مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

بازم تب

ماني جونم ديروز رفتيم خونهء مامانيم عصري بازم تب كردي زنگ زدم بابات اومد برديمت پيش دكترت گفت بايد آزمايش بدي منم تب كردم البته گفتم اول آز ادرار بدي اگه لازم بود خون بدي دكترتم قبول كرد اين ماه خوب وزن گرفتي 9200 بودي دكتر گفت قدت يه سانت كمه البته اينا نسبت به قد و وزن بدو تولدته وگر نه تو ريز هستي اينم عكس ديروزت ميبيني مامان جون به خاطر فضولي هات همه جا پشتي و پتو گذاشتم حتي جلوي كشوهاي كمدت فدات شه مامانت بوووووووووووووووووووووووس واسه پسرم ...
1 خرداد 1391

عكسستان

ماني جونم امروز جنا كامژيوترمون رو ول كردن و روشن شد اگه همكاري كنه يه سر از عكساتو از سفرمون و ..... ميذارم خوابيدنت تو ماشين باگت خوردنت تو هتل اصفهان ميدان امام كالسكه يا درشكه؟!!!! پل خواجو فتير اراك بغل مامانيت ساحل چالوس ويلا چالوس تل عمه سميراتو سرت گذاشتيم اسب سواري چمستان اينجا هم برات نون خالي بستني گرفتيم تا ما ميخوريم دهنت آب نيوفته به قول قديمي ها دروازه باز كردي اينم فضوليهات تو خونه اينم جديد ترن عكسات قربونت برم كوچولوي من ...
1 خرداد 1391

یه روز خاص و یه کار خاص

مانی جونم دیروز سالگرد ازدواج مامان و بابا بود هیچ کاری نکردیم البته شب قبلش رفتیم بیرون به نظرم سالگرد گرفتن فقط تا وقتی بچه نباشه معنا میده و بعدش باید قیدشو زد البته این نظر منه(به دلیل مشغلهء زیاد) دیروز یه کار خیلی عجیب کردی گذاشتمت تو کالسکه تو آشپزخونه و رفتم تا رخت چرکا رو بیارم بریزم تو ماشین که یهو دیدم تو پشت سرمی باور نمیکردم هم ترسیده بودم هم هیجان زده بودم نمیدونی یه حس عجیبی داشتم فقط بغلت کردم و میبوسیدمت و چکت کردم که چیزیت نشده باشه وای مامان جان آخه چطوری از زیر محافظ(جالیوانی)کالسکه اومده بودی بیرون و افتاده بودی پایین؟؟؟؟؟؟؟ خدا رو شکر که چیزیت نشده بود امروز ظهر زنگ زده بودم به مامانیم و گفتم میخ...
29 ارديبهشت 1391

اگه بدونی چه شکلی بودی

جون جونم مامان دیروز رفتیم خونهء مامانیم اول بگم تا شب که اومدیم خونه نخوابیدی و این یعنی فاجعه اولش رفتیم خونهء دایی نادر داشتن ناهار میخوردن و تو هم مثه همیشه پریدی بغل شادی اونم نون زد تو ماست و داد دستت وای همشو مالیدی بهش منم همش حرص خوردم که به لباست نزنی بعد رفتیم خونهء مامانی تا رسیدیم شروع کردی به شیطنت رفتی سراغ تلفن و هی دکمه هاشو فشار میدادی همهء خونه رو بهم ریختیم آخه تو همه جا میرفتی و منم مجبور بودم برم دنبالت واسه همین همه جا رو با مبل مسدود کردم مامانی هم هی میگفت اگه الان یه مهمون بیاد میگه اینجا خونهء غربتاست غروب مامانی بساط کباب راه انداخت رفتیم تو حیاط خلوت و تو اونجا واسه خودت وول میخوردی و من...
26 ارديبهشت 1391

توانایی هات

عزیز مامان قربونت برم که چند روزیه دستاتو رها میکنی و به تنهایی واسه چند دقیقه می ایستی فدات بشم که میگی نه نهههههههههه مامانو بوس میکنیو گول میزنی تا کارت پیش بره هنوزم همه چی رو قایم میکنی الکی ادای گریه در میاری تا یکی تو راه پله راه میره بهونهء بیرونو میگیری قلدر بازی در میاری و منم حریفت نمیشم و کوتاه میام یه چیزی بهت یاد دادم که کلی میخندونیم میگم مانی کتک میخوای تو هم میگی نه نههههههههههه چند روز پیش به باباتگفتم دلم یه چیزی میخواد که نمیدونم چیه باباتم گفت خوب برو یه چیزی بخور گفتم نه خوردنی نیست گفت:کتک میخوای تو یهو گفتی نه نههههههههه کلی خندیدیم الهی فدات بشم من فضولم ...
23 ارديبهشت 1391

ماهی قرمز کوچولو

جون جون مامان امروز ظهر بابات گفت بریم بیرون یه دور بزنیم منم از خدا خواسته زودی حاضر شدم و البته اول تو رو آماده کردم ماهی قرمز کوچولوی عیدمون رو هم با خودمون بردیم و انداختیم تو حوض میدون اسبی پارسال روزی که تو میخواستی دنیا بیای همین کارو کردیم و امسال قبل از اولین سال تولدت ماهی رو بردیم آخه ترسیدم خدای نکرده بمیره و ناراحت بشم دلم واسش تنگ میشه گر چه الان داره کیف میکنه اما بابات میترسید که قورباغه ها بخورنش بعدشم رفتیم واسه مامانیت هدیه خریدیم شاید شب بریم بالا قربونت برم که از خستگی نا نداشتی و زودی خوابیدی نفس مامان عاشقتم بوووووووووووووووووس
22 ارديبهشت 1391

دَدَری

جون جون مامان دوشنبه رفتیم خونهء مامانیم و شب بابات اومد دنبالمون و یه سر رفتیم میوه فروشی دوست بابات و بابات تو رو هم با خودش برد تو مغازه دوستشم تو رو گذاشت تو ترازو و وزنت کرد 9/50 بودی  منم حسابی از اینکه وزن گرفتی خوشحالم سه شنبه هم رفتیم خونهء مامانیم و تا شب اونجا بودیم و بعد از چرخ زدن تو شهر اومدیم خونه این هفته حسابی بیرون رفتی و خوش به حالت شده دیشب عمه آمنه ات با متین یه سر اومدن پایین و مامانیت هم اومد و از اونجایی که مامانیت موقع رفتن تو رو میبره تو راه پله تو دوباره خودتو کشوندی سمتش تا ببرت من مخالفم و میگم بد عادت میشی اما بابات میگه نه همه بچه ها همین جورین آخر شب بابات گفت بستنی بیار بخوریم و تو هم تا ...
21 ارديبهشت 1391