مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

بازم مریض شدی

گل مامان چند روزیه که خوب غذا نمیخوری یعنی اصلا نمیخوری هیچی مثل همیشه چند مدل غذای مختلف اما نمیتونی بخوری تا بهت میدم حالت بد میشه و میخوای بالا بیاری دیروز بردیمت دکتر گفت یه سرما خوردگی جزئیه دارو داد و من عزا گرفتم آخه تو خیلی بد دارویی یه قطره ضد تهوع هم داد وزنت هم همچنان پایین میاد و زیر ده کیلو هستی اومدیم خونه و بابات رفت دنبال کاراش و من موندم و تو دارو خوردنت از اونجایی که چیزی تو معده ات نبود که بالا بیری دارو هاتو با کلی اشک و قهر و فرار و....... خوردی البته نا گفته نمونه که لباسای منم حسابی از دارو هات خوردن دکتر گفت بهت میوه و غذا های دون دون ندیم یعنی میکس و رقیق و سوپ مانند بهت سرلاک دادم البته...
10 دی 1391

19 ماهگی

عزیز دلم 19 ماهگیت مبارک داری بزرگ میشی و هر روز قوی تر روزی نیست که به نوزادیت فکر نکنم چقد کوچولو بودی واااااااااااای دلم تنگ میشه واسه اون روزای سخت روزای بر استرس من یه مامان تنها با یه پسر کوچولوی 49 سانتی یه پسر کوچولوی دو کیلو و چهارصد گرمی میترسیدم یه لحظه تنهات بذارم وای مردهء چند ساعت خواب بودم مردهء یه غذای آماده و به موقع بابات که خونه بود از بیرون غذا میگرفت و یا تو رو نگه میداشت یه چیزی درست کنم اما بابات که نبود.... شبا انگار دلت نمیخواست بخوابی و تا صبح در و دیوار و پرده ها رو تماشا میکردی انگار رفتی سینما یه پتو وسط هال پهن میکردم و تلویزیون رو روشن میکردم که خوابم نبره و باباتم فوتبال بازی میکرد و ...
8 دی 1391

و اما........

مانی جونم شب یلدا بر خلاف این چند ساله مهمونی نرفتیم مامانیت اینا یه بنایی کوچیک براشون پیش اومد و ما هم گفتیم بیان خونهء ما عمه هات و مامانیت و باباییت اومدن البته همه چی یهویی و ساعت 20 اتفاق افتاد اما ما واسه احتیاط تقریبا خوردنی های مخصوص شب یلدا رو  گرفته بودیم و مهمونامون هم با خودشون میوه و آجیل آورده بودن به پیشنهاد جمع همه چی رو رو زمین چیدیم تا دور هم بشینیم و صمیمانه تر باشیم شما هم خیلی آقا بودی و با یه پیاله انار خودت رو مشغول کردی شب خوبی بود جای همهء کسایی که دوست داشتن با ما باشن خالی اینم یه عکس که به خاطر اینکه همه چی عجله ای بود یه کمی با بیسلیقه ای همراهه اینم گل پسر مامان تو آخرین لحظه های پاییز 9...
2 دی 1391

خرید

مانی جون مامان خیلی وقته که میخوام برات لباس بگیرم اما خوب.... دیروز زنگ زدم نگار اومد دنبالمون و رفتیم اونجا البته دلیل اصلیم این بود که امیر(تو دیگه باید بهش بگی دایی(آخه فقط دایی من میتونسته باشه که منم بهش میگم امیر) که ناراحت نشه) اومده بود و میخواستم بعد از ده ماه ببینمش عصر که نگار میخواست آتوسا رو ببره کلاس زبان ما هم باهاش رفتیم که خرید کنیم تو تو ماشین خوابت برد و یه ساعت نشستیم تا بیدار شی رفتیم BABY Salon البته سایز تو فقط دو مدل داشت و اونم کلی کلاس گذاشت که حالا واسه شما زیر سه تیکه میدم و از این جور حرفا و مارک لباساشم همه به آوران بود و زیاد خوشم نیومد اینم بگم که از آشور گرون تر و نازک تر هم بود منم پشیمون شدم آخه ...
28 آذر 1391

این روزا

پسر کوچولو قربونت برم خیلی بلا شدی وای با موبایل حرف زدنت ما رو کشته با کیبورد و موس کار کردنت دیوونمون کرده لوس بازی هات که نگو دو تا دستاتو میذاری زیر چونه ات و میچرخونی و دلبری میکنی دالی بازی هات که پشت سرمون قایم میشی وقتی میخوام ببرمت دستشویی تو دل بابا قایم میشی و بابتم میگه نه نبرش نبرش و البته خودش کمکم میکنه تا شلوارتو در بیارم تا ما از سر جامون پا میشیم میدویی و میری اونجا و جای مارو میگیری و ماهم بهت میگیم ای فرصت طلب و کلی شیرین کاریه دیگه................ هر روز بهوونهء بیرون رو میگیری و باباتم میگه ببرش واسش یه چیزی بگیر و یه دور بزنین بهت پول میده و میگه بابا من میرم سر کار که پول در بیارم بگیر با مامان برو ن...
24 آذر 1391