مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

عکس بازار

رو تخت مامانیم بعد از یه گریه مفصل که داستانش رو قبلا نوشتم با خرگوش آتوسا خوابیدی. خونه مامانیم بودیم خوابیدی حس کردم سردته اما حال پا شدن نداشتم لباسم نزدیک بود کشیدم روت اما اونقد با مزه شدی پا شدم ازت عکس گرفتم. با هر چی که نرم باشه بذاریم رو صورت ماهت میخوابی اینا هم عکسای دیروزته پا ها تو اوردی بالا مامان بوس کنه قربون پاهای نازت برم اصلا کلاه دوست نداری عشق دوربینی فدات شم قرتی ...
20 شهريور 1390

تعجب

مانی جونم دراز کشیده بودم و پاهامو جمع کرده بودم و تو رو گذاشته بودم رو پام داشتم انگور میخوردم داشتی به دورو برت نگاه میکردی خوشهءانگورو گرفتم جلوی چشات خوشت اومده بود با دقت بهش نگاه میکردی دونه دونه از انگورو میخوردم هی کم میشد بی توجه به کم شدنش نگاش میکردی دو تا دونه مونده بود یکی مونده بود تموم شد با تعجب به ساقهءخالی نگاه کردی غر زدی اِ  اِ کردی دست و پا زدی یه خوشه دیگه برداشتم گرفتم جلوی چشات خندیدی قربون خنده هات
18 شهريور 1390

نگاه

مانی جونم دیروز رفته بودیم خونه مامانیم ناهار کباب داشت و موقع خوردن تو بیدار بودی مامانیم هر یه لقمه که میخورد میگفت کوفت بخورم بچه داره نگام میکنه. مامانیم گفت اولین دندونت که در بیاد کباب درست میکنه و میده بخوری. امروز عصر هم رفتیم بالا یه ساعتی نشستیم و بعد بابات گفت بریم آخه بابات میدونه که اگه زیاد بمونیم برنامهء خوابت بهم میخوره تا اومدیم پایین خوابیدی قربون نگاهات برم که تو خواب هم زیر زیرکی نگا میکنی ببینی پیشتم یا نه تا پیشونیت رو نبوسم چشمای نازت رو نمیبندی این روزا خیلی دلت میخواد بشونیمت و ما هم این کارو نمیکنیم و تو حسابی گریه میکنی وقی دراز کشیدی سرت رو میاری بالا که بلند شی قربونت برم که عجله داری زود تر پاش...
17 شهريور 1390

دلتنگی

مانی جونم امروز برای اولین بار بدون من با بابات رفتی بالا. ساعت 12 بود که به بابات گفتم ببرت بالا آخه چند روزی میشد که بالا نرفتیم. 5 دقیقه نشد که اومدین بابات گفت مامانیت نبوده. نیم ساعت بعد مامانیت زنگ زد و گفت بیایید من اومدم اما چون تو خوابت میومد من گفتم بعد نیم ساعتی که خوابیدی بیدار شدی و من به بابات گفتم که تو رو ببره بابات هم کلی اصرار کرد که منم برم اما اگه من هم میومدم مجبور بودیم زیاد بمونیم و کارام و برنامه هام بهم میریخت نرفتم تمام حواسم پیش تو بود دلم حسابی تنگ شده بود و لحظه شماری میکردم که برگردین دفعه اول که رفتی تا درو باز کردم بابات گفت بگیرش تو راه پله ترسیده بود تا گرفتمت یه کوچولو گریه کردی اما دفعه بعد تا منو دیدی ز...
15 شهريور 1390

کارای تازه

مانی جونم چند روزی میشه که بهت میگم پاتو بده ببوسم و تو هم پاتو میاری بالا. مامانیت داشت صدای بوس در میوورد که تو پاتو اوردی بالا و مامانیت گفت چرا پاشو اورده بالا من هم گفتم میگه ببوسید و مامانیت هم بوسید. موقع خواب لالایی میخونی (یعنی من برات بخونم) من مینالم تو هم ادا در میاری پاتو با دستت میگیری هر چی بدم دستت میذاری دهنت از خواب که پا میشی دنبال بابات میگردی اما هنوز از هر صدایی میترسی. خوابت هم مثل خودم سبکه. عاشقتم دوست دارم
12 شهريور 1390

قهقهه

مانی جونم از زمان تولدت تو خواب میخندیدی و ما حسابی حال  میکردیم. هنوز یه ماهه نشده بودی که قهقهه زدنات توی خواب شروع شد. دائم تو خواب قهقهه میزدی. این روزا که دیگه هر وقت بخوابی همین کارو میکنی. من که عادت کردم اما بازم تا قهقهه میزنی غش میکنم بابات هم اگه خونه باشه تا تو خوابت صدات در بیاد فوری نگات میکنه که قهقهه هات رو از دست نده. عاشق لبخندتیم دیوونه قهقهه هات دنیای مایی
9 شهريور 1390

تولد بابا

مانی جونم امروز عید فطره. عیدت مبارک گلم. تولد بابات هم هست. که با یه شام بهش تبریک گفتیم. البته دو تا شام چون مامان مریض شده و دو شبه از بیرون غذا میگیریم. فکر کنم به خاطر سرمای هوا مریض شدم. دیشب بخاری روشن کردیم و الان هم بردمت حموم و خوابیدی. هنوز یه کمی حالم بده لرز دارم خدا کنه تو رو مریض نکنم. خیلی دوست دارم پسر نازم.بیدار شدی داری نگام میکنی
9 شهريور 1390

سه ماهگی

مانی جونم امروز سه ماهه شدی. فردا تولد باباته هر چی گفتم واسه تولدت چی بگیرم گفت هیچ چی. تصمیم گرفتم شام مهمونش کنم. آخه هوا یه کوچولو سرد شده و من هم تنهایی با تو نمیتونم برم بیرون پس قرار شده با بابات بریم بیرون البته اگه ناز نکنه و کادوی تولدش رو واسش بگیرم. الان حسابی خوابیدی و من هم به خاطر سرد بودن خونه حسابی پوشوندمت. عاشقتم اصلا باورم نمیشه سه ماهه تو بغلمی راستی این ماه ماهیه که خدا تو رو به ما داد حضورت تو زندگیه من و بابات یه ساله شد خدایا شکرت که یه ساله ما رو مامان  و بابا کردی
8 شهريور 1390