مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

چه کار کنم دیگه

نفس مامان قربونت برم کوچولوی من چه کار کنم که تو وزن بگیری و همه واسه ضعیف بودنت منو مقصر ندونن شنبه بردیمت دکتر نسبت به ماه پیش 100 گرم اضافه کردی و دو سانت قد کشیدی وزنت 9/300 بود دکترت گفت اگه قد نکشیده بود میگفتم سوء تغذیه داره اما باید مراقب بود نمیدونم من که بهت غذا میدم گر چه به زور میخوری کلی ویتامین و تقویتی داد یه دارو هم داد که یه شیشه رو باید یه روزه بخوری البته هفته ای یه دونه یه شیشه فسقلی که ده هزار تومنه و مثه شیر میمونه حالا خدا کنه مفید باشه نمیدونم اما بابات میگه چرا پلمپ نیست؟؟؟؟؟ قرار بعد از خوردنشون 300 گرم اضافه کنی این روزا خیلی دیر و خسته کننده میگذره جایی جز خونهء مامانیم نمیریم گاهی نگار...
22 تير 1391

مانی جون به روایت تصویر

میخوای آب گیلاسو بگیری ببین چه به روز این خیار آوردی فضولی تو جیب بابات بعد از واکسن یک سالگی(به مامان میگی: مهم نیست خوبم) لب باد کردهء مانی جونم بعد خوردن تو مبل کشک خوردن مانی جونم مثلا تلفن رو قایم کردیم(خونه دایی نادر) مانی تو پارک     ...
11 تير 1391

مَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

قربونت برم من فضوووووووول وای مامان خیلی نفسی بهت میگم عزیز من کیه؟ میگی:من عمر من کیه؟من قلب من کیه؟من عشق من کیه؟من زندگی من کیه؟من نفس من کیه؟ من اون موقع مامان میچلونت و عشق میکنه هر کی این کارتو دیده حال کرده بابات که نگو اولین با با تعجب نگات میکرد فدات شم الهی حسابی ددری شده اما خودت نمیگی دد وقتی میخوای بری بیرون با اون انگشت اشاره ات که مثه هویج مخروطیه به در اشاره میکنی و با دستت بای بای میکنی قربونت بره مامان ...
10 تير 1391

13 ماهگی

عزیز دل مامان 13 ماهگیت مبارک خیلی حرفا واست دارم اول هفتهء گذشته بابا ماشینو فروخت مامان غمگین شد آخر هفتهء گذشته بابا یه ماشین بهتر خرید مامان شاد شد اما یه چیزی این وسط هست که این غم و شادی رو بی معنی میکنه اونم تو هستی مامان با ناراحتی تو خیلی زیاد غمگین میشه و با خوشحالی و سلامتی تو خیلی زیاد شاد میشه ((خیلی=بینهایت-غیر قابل تصور)) این روزا تو راه رفتن خیلی پیشرفت کردی شیطنت هات زیاد شده قربونت برم مهربون اما دست بزن داری بد جور البته فقط مامان و بابا رو میزنی و وقتی ما گریه میکنیم میبوسیمون و گریه میکنی راستی چند روز پیش واسه اولین بار بهت ماهی دادم هنوزم واسم سخته که بهت غذای سفره بدم و برات جدا غذا درست ...
8 تير 1391

واسه الینا جون دعا کنین

دوستای خوبم این الینا جونه شش ماهش تموم شده الینا جون بعد از واکسن ثلاث چهار ماهگی دچار تشنج شده و هنوز خوب نشده اینجا خواستم ازتون خواهش کنم که واسهء الینا جون و نی نی های دیگه که این مشکل رو دارن دعا کنین تا زود خوب شن و مامان و باباهاشون دوباره شاد بشن ممنون از همه تون   ...
27 خرداد 1391

بمیره مامانت

الهی قربونت برم کوچولوی من دیروز ظهر تازه خوابوندمت که یهو صدای در اومد مامانیت بود با بابات کار داشت و تعارف کردم بیان تو تو تا صداشو شنیدی بیدار شدی اونقد بیحال بودی که تلو تلو میزدی اما میخواستی هنر نمایی کنی و راه رفتنتو نشون بدی چند باری افتادی و پا شدی بمیره مامانت که تا یه قدم برداشتی خوردی لبهء مبل اونقد بد جور خوردی که همون جا ولو شدی داشتم میمردم تمام صورتت خون بود بغلت کردمو قربون صدقه ات میرفتم که مامانیت از بغلم گرفتت و گفت بچه اینجوری بیشتر میترسه طاقت نداشتم سرمو گذاشته بودم تو مبل و گریه میکردم و مامانیت هم دعوام میکرد که تو رو میترسونم نمیتونستم بذارم تو بغل مامانیت باشی فکر میکردم می خوای پیشم با...
27 خرداد 1391

راه افتادی

مانی جون مامان این یه هفته خیلی اذیت شدم آخه یه روز در میون خونهء مامانیم بودیم و وقتی بریم جایی تو خیلی شیطونی میکنی غذا نمیخوری و نمیخوابی و آخرشم از گشنگی و خستگی یه سره نق میزنی شنبه ظهر رفتیم بیرون ناهار خوردیم و غذای تو رو هم بردم یه کوچولو خوردی اما تا غذا رو بیارن اذیت کردی ولی بعدش موقع خوردنمون تو هم مشغول بودی قربونت برم قارچای رو پیتزا رو میکندی و میخوردی من و باباتم محو تماشای کارت بودیم بعدشم رفتیم خونهء مامانیم وای اونقد گرم بود که لختت کردم و آخرشم بردمت حمووم دوشنبه هم رفتیم خونهء مامانیم بازم از گرما مجبور شدم همون جا حمومت کنم سه شنبه بابات زود اومد خونه غروب یه سر رفتیم بالا اونجا هم شیطونی م...
25 خرداد 1391