مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

کالسکه سواری

جون جون مامان دو سه روزی میشه که بابات ماشینو گذاشته بود واسه فروش دیروز هم پیاده (البته تو با کالسکه)بردیمت خونهء مامانیم خیلی کیف کردی عصری هم دایی نادر رسوندمون خونه امروز بابات پای کامپیوتر بود و تو هم داشتی دور و برش وول میخوردی و منم مشغول ناهار پزیدن بودم دیدم خبری ازت نیست آخه هی میای تو آشپزخونه و فضولی میکنی اومدم ببینم چه کار میکنی که دیدم شلوارتو در اوردی هههههههههه به بابات گفتم تو در آوردی گفت نه کلی خندیدم آخه اولین بار بود جالب اینجاست که پوشک هم نبودی شایدم جیش داشتی میخواستی اینجوری بهمون بفهمونی تندی بردمت توالت این روزا خیلی بدت میاد پوشک باشی و کلی غر میزنی امروز عصر هم بابات دید گریه میکن...
17 ارديبهشت 1391

این روزای بهاری

گل مامان این روزا خیلی شیطونی میکنی و مامان حسابی باهات مشغوله شنبه برات آب هویج گرفتم و یه تیکه هویج هم دادم دستت تو هم گازش میزدی و به منم تعارف میکردی بهت گفتم به بابا هم بده تو هم وقتی دیدی بابات دهنشو باز کرده هویجتو چند باری بردی سمت دهنش و منم به شوخی به بابات گفتم همشو بخور آخرین بار که بردی سمت دهنش گذاشتی بخوره بابات هم یهو همشو خورد تا اومدم بگم همین یه دونه بود جویدش ههههههههههه کلی گریه کردی و من و بابات هم مثه آدم بد جنسا کلی خندیدیم بابات هی دهنشو باز میکرد که تو ببینی هویجه چی شده و نمیشه برش داری اما داغ دلت تازه میشد هر دومون میخندیدیم و بابات میگفت تقصیره نوئه که گفتی همشو بخور خلاصه با بازی از یادت رفت...
14 ارديبهشت 1391

یازده ماهگی

مانی جون مامان یازده ماهگیت مبارک گل پسرم تاج سرم قند عسلم الهی فدای اون دست و پای کوچولوت برم من قربونت بره مامان که همهء زندگیمی عشق میکنم که جلوی چشم وول میخوری و خرابکاری میکنی عشق میکنم که هر چی گم بشه زیر سر توئه عشق میکنم که بابات کلی دنبال کنترل میچرخه و پیداش نمکنه و مجبورم خودم پیداش کنم عشق میکنم که زیر مبل پر از دستمال کاغذی و پوست پرتقاله که تو گذاشتی عشق میکنم که وقتی توپت میره  زیر میز و مبل داد میزنی اونقد که رگ گردنتم بالا میاد با همهء کارات عشق میکنم با خالی کردن سطل زبالهء پوشکات با باز کردن و بستن در با جوییدن پاکت پنیر با ریختن نوشابه روی فرش با گیر کردنت زیر صندلی با سر خوردنت تو آشپ...
8 ارديبهشت 1391

اینو کم داشتیم

گل پسر مامان دو روزه که انگار وجود ندارم اصلا خودمو یادم رفته از چهار روز پیش بابات میگفت شصت دستم درد میکنه و فکر میکرد رو دستش خوابیده واسه همینه یکشنبه شب که اومد خونه دستش ورم کرده بود رفت بالا و مامانیت پماد زده بود و بسته بودش بابات هم به من گفت بگیرم زیر آب گرم منم گفتم نمیدونم واسه همین یه لگن آب گرم اوردم و واسش ماساژ دادم دیروز صبح بد تر شده بود و با مامانیت و باباییت رفتن دکتر و تشخیص نداد رفتن اورژانس بیمارستان و عکس انداخت و بازم چیزی نبود و بلاخره معلوم شد که عفونت کرده و با ماساژ هم عفونت پخش شده تو دستش حالا چه جوری معلوم نیست داروهاشو مصرف کرد اما آروم نشد آخر شب داشت از درد به خودش میپیچید که ناگهان مامان ...
5 ارديبهشت 1391

بی خوابی

جون جون مامان دیشب بد جوری حالمونو گرفتی ساعت 21 بود که بردمت حموم و گفتم تا بابات نیومده یه چرت بزنی و بعد شام بخوریم البته یک ساعت قبلش بهت غذا داده بودم اما وقتی از حموم اوردمت بابات خونه بود و این یعنی تو نمیخوابی ساعت 22:30 بابات گفت بریم بالا و من گفتم چای بخوریم بعد بابات هم گفت زنگ میزنم مامان بیاد پایین مامانیت و باباییت اومدن و تا ساعت 24 بودن کاراتو کردم و خوابوندمت نیم ساعت بعد بیدار شدی این همون چرتی بود که سه ساعت پیش باید میزدی وای همش نق میزدی به بابات گفتم بریم بخوابیم که تو هم بخوابی اما مگه میخوابیدی خوابت میومد اما مبارزه میکردی دائم وول میخوردی خودتو پرت میکردی رو تخت ما و دوباره رو تخت خودت د...
3 ارديبهشت 1391

آفرین گل پسرم

مانی جونم الهی مامان فدات شه که اینقده عاقلی جونم برات بگه که روز دوم عید بود که با بابات رفتیم خرید و واست یه صندلی توالت خریدیم بعد هم مامان میبردت تو حمام و میشوندت روش تا (ببخشید ها)جیش کنی تو هم روی مامان رو زمین نمیزدی و حرفش رو گوش میکردی یه بار هم بردمت تا پی پی کنی و تو هم کردی از اون به بعد دیگه تو پوشکت پی پی نمیکنی و وقتی پی پی داری آویزون من میشی و یه سره نق میزنی تا ببرمت رو صندلی توالتت این روزا اگه حال داشته باشم چند ساعتی پوشکت نمیکنم و هر یه ربع میبرمت و تو هم جیشت رو میکنی به نظرم هر چی زود تر بهت یاد بدم تو هم زود تر یاد میگیری و از پوشک کردن راحت میشی همه میگن خوبه دیگه پوشک نمیخری اما من اصلا به فکر پولش ن...
2 ارديبهشت 1391

وای وای وای

مانی جونم این روزا حسابی شیطون شدی پدرمو در اوردی پوستمو کندی و........... بذار دیگه چیزی نگم دیروز رفتیم خونهء دایی اینا شب هم بابات اومد دنبالمون یه چای درست کردم و نشستیم و داشتیم فوتبال بارسلون و چلسی رو میدیدیم ده بار به بابات گفتم چاییت رو بخور اونم ده بار گفت مواظب باش مانی دست نزنه ده بار هم سینی رو جابه جا کردم نمیدونم چی شد که یهو حمله کردی و چای رو ریختی تنها کاری که کردم دستت رو تا مچ کردم تو دهنم نگی دهن مامانم چقد گشاده نه حالم داشت بد میشد انگشتات ته حلقم بود و با سرعت دویدم تو آشپزخونه و دستت رو بردم زیر شیر آب بابات هم مشت میزد رو زمین و میگفت تو حواست به بچه نیست اما خدا رو شکر چیزیت نشد وای با...
31 فروردين 1391