مانی جون و پستونکش
مانی جونم عزیز دل مامان قربونت برم. دیروز رفته بودیم خونهءمامانیم و تا شب اونجا بودیم. بابات زنگ زد و گفت من سر کوچه ام حاضر شید من هم با عجله وسایلت رو جمع کردم بابات که اومد مامانیم گفت بشین اما بابات گفت با کسی قرار دارم واسه همین هم من عجله کردم و پستونکت جا موند داستان پستونک خوردنت از اونجایی شروع شد که تو عزیز دل من دلت میخواست دائم شیر بخوری و من ازت جدا نشم و به خاطر پر خوری بالا میوردی و ما به این نتیجه رسیدیم که از میک زدن خوشت میاد. البته این رو هم بگم که گاهی مخصوصا تو خواب فراموش میکنی که نفس بکشی و واسه همین نگار گفت که دکتر به آتوسا گفته بود باید پستونک بگیره و ما هم واسه تو همین تصمیم رو گرفتیم. تو یه طرح ضربتی...
نویسنده :
مامان ماني جون
17:12



