مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

ظرف غذا

ماني جون ما قراره اواسط خرداد چشم ما رو روشن کنه اما قرار شد يه سري وسايل ضروريشو زود تر بخريم وبقيه خريد رو بعد عيد بگيريم اما نميدونم چرا از وقتي دستمون به خريد رفت همش داريم خريد ميکنيم اما باباي ماني جون هنوز چيزي نخريده که به عنوان خريد بابا ثبتش کنم ماماني خودم هر دفعه که بهش سر ميزنم يه چيز جديد که خريده باشه رو ميده تا بيارم خونه دفعه پيش گفتم شورت عينکي کم خريديم دیروزکه رفتم چند تا ديگه و يه پتو گرفته بود که بهم داد غروبش هم زن داييم رفته بود واسه ماني جون سرويس غذا خوري خريده بود 
11 اسفند 1389

سیستم نو

تقریبا دو هفته پیش کامپیوتر ما سوخت اینم بگم که دور دور خراب شدن وسایل خونمونه اما بازم خدا رو شکر میکنم که ضرر مالی بوده واسه همین بابای مانی جون سیستم خواهرش رو امانت گرفت تا زمانی که سیستم جدیدمون اماده میشه لنگ نمونیم امروز زنگ زدیم گفتن فردا حاضره خیلی خوشحال شدم آخه مجبور بودیم اینو ببریم وبیاریم از قدیم گفتن هر کی سوار خر مردمه زود پیاده میشه از فردا راحت میشم و زود تر پست میذارم ...
9 اسفند 1389

هفته 26

امروز مانی جون وارد ۲۶ هفته شد و یه جفت کفش هم از زن دایی مامانش هدیه گرفت. البته امروز تولد پسر عمه اش امیر مهدی هم بود که وارد هفت سال شد
8 اسفند 1389

هوس بابا

دیشب بابای مانی جون گفت شام بریم بیرون اولش مخالفت کردم اما بعدقبول کردم گفتم بریم فست فود اما بابای مانی جون گفت دیروز که تو خونه نبودی من رفتم رستوران غذاش عالی بود من که قبلا اونجا رفته بودم گفتم نه من اونجا رو دوست ندارم اما بابای مانی جون گفت من دوست دارم نی نیم امشب کباب بخوره بلاخره رفتیم من از اول تا آخرش غر زدم چون اصلا غذاشو دوست نداشتم آخر فهمیدم که بابای مانی جون وقتی کوبیده ی اونجا رو خورده هوس جوجه کرده اما دیگه جا نداشته بخوره گذاشته واسه دیشب بازم وقتی جوجه خورد چشمش دنبال برگ من بود و گفت بیا غذامون رو عوض کنیم من هم قبول کردم انگار ویار بابای مانی جون بیشتر از منه آخه من هیچی جز بعضی میوه ها  هوس نمیکنم قربون مانی جونم ...
7 اسفند 1389

بستنی

دو روز پیش بابای مانی جون رفت یک کیلو بستنی میوه ای خرید از اونجایی که یخچالمون خراب بود مجبور بودیم یه کاریش کنیم دیگه تصمیم گرفتیم همشو بخوریم شام خوردیم وبعد بستنی رو تقسیم کردیم البته بیشتر از نصفش رو دادم به بابای مانی جون  بابای مانی جون میگفت مگه دکتر بهت نگفته چون شیر نمیخوری بستنی زیاد بخور میخواست زرنگ بازی در بیاره بیشتری روبده به من شروع به خودن کردیم اما انگار که برکت کرده بود و تموم نمیشد بعد از تموم شدنش دیگه نمیتونستیم تکون بخوریم کلی به این کارمون خندیدیم فکر کنم یه چند ماهی بستنی نخوریم ...
4 اسفند 1389

خستگی

یه چند روزی میشد که هر چی تو یخالمون میذاشتیم خراب میشد بابای مانی جون میگفت تو  هیچی نمخوری خودمم شک  کردم اما به این نتیجه رسیدیم که بله یخچالمون خراب شده کارمون در اومد بلاخره بابای مانی جون باید یه وقت خالی پیدا میکرد تا از تعمیرگاه یه نفر بیاد امروز اومد اما بابای مانی جون نمی تونست بمونه تا کار آقاهه تموم شه واسه همین از بابایی ومامانی مانی جون خواست تا بیان خونه ی ما با اینکه داشتن میرفتن مهمونی اما مجبور شدن بمونن وقتی کار تعمیرکار تموم شد رفتن من موندمو تو این وضعیت تمیز کردن آشپزخونه حسابی خسته شدم به حدی که از شدت کمر درد نمیتونستم تکون بخورم حتی یادم نبود ناهار بخورم تا اینکه مانی جون شروع کرد به آلارم دادن آخه هر وقت دی...
4 اسفند 1389

پاهای کوچولو

دیروز زن داییم دو جفت جوراب واسه مانی جون خریده بود از بس کوچولو بودن من ضعف کردم گفتم یعنی پاهاش اینقده نشون بابای مانی جون دادم یه سر تکون داد اما چیزی نگفت گفتم بی ذوقی اونم جواب داد جورابه دیگه مگه چیه دیدم حسابی عصبانی شدم البته همیشه اینجوری نیست دیروز سرش با گوشی جدید گرم بود ...
1 اسفند 1389

هفته 25

امروز مانی جون وارد ۲۵ هفته شد تکون خوردنش بیشتر شده و من واسش ضعف میکنم دلم میخواد این ۱۵ هفته هر چه زود تر تموم شه من خیلی خیلی کم طاقتم اونم در مورد نی نی ها که یه ذره هم طاقت ندارم هر جا نی نی ببینم باید بغلش کنم دیگه چه برسه به نی نی خودم میمیرم براش ...
1 اسفند 1389

تصادف

دو روز پیش بابای مانی جون تصادف کرد اما خدا رو شکر اتفاق بدی براش پیش نیومد فقط ماشین یه کمی داغون شد وقتی اومد خونه با خنده گفت تصادف کردم اما چون مقصر نبود زیاد ناراحت نشد
27 بهمن 1389