که دندون بالا سمت راستت هم در اومده وای که چه حس خوبیه الهی فدات شم کوچولوی مامان خیلی آرووم و صبوری این روزا خیلی دلبری میکنی وقتی موش میشی بابات حسابی کی ف میکنه تو موش میشی و بابات هم هی میگه جوووووووونم جوووونم میگه حاضرم تمام روز بشینم و این کارشو نگاه کنم الهی فدات شم تمام زندگیمون
1 اسفند 1390

آش دندونی

مانی جونم امروز واست آش دندونی درست کردم کسی رو دعوت نکردم که تو زحمت هدیه نیوفتن واسشون بردیم الهی بقیهء دندونات هم راحت در بیان ...
28 بهمن 1390

خووووووووووووووون

مانی جونم دم غروبی قطارت رو روشن کردم تا با دیدنش شاید هوس کنی بری سمتشو چهار دست و پا بری اما حسابی حالمو گرفتی فقط نگاش میکردی و ذوق میکردی منم جمعش کردم و رفتم تو اتاق و دقتی اومدم دیدم یه صدایی مثه دندون قروچه(کشیدن دندونای بالا به دندونای پایین)در میاری تعجب کردم! وا مگه دندون بالاتم در اومده؟!!!!!!!! گذاشتمت تو تختت تا ببینم دهنت رو که بازکردی پر خون بود مُــــــــــردم از ترس داشتم سکته میکردم یهو به خودم اومدم که زنگ بزنم بالا به مامانیت گفتم مامانیت درست متوجه نشد چی میگم و فکر کرد میخوام خبر دندون در آوردنت رو بدم دوباره گفتم دهنش پُـــــــــرٍ خونه مامانیت گفت الان میام پایین با امیر مهدی اومدن و وقتی د...
27 بهمن 1390