مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

نوروزانه

مانی جونم جمعه شب با مامانیت و باباییت و بابات رفتیم خونهء مامانیم واسه عید دیدنی بعد از نیم ساعت اونا برگشتن خونه و ما هم موندیم پیش مامانیم  شنبه رفته بودیم خونهء یکی از خاله های بابات و آخر شب رفتیم خونهء مامانیم یکشنبه ظهر خونهء عمه رویات بودیم و قرار گذاشتیم که امروز ظهر همه خونهء ما باشن دیشب هم یکی از خاله های بابات اومده بودن خونمون عید دیدنی بعد از رفتنشون من و بابات خودمون رو آماده واسه تدارک ناهار امروز کردیم همه گفتن برنج نذارین و یه غذای حاضری درست کنین و بابات هم گفت کباب بذاریم تا ساعت 3:30 صبح مشغول چرخ کردن گوشت و سیخ کشیدن کبابا بودیم 4 خوابیدیم تو هم از سر و صدای ما هی وول میخوردی امروز هم کار نداشتم ف...
7 فروردين 1391

اوایل عید

مانی جون مامان این چند روز عید کلی آدم دیدی و به نظرم برات جدید بوده شب عید بابات اومد دنبالمون و رفتیم بیرون یه دوری زدیم شاممون رو هم بیرون خوردیم خوب بود خستگیمون در رفت روز اول عید رفتیم بالا و عصرش هم رفتیم خونهء مامان بزرگ بابات و عیدی هم گرفتیم و کلی از فامیلای بابات رو دیدیم شبش همه مون بالا خونهء مامانیت بودیم (عمه هاتو خانواده شون) روز دوم عید رفتیم خرید چون مامان از مانتوش راضی نبود و رفتیم بابات کفش خرید و منم یه مانتو و شلوار البته واسه تو هم یه صندلی و توپ خریدیم بعد رفتیم خونهء مامانیم و یه ساعتی اونجا بودیم و اومدیم خونه بابات رفت استادیوم بازی پرسپولیس رو ببینه عصر مامانیت گفت که مادر بزرگ و دایی ها و خا...
3 فروردين 1391

سال نو مبارک

گل پسر مامان عیدت مبارک الهی سال خوب و پر برکتی داشته باشی و همیشه سلامت باشی امروز صبح ساعت ٨:٣٠ بیدارت کردم وآماده شدی و سر سفره هفت سین نشستی و با خنده هات دنیا رو به ما دادی الهی همه کسایی که منتظر بهترین هدیهء خدا هستن به آرزوشون برسن وای مامان رو کشتی تا یه عکس دست و پا شکسته ازت گرفت عاشقونه دوست داریم ...
1 فروردين 1391

خرابکاری

مانی جونم امروز ظهر هفت سین رو آماده کردم و گذاشتم رو میز و رفتم تا آجیل و شیرینی رو بیارم که یهو یه صدای عجیبی شنیدم انگار کلی ظرف ریخته باشه زمین با سرعت جت خودم رو بهت رسوندم و تو هم زدی زیر گریه محکم بغلت کردم و تنها چیزی که میگفتم این بود فدای سرت ده بار تکرارش کردم باید بدونی که رومیزی رو کشیده بودی و کاسه کوزهء مامانو بهم زدی اینم عکس آثار جرمت قربونت برم با این همه کار که مونده یه جارو کردن و مرتب کردن هفت سین انداختی گردنم بازم میگم فدای سرت خدا رو شکر که چیزیت نشد     ...
29 اسفند 1390

عصبی و کلافه ام

مانی جونم این روزا خیلی عصبی و کلافه ام جمعه صبح عمه سمیه ات اومد و موهامو کوتاه کرد عصرش رفتیم خرید البته قرار بود که مانتو و شلوار بگیرم اما فقط کفش تو رو خریدیم و اومدیم خونه شبش تو واسه اولین بار چهار دست و پا راه رفتی و من حسابی  خوشحال شدم و کارم شده بود فیلم گرفتن از تو بابات که اومد خونه همون جلوی در فیلمتو نشونش دادم و بابات هم کلی ذوق کرد این بهترین اتفاق این چند روز بود راستی بگم که دندون چهارمت هم در اومده گل مامان این روزا کلی از کارام مونده و اصلا حس انجام دادنشون نیست چاه آشپزخونه گرفته و این یعنی فاجعه اینم بگم که امسال تا روز ششم عید مامانیم تنهاست و منم نمیدونم چه کار کنم از یه طرف اینکه تو طاقت جایی ...
28 اسفند 1390

این آخر سالی

مانی جونم این روزا خیلی درگیر کارای خونه هستم و کم به وبت سر میزنم دوشنبه زد به سرم که پرده هارو بشورم تو هم مثه پیشی تو دست و پام وول میخوردی اینم بگم که لباس کار تنت کردمو گذاشتمت رو زمین تا هر کار میخوای بکنی الهی فدات شم دلم واست میسوخت زنگ زدم به مامانیم گفت داره میره جایی میخواستم بگم بیاد پیشم تا کارامو بکنم اما نخواستم برنامشو بهم بزنم نیم ساعت بعد دیدم زنگ درو میزنن مامانیم بود گفت دیده برف میاد نرفته و چون حاضر بوده اومده یه سر به من بزنه حسابی خوش به حالم شد چون حواسش به تو بود پرده هارو شستم و وصل کردم به مامانیم گفتم تا اینجایی من یه دستی هم به سر و روی آشپزخونه بکشم رفتن همان و نیومدن هم همان تا شب تو آشپز...
25 اسفند 1390

بابا اومد

مانی جونم دیروز بابات اومد درو که باز کردم و تو باباتو دیدی چشات گرد شد کلی ذوق کردی بابات هم بغلت کرد و کلی بوسیدت و قربون صدقه ات رفت به بابات گفته بودم واسمون سوغات نیاره و بابات هم فقط یه توپ موزیکال واسه تو و یه شلوار واسه من آورده بود امروز کارم مرتب کردن و گرد گیری وسایل تو بود الهی قربونت برم که تو اون شلوغی گم شده بودی و واسه خودت با هر چیزی که دم دستت بود بازی میکردی خدا کنه پسر خوبی باشی و بذاری مامان کاراشو تموم کنه دوست دارم
21 اسفند 1390

سفر بابا

مانی جون جونا امروز بابات رفت مشهد دیروز گفت بریم خرید که چیزی تو خونه کم نباشه جلوی بانک مامانیم رو دیدیم داشت دنبال دایی اینا میگشت آخه با هم اومده بودن بیرون گفتم بیا با ما بریم و من میخوام بعد از خرید بیام خونتون زنگ زدیم به دایی نادر و گفتیم که کجاییم و اونا هم اومدن قربونت برم تو اون شلوغی بازار و با اون شال و کلاه مهبد بازم شناختیش و کلی واسش ذوقیدی خریدمون رو که کردیم رفتیم پیش دایی اینا داشتن ماهی میخریدن بابات هم گفت هوا سرده ما بریم مامانی گفت که بابات اگه کار داره بره و ما با دایی بریم و قبول کردیم ساعت ده بود که شیر خوردی و صبحانه هم نخوردی و تا ساعت ١٣ بیرون بودیم اما هیچی نگفتی رفتیم خونهء مامانی و یه کوچول...
18 اسفند 1390