مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

مامانم

مانی جونم دیروز ظهر رفتیم خونهء مامانیم و شب هم همون جا موندیم و همون جا هم حمومت کردم اما تا صبح نخوابیدی و الان که اومدیم خونه با کلی کلنجار خوابت برد. فردا ٢٦ سال از فوت مامانم (مامانی تو)میگذره و احتمالا دوباره بریم خونهء مامانی تا یه خیرات کمکش درست کنم. به خاطر گرم بودن هوا نمیشه بریم بهشت زهرا.دلم میخواد برم سر مزارش و تو رو هم ببرم تا روحش خوشحال بشه و ببینه دختر کوچولوش که تو چند ماهگی تنهاش گذاشت مامان شده و از تنهایی در اومده. بعدا میام و واست از فردا میگم بووووووووووس دوست دارم
11 مرداد 1390

وضعیت رشدت

مانی جونم دیروز که واسه واکسن برده بودمت قد و وزنت هم گرفتن. قدت ٥/٥٨ وزنت٥٠٠/٥ دور سرت ٣٨ خدا رو شکر که خوب وزن گرفتی و خانمی که وزنت کرد گفت نسبت به ماه پیش عالی رشد کردی. عزیز مامان خط رشدت نسبت به ماه پیش به جای اریب بودن عمود بود و من حسابی خوشحالم که خوب وزن میگیری. خوب رشد کن و قوی و سالم باش. دوست دارم
9 مرداد 1390

دو ماهگی

مانی جونم امروز واکسن دو ماهگیت رو زدی. پسرم فقط همون لحظه اول گریه کردی خیلی صبوری مامان بابات هم گفت پسرم صبوره خیلی عصبانی شدم چون سه بار سوال کردم و یه بار هم بابات پرسید و هر دوتاشون گفتن حوله گرم بذار وقتی گذاشتیم پای کوچولوت ورم کرد و قرمز شد زنگ زدیم اورژانس گفت کمپرس سرد بذار صدات در اومد تا بعد
8 مرداد 1390

کارای مانی جون

مانی جونم الان که اومدم این پست رو بذارم با یه صدایی که در اوردی حسابی ترسوندیم. پسرم خیلی ناز به حرفام و خنده هام میخندی. گاهی تو خواب قهقه میزنی. با چشمای نازت عروسکات و هر چیز دیگه ای که حرکت میکنه رو دنبال میکنی. وقتی حرف میزنم بعد چند لحظه با اغو بغو جوابمو میدی. الانم داری نق میزنی بعدا میام و بقیه کاراتو میگم.
7 مرداد 1390

این چند روز

مانی جونم ببخشید که چند روزی چیزی واست ننوشتم. سه شب بیش به حدی بیقراری کردی که داشتم دیوونه میشدم و کاری از دستم بر نمیومد. از ساعت ١ شب تا ١١ صبح بیدار بودی. چون شبای قبلش هم نخوابیدی و روزش هم من فرصت خواب نداشتم ٤٨ ساعت بود که نخوابیده بودم و حالم خیلی بد بود. عزیزم از اینکه نمیتونستم کاری کنم که آروم شی ناراحت بودم و بیخوابی هم خیلی حالم رو بد کرده بود احساس میکردم دارن تمام دندوونامو میکشن.ساعت ١١ که خوابیدی دو ساعت فرصت خواب داشتم اما بعدش دوباره بیدار شدی و منم بیدار شدم. بعد از این ماجرا تصمیم گرفتم که هر شب حمومت کنم تا خوابت تنظیم شه و الان دو شبه که همی کارو کردم و تاثیر داشته. فردا روز واکسنته و من خیلی دلشوره دارم ا...
7 مرداد 1390

ای دی اس ال

وای امان از این مخابرات و ای دی اس الش دارم دیوونه میشم واسه گذاشتن دو تا عکس صد با دی سی شدم و ده با سیستمم هنگ کرد. دوستای گلم ببخشید که این چند روزه خبری ازم نبود. پسستاتون رو خوندم چون سریع همه رو باز میکردم اما نمیتونستم با این سرعت و وضعیت کامنت بذارم. اوضاع که رو به راه شد سر میزنم
3 مرداد 1390

دومین سفر بابا

مانی جونم امروز بابات با یکی از دوستای دوران بچگیش که راننده هست رفت شمال. امروز که برده بودمت حموم بابات اومد و گفت که دوستش میخواد بار ببره و راننده اش نیست و گفته بیا با هم بریم هم کمکم کن هم یه صفایی میکنیم. بابات گفت برم؟ منم گفتم برو آخه ما که نمیتونیم بریم سفر چون هوا گرمه گفتم بابات بره. دیروز مامانیم اومد دم در صد هزار تومن داد و رفت آخه دیروز حقوق گرفته بود فکر کنم واسه تو ماهیانه قرار داده. امروز هم بابات گفت برو خونهء مامانیت اما من با بیقراری های تو شب راحت نیستم جایی بمونم. زنگ زدم به مامانیم یه سر اومد و  رفت تو هم همش خواب بودی. الان بابات زنگ زد گفت عمه سمیرات گفته شب میاد اینجا منم گفتم که دیگه بهش زنگ نزنه...
31 تير 1390