مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

مهموني

ماني جونم ديشب مهمون داشتيم فاميلاي بابات بودن خونه رو حسابي تميز كردم مامانيت گفت ميخوايم ببرمشون بيرون و بعد هم خودمون شام ميگيريم مياريم خدا خيرش بده من فقط زحمت چاي و كيك و ميوه رو كشيدم ههههههههه بهترين و راحت ترين مهموني كه تا حالا داديم بود ساعت 21 هم رفتن بالا اينجا بايد واقعا از مامانيت تشكر كرد
12 آبان 1391

عكس

پسر كوچولوي مامان اينم عكس شيطنت كردنت كه تو پستاي قبل گفته بودم اول دوتا عكس از امروزته كه يكيش واقعا به خير گذشت ماني جونم بعد از حمام كردن امروزش اينو امروز تو شكستي ها من اينا رو خيلي دوست دارم اما نه بيشتر از تو اينا رو هم خودت به تنهايي روي هم گذاشتي قربون دستات وقتي مامان مريض بود تو همش اين خرگوشه رو بغل ميكردي آخه من نميخواستم بهت نزديك شم پسرم در حال پرينت گرفتن اينم قايم شدنت فدات شه مامان قربونت برم كه بلدي چه جوري چند تا ماشينو برداري كوچولوي مامان وقتي دو ساعت تو تعميرگاه ماشين معطل شديم كلافه شده ديگه گفتن نداره!!!!!! سرسرهء مامان ساز نيم ساعت آ...
12 آبان 1391

يه هفتهء‌پر كار

جون جون مامان اين هفته حسابي سرم شلوغ بوده شنبه: با نگار رفتيم خريد آخه بابات وقت نداشت و سه روز مشغول جمع و جور كردنشون بودم ديروز هم خونه نبوديم  نگار اومد دنبالمون رفتيم اونجا و يه كيك خوشمزه هم براشون درست كردم شب اومديم و باباتم گوشت خريده بود و كار امروزمون هم در اومد ظهر با هم رفتيم خريد و بعدشم ناهار تو رو دادم و مشغول شدم تا ساعت 16 من تو آشپزخونه بودم و تو كل خونه رو بهم ريختي بعدشم كلي نق زدي كه بخوابونمت آخه حسابي خوابت ميومدو هي ميرفتي تو تخت و صدام ميكردي و وقتي ميديدي خبري نست دوباره ميومدي پايين بس شيطوني كرده بودي بيهوش شدي امشب هم قراره فاميلاي بابات از شمال بيان و احتمالا خونهء ما هم ميان بايد يه دست...
10 آبان 1391

17 ماهگي

گل قشنگم 17 ماهگيت مبارك واي ماني جونم هر چي از شيطنتات بگم كم گفتم گرچه مامان و بابا حسابي لذت ميبرن اما خرابكاري هات هم حرص در بياره بازي هات همراه با جيغ زدن و خنديدن كلي شادمون ميكنه روي دل من يا بابات بپر بپر ميكني از سر و كولمون بالا ميري روي ميز واي مي ايستي به همه چي كار داري و فضولي ميكني عابر بانك بابا رو قايم كرده بودي و بلاخره تو كيس كامپيوتر پيداش كرديم خيلي بلا شدي و دائم در جا كفشي رو باز ميكني و كفشاتو مياري كه پا كني بري بيرون البته يه كوچولو لوس هم شدي كه ما اهميت نميديم و هر وقت واسه چيزي گريه كني بهت نميديم عاشق حموم كردني و همش استخرتو مياري ميگي بريم حموم  منو بابات با پتو واست خونه درست ميك...
8 آبان 1391

خودكار

هميشه با خودم ميگفتم چرا بچه ها تا مداد يا خودكار ميدي دستشون ميرن سمت ديوار!!!! اما امروز گفتم چرااااااااااااااااااااااا ميرن سمت ديوااااااااااااااار!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه چرا مامان جان مگه ديوار دفتر نقاشيه؟ البته خودم تو 18 سالگي وقتي تو تختم ميخوابيدم و يهو يه چيزي به ذهنم ميرسيد رو ديوار مينوشتم آخه كاغذ دم دستم نبود يا اصلا اون موقع مد بود اما گلم رو ديوار كه با خودكار خط خطي نميكنن البته شانس اورديم كه هنوز خونمون رو نقاشي نكرديم و گذاشتيم واسه عيد وگر نه ..... به هر حال اين اولين باري بود كه اين كارو كردي و واسم مهم بود كه ثبتش كنم ممنون بابت خط خطي كردن ديوار به هر حال اين تازه شروع خرابكاري هاته دوست دارم شيطونك...
3 آبان 1391

چرا؟!!!!!!!!!!

نميدونم چرا بعضي از آدما وقتي ميري خونشون چهار چشمي نگات ميكنن كه مبادا جاي انگشتت روي شيشهء‌ميزشون بيوفته و وفتي ميان خونه ات............. پسر كوچولوي مامان حواست باشه كه جايي ميري واسه خودت پدر،مادر بيامرزي درست نكني اين يه نصيحت مادرانه بود
30 مهر 1391

اين روزاي پاييزي و دغدغه هاش

گل زيباي مامان اين روزايي كه مامان حال نداره تو هم حسابي كلافه اي جمعه غروب كه حسابي حالم بد بود بابات آژانس گرفت و رفتيم كلينيك فرهنگيان از من اصرار و از بابات انكار كه هيچ جا ديگه اي نميريمو اونجا همه چي داره رفتيم و نميدونم چرا بسته بود و اومديم درمانگاه نزديك خونه دكتر هم گفت كه گوشم حسابي التهاب داره و هر 12 ساعت سه تا آمپول برام نوشت گرچه واسه دوران شيردهي منع مصرف داشت اما راه ديگه اي هم نبود شب هم تولد عمه رويات بود شيريني گرفتيم و رفنيم بالا يه لباس هم بهش هديه داديم شنبه ظهر چون بابات نبود نگار اومد و آمپولامو زد شب بابات اومد كه بريم بيرون يه دور بزنيم كه تا ساعت 23 تو تعمير گاه هاي مختلف بوديم مامانيت و باباييت هم...
30 مهر 1391