مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

ماما

مانی جونم یه چند روزی میشه که میگی ماما باور کردنش سخت بود که با من باشی وقتی پیشتم نمیگی اما وقتی کنارت نباشم و منو بخوای همش میگی ماما  ماما  ماما قربون مامان گفتنتم این روزا میتونی بشینی اما من و بابات میخوابونیمت واقعا میتونی بشینی فقط یه کوچولو نمیتونی خودت رو کنترل کنی نگرانیم که به کمرت فشار بیاد واسه نشستن خیلی بیقراری میکنی کوچولوی من حوصله کن
27 شهريور 1390

زبون مانی

مانی جونم الهی قربون اون زبون کوچولوت برم. این روزا اونقد قشنگ حرف میرنی که دلم میخواد اون زبون نازتو بگیرم. موقع شیر خوردن یه کوچولو میخوری و هی حرف میزنی تا حالا هیچ بچه ای رو ندیدم که این مدلی حرف بزنه زبونت رو میاری بیرون و میگی هبو بو بو عبوووووووو هووووووووو عموووووووو حموووووووم هر کی میبینه میگه خارجی حرف میزنه من که مترجم نیستم اما موقع شیر خوردنت فکر میکنم داری تشکر میکنی آخه تو خواب هم همین کارو میکنی وقتی داری شیر میخوری با انگشتام بازی میکنی خیلی دوست داری بشونیمت البته توانایی نشستن رو هم داری من و بابات تا میشینی میخوابونیمت که به کمرت فشار نیاد این روزا وقتی بهت نگاه میکنم اصلا باور نمیکنم که یه سال شد...
26 شهريور 1390

گریه گریه گریه

مانی جونم دیروز رفته بودیم خونهء مامانیم. آخر شب اومدیم خونه بابات گفت یه سر بریم بالا منم جاتو عوض کردم و رفتیم مامانیت و باباییتو عمه سمیرا و عمه سمیه با امیر مهدی بالا بودن یه کمی تو بغل مامانیت و عمه هات بودی بغل هر کی که میرفتی امیر مهدی هم از سر و کولش بالا میرفت باباییت بغلت کرد امیر مهدی اومد و شکلک در اورد خیلی ترسیدی بغض کردی دنبالم گشتی فهمیدم تا  برسم بهت بغضت ترکید و زدی زیر گریه اونقد گریه کردی که اوق میزدی اما آروم نمیشدی همه میومدن و میگرفتنت و میگفتن بده من شاید اروم شد مجبور بودم بدمت دستشون  اما نه فایده نداشت حتی تو بغل بابات هم آروم نشدی تا بلاخره گریه ات بند اومد از اتاق...
25 شهريور 1390

نقاشی

مانی جونم این نقاشی ها رو امیر مهدی(پسر عمه ات)زمانی که تو تو دل مامان بودی واست کشیده. اینم بگم که امیر مهدی اون موقع پیش دبستانی میرفت ...
23 شهريور 1390

مانی ومهبد

عکس مانی جون با مهبد(پسر دایی مامانش) با پسر عمه هات(امیر مهدی و محمد متین) هم عکس گرفتی اما دست من نیست که اینجا واست بذارم هر وقت گرفتمشون واست میذارم. ...
21 شهريور 1390

تلاش

مانی جونم خیلی پسر سختکوشی هستی. الهی قربونت برم که هر کاری رو که یاد بگیری یه سره تکرار میکنی. امروز برای اولین بار غلت زدی و اونقدر تکرار کردی تا خوابت برد. اولین باریه که اینقد با حال میخوابی. تو خواب هم هی تلاش میکردی اما دیگه نا نداشتی و با خنده خوابیدی. فدات شم که آب دهنت رو تختی رو خیس کرده.
21 شهريور 1390