مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

مانی جون و پستونکش

مانی جونم عزیز دل مامان قربونت برم. دیروز رفته بودیم خونهءمامانیم و تا شب اونجا بودیم. بابات زنگ زد و گفت من سر کوچه ام حاضر شید من هم با عجله وسایلت رو جمع کردم بابات که اومد مامانیم گفت بشین اما بابات گفت با کسی قرار دارم واسه همین هم من عجله کردم و پستونکت جا موند داستان پستونک خوردنت از اونجایی شروع شد که تو عزیز دل من دلت میخواست دائم شیر بخوری و من ازت جدا نشم و به خاطر پر خوری بالا میوردی و ما به این نتیجه رسیدیم که از میک زدن خوشت میاد. البته این رو هم بگم که گاهی مخصوصا تو خواب فراموش میکنی که نفس بکشی و واسه همین نگار گفت که دکتر به آتوسا گفته بود باید پستونک بگیره و ما هم واسه تو همین تصمیم رو گرفتیم. تو یه طرح ضربتی...
6 شهريور 1390

حال مامان

مانی جونم چهارشنبه آخر شب مامانیم زنگ زد و گفت که حالش بده و ما رفتیم و شب همون جا موندیم. دیروز ظهر اومدیم خونه. خیلی نگران مامانیم هستم و هر یه ساعت یه بار زنگ میزنم و مامانیم میگه خوبم نگران نباش آخرش مرگه دیگه اینقدر حرص نخور همه میمیرن و از این حرفا حالم زیاد خوب نیست خیلی بی حسم و فکر میکنم دارم غش میکنم. دیشب حمومت کردم و خوب هم خوابیدی فقط زیاد شیر میخواستی و من کم اوردم. امروز خیلی خودتو لوس میکردی و واسه بابات بغض میکردی و ما کلی بهت میخندیدیم. دو روزه که یه سره انگشتاتو میخوری. آب دهنت هم هی میریزه نکنه دندون در بیاری ها آخه من و بابات هم خیلی هول بودیم مامانیت میگه بابات ٤ ماهه تندتند دندوناش در اومده من هم که...
4 شهريور 1390

زمین خوردن مامان

مانی جونم دیروز جلوی در اتاق زمین خوردم. زانوم و آرنجم کبود شده و خیلی درد میکنه. تازه پوشکت رو عوض کرده بودم و داشتم تشک تعویضت رو میبردم تو اتاق که داشتی نق میزدی دویدم که ظرف آب رو بذارم تو آشپزخونه که سریع بیام پیشت که خوردم زمین. اونقدر بد بود که از شدت درد سر درد گرفتم. این چند شب بهتر میخوابی و کمتر اذیت میکنی اما روزا خوابت کم شده من که گله ندارم اما نگرانم که کم خوابیت رو رشدت تاثیر بذاره. راستی بابات جند روز پیش که کنارت نشسته بود گفت؛وقتی بوی مانی رو حس میکنم دلم میخواد بخورمش خیلی نگرانم کرد میترسم که این بار بری تو دل بابات(شوخی) راست میگه خیلی خوردنی هستی عاشقتم عاشق صدای آروغت که وقتی میزنی انگار یه کوه از رو...
2 شهريور 1390

این روزا

مانی جونم این روزا حسابی مشغول کارای تو هستم و دارم خوابتو تنظیم میکنم و قراره جایی هم نرم.  چند روز پیش که خونهءمامانیم بودیم خیلی اذیت کردی ویه سره گریه میکری آخه دو سه با به خاطر گریهء زیاد با عروسک خرگوشیت خوابوندمت فکر کنم بهش عادت کردی واسه همین بیقراری میکردی. آخرش مجبور شدیم عروسک آتوسا رو بهت بدیم حالا عکسش رو واست میذارم. مامان این روزا وقتش خیلی کمه واسه همین مجبورم تا تو میخوابی یه چیزی بخورم دیشب چند تا چیزو با هم خوردم(شیر بستنی،شام،میوه،)آخرشم یه لیوان شربت عرق نعناع که تو اذیت نشی خوردم و تا صبح خواب عجیب غریب میدیدم. قربونت برم که داری دو تا دستت رو با هم میخوری برم تا پاهاتو نخوردی دوست دارم ...
1 شهريور 1390

تنظیم خواب

مانی جونم دیروز رفته بودیم خونهء مامانیم و مامانیم تو رو خوابوند و بهم گفت که تا تو تکون خوردی بهت شیر بدم و گوشهء بالشت رو تکون بدم تا دوباره بخوابی. همین کارو کردم و موثر بود و سه ساعت خوابیدی آخه مامانیم گفت گه باید خواب بچه رو بکشه تا عمیق بخوابه افطار هم خونهء مامانیت دعوت بودیم همه بودن و حسابی شلوغ بود من که چیزی نخوردم و ساعت ٢١ اومدم پایین بابات غذامو واسم اورد پایین تو رو خوابوندم و خدا رو شکر خوب خوابیدی و فقط واسه تعویض پوشک و شیر بیدار میشدی امروز هم خواستم با همون روش بخوابونمت که تو ساختمون خیلی سر و صدا بود و تو دوباره بد خواب شدی الان هم داری و دست و پا زدن به من اعتراض میکنی. قربونت برم خیلی دوست دارم ...
27 مرداد 1390

بی خوابی

مانی جونم امروز روز چهارمی هست که برنامه خوابت بهم خورده و امروز دیگه نهایتش بود از ساعت ٣ صبح تا ١٩ بیدار بودی. خیلی اذیت شدی. منم که هنگ کردم. این چند روزه وبتو آپ نکردم الان هم داری با اون چشمای خوشگل و پر خوابت بهم نگاه میکنی. راستی دیروز همسایه بالایی با دختر کوچولوش که اسمش بهار جونه اومدن دیدنت و واست یه قطار اوردن.
25 مرداد 1390

امروز

مانی جونم امروز خیلی آروم بودی . از خواب که بیدار شدم تصمیم گرفتم یه دستی به سر و روی آشپزخونه بکشم(آشپزخونه تکونی)شیرتو دادم و رفتم و از بالا تا پایین همه جا رو تمیز کردم. خیلی خسته شدم وای دم عید با اون وضعیت چه جوری همهء این کارا رو کردم نمیدونم چند باری صداتو شنیدم و بهت سر زدم اما تو باز میخوابیدی. کارام که تموم شد بیدار شدی بهت شیر دادم و گذاشتمت جلوی تلویزیون و رفتم که یه چیزی بیارم که با بابات بخوریم. تنها گزینه اونم ساعت ١٥:٣٠ واسه ناهار تو ماه رمضون"تخم مرغ" بود. اونم با کره البته بابات یه کمی غر زد که تخم مرغ هم شد غذا؟ بعد از ناهار جاتو عوض کردم و شیر بهت دادم و یه کوچولو پودر زدم زیر گلو  وبغلت و خو...
20 مرداد 1390

عکس

مانی جونم عکسای یه هفته اخیر تا امروز رو واست میذارم. چهار تای اول مال همین امروزه. ای زبون دراز مامانم مثه فرشته ها خوابیدی مامان این کارا چیه؟ وقتی زبون در اوردی مامانیم از ذوقش جیغ زد و تو هم ترسیدی و گریه کردی این عکس دو روز پیشه که از بیرون اومده بودیم و تو خیلی گشنه بودی اینم عکسای روز چهارشنبه سالگرد مامانمه ای خنده تو قربون         ...
18 مرداد 1390

غیبت

مانی جونم این چند روزه اینترنتمون تقریبا قطع بود واسه همین چیزی واست ننوشتم اما بابات گفته دیگه قطع نمیشه. روز جمعه افطار خونه عمه سمیه بودیم من و بابات هم که روزههههههههه ساعت 22 اومدیم خونه تا تو اذیت نشی. شب تا صبح نه تا ظهر یعنی ساعت 13 بیدار بودی و مامان دیگه هنگ کرده بود. فدای یه تار موت اما خودت هم اذیت شدی. دوباره تصمیم گرفتم که از شب بعدش حمومت کنم. دیروز با نگار رفتیم خرید تا واست کالسکه بخریم آخه به خاطر کمبود فضا تو خونمون قراره با نیازت وسایل جانبیت رو بخریم اما به دلیل بیقراری های شبوونه تصمیم گرفتیم که زود تر کالسکه بگیریم تا تو رو توش بذارم و کمتر خسته شم. دیشب حمومت نکردم اما خوب خوابیدی فکر کنم بیرون رفتن هم م...
17 مرداد 1390

دیروز

مانی جون دیروز رفتیم خونهءمامانیم و آخر شب اومدیم خونه. ناهار خونهءدایی کوروش بودیم.بعدا عکساشو میذارم. مامانیم هم شام درست کرد و دور هم بودیم. دیروز خیلی بیقراری کردی و حسابی خسته ام کردی. الان هم طبق معمول اینترنت وضعیتش خرابه و نمیتونم بیشتر از این بگم آخه تند تند دی سی میشه.
13 مرداد 1390