مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

باباتو ترسوندی

دیشب از شدت خستگی زود تر از همیشه خوابیدم بابای مانی جون دوست نداره وقتی بیداره من بخوابم میگه با هم بخوابیم و سعی میکنه به هر کلکی مثل دیدن فیلم ،بازی با کامپیوتر یا بالا رفتن منو بیدار نگه داره اما دیشب نتونست یه کمی جومونگ بازی کرد و بعد رفت سراغ تلویزیون نمیدونم  دقیق ساعت چند بود که اومد بخوابه یهو احساس کردم داره حرف میزنه بعد متوجه شدم با منه که میگفت چرا اینقدر وول میخوره چشه مگه نباید بخوابه تازه متوجه شدم داره در مورد مانی جون حرف میزنه راست میگفت خیلی حرکت میکرد و محکم لگد میزد بابای مانی جون گفت تو چه جوری خوابت میبره با این همه لگد زدن من دستمو گذاشتم یهو ترسیدم نکنه ناراحته که اینجوری لگد میزنه آخه الان باید بخواب...
27 اسفند 1389

ماهی قرمز کوچولو

امروز بابای مانی جون رفت بیرون و من هم از فرصت استفاده کردم و شروع کردم به تمیز کاری یه کمی آب جوش هم ریختم تو سینی فر که راحت تر تمیز شه همون موقع بابای مانی جون اومد خونه و بر خلاف میل من دو تا ماهی قرمز واسه سفره ی هفت سین خریده بود من هم یه کمی غر زدم که اگه مردن من بازم گریه میکنم و بعد بابای مانی جون گفت بعد از سال نو میبرمشون بالا وگفت بندازشون تو تنگ و زود حاضر شو بریم خرید من هم گفتم من دست نمیزنم میترسم بیفتن بیرون از تنگ آخر خودش تنگ رو گذاشت کنار سینک ماهی ها رو انداخت توش اما یکی شون افتاد تو سینی فر و من داد میزدم آب جوشه و میخواستم گریه کنم و میگفتم عزیزم الهی بمیرم بابای مانی جون سریع با دستش برش داشت و با عصبا...
26 اسفند 1389

خراب کاری

امروز وقت دکتر داشتم و باید حتما میرفتم وگر نه میموند واسه تعطیلات بعد از سال نو صبح زود تر بیدار شدم که یه دوش بگیرم که چرب و چیلی نرم (به خاطر روغن زدن به تنم) بعد هم صبحانه رو حاضر کردم و بابای مانی جون رو صدا کردم اما دلش نمیخواست بیدار شه منم چند بار صداش زدم و بعد اخمالو پاشد رفت بالامن هم تنها صبحانه خوردم از اونجایی که مامانی اینای مانی جون زود صبحانه میخورن فکر نمیکردم صبحانشون اماده باشه و بابای مانی جون اونجا صبحانه بخوره واسه همین کتری رو خاموش نکردم بابای مانی جون تا اومد پایین گفت سریع حاضر شو بریم من هم با عجله آماده شدم و فقط بخاری رو کم کردم دیگه حواسم به کتری نبود من رفتم پیش دکتر و بابای مانی جون هم رفت تعمیرگاه که ماشین رو...
25 اسفند 1389

چهارشنبه سوری

وای که چه سر وصدایی میاد و من فقط نگران مانی جونم هستم که یه وقت نترسه آخه احساس میکنم یه چیزی مثل قلبم تو شکمم میتپه و این با حرکت های نی نی فرق میکنه. بر خلاف هر سال دوست دارم هر چه زود تر این سر و صدا ها تموم بشه بابای مانی جون هم الان داره فوتبال میبینه و بعد میخواد بره جایی کار داره و من از دستش ناراحتم آخه تا وقتی برگرده کلی حرص میخورم که یه وقت چیزی نشه
24 اسفند 1389

غیرمنتظره

یه چند روزی میشد که هوا بارونی وبهاری بود اما هیچ کس حتی هوا شناسی هم حدس نمیزد که برف بیاد دیروز وقتی از خواب بیدار شدم طبق عادت اول از پنجره بیرون رو نگاه کردم و دیدم داره برف میاد با اینکه برف رو دوست دارم اما خوشحال نشدم چون قرار بود بریم خرید و برنامه مون به هم میخورد بابای مانی جون رو صدا کردم که صبحانه بخوریم اما پا نشد بعد گفتم ببین چه برفی میاد با خنده گفت خالی بند گفتم پا شو خودت ببین با عجله پا شد و خیلی هم تعجب کرد بعد از صبحانه گفت نمیشه رفت خرید تو رو میبرم خونه ی مامانیت و خودم میرم سر کار قبلش یه سر رفت بالا(خونه ی مامانش اینا)وقتی اومد پایین دوباره از پنجره بیرون رو نگاه کرد دید برف خیلی زیاد شده گفت اصلا نمیشه ماشینو حر...
24 اسفند 1389

هفته 28

امروز مانی جون وارد ۲۸ هفته شد دیروز از صبح تا آخر شب خیلی تکون میخورد وقتی به خانم دکتر گفتم ممکنه از ناراحتی باشه گفت نه اگه کم حرکت کنه ممکنه پس نگران نباش اما امروز خیلی آرومه فکر کنم دیروز حسابی خسته شده امروز داره استراحت میکنه امروز هوا بارونیه وحال میده از رختخواب پا نشی ویکی ازت پذیرایی کنه اما کارای خونه و تنها بودن بهت اجازه نمیده
22 اسفند 1389

بی خوابی

امروز باید برای چکاب میرفتم آزمایش و سونو از دیشب با بابای مانی جون برنامه ریزی کردیم که چه کار کنیم سر ساعت ۸ وقت سونو بگیریم آخه خانم دکتر بهترین سونوگراف کرج هستن و من فقط ایشونو قبول دارم اما خیلی سخت وقت میده و وقت قبلی هم نمیده اونقدر استرس داشتیم که صبح ساعت ۵ ناخودآگاه بیدار شدیم و هر کار کردیم نتونستیم بخوابیم بابای مانی جون گفت صبحانه بخوریم اما من باید واسه آزمایش میرفتم ونباید صبحانه میخوردم اما بابای مانی جون خورد وطبق عادت همیشگی بعد از خوردن غذا خواب میچسبه!!!!!!!!! هر قدر تلاش کردم بیدار نگهش دارم نشد پرید تو تخت که تخت بخوابه اما از شانس من تا چشمش گرم شد تلفنش زنگ خورد و چرتش پاره شد خلاصه ساعت ۷ رفتیم آزمایشگ...
21 اسفند 1389

کج خلقی

نمیدونم چرا امروز اینقدر بد اخلاق بودم به همه چیز و همه کس غر زدم انگار با همه دعوا داشتم از صبح رفتم خونه ی مامانی تا حالا که اومدم خونه حتی تو راه هم به بابای مانی جون غر زدم آروم تر برو اونم گفت چرا الکی ایراد میگیری من دارم با ۳۰ تا میرم خوب شد رفت جایی کار داشت وگر نه وضع جنگی میشد ظهر هم موقع ناهار به مهبد (پسر داییم)که ۴ سالشه گیر دادم اونم ناراحت شد غذا نخورد گفت من میرم پایین خونمون ناهار میخورم فکر کنم امروز از دنده ی چپ بیدار شدم
19 اسفند 1389

برای مانی جون

این روزا خیلی دلم میگیره و احساس تنهایی میکنم نگار(زن داییم) میگه به خاطر تغییر هورمونیه اما هر چی هست منو اذیت میکنه واسه تو هم خیلی دلواپسم الان تنها چیزی که برام مهمه اینه که تو عزیز دلم سالم به این دنیا بیای دیگه هیچ چیزی از خدا نمیخوام جز سلامتی دیروز بابات یه نگاهی به من کرد و گفت خیلی خوشحالی که داری مامان میشی با این حرفش فهمیدم داره حرف دل خودش رو میزنه تو این مدت با هم لحظه های خاصی رو داشتیم حتی بعضی وقتا دعوا هم کردیم شاید به خاطر حساس شدن من یا اینکه بابات احساس میکنه من کمتر بهش توجه میکنم اما از وقتی تو توی زندگیمون اومدی تغییرات زیادی رو احساس میکنم ودلم میخواد هر چه زود تر بغلت کنم یه چیز جالب اینکه من هنوز از نظر ظاهری ...
18 اسفند 1389

هفته 27

امروز ماني جون وارد 27 هفته شد و ميشه گفت وارد 7 ماه هم شد همه ميگن بايد تو اين ماه مواظب باشي چون امکان داره 7 ماهه دنيا بياد امروز باز هم ماني جون طبق معمول اين که هر هفته هديه ميگرفت باز هم از زن داييم يه کابشن سر همي هديه گرفت زن داييم گفت رفته بودم واسه خودم خريد عيد اينو ديدم خريدمش ماماني هم ميگه خوبه منو از کابشن خريدن معاف کردي من هم طبق معمول قربون صدقه ي وسايل ني ني رفتم ...
15 اسفند 1389