مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

سفر بابا

مانی جون جونا امروز بابات رفت مشهد دیروز گفت بریم خرید که چیزی تو خونه کم نباشه جلوی بانک مامانیم رو دیدیم داشت دنبال دایی اینا میگشت آخه با هم اومده بودن بیرون گفتم بیا با ما بریم و من میخوام بعد از خرید بیام خونتون زنگ زدیم به دایی نادر و گفتیم که کجاییم و اونا هم اومدن قربونت برم تو اون شلوغی بازار و با اون شال و کلاه مهبد بازم شناختیش و کلی واسش ذوقیدی خریدمون رو که کردیم رفتیم پیش دایی اینا داشتن ماهی میخریدن بابات هم گفت هوا سرده ما بریم مامانی گفت که بابات اگه کار داره بره و ما با دایی بریم و قبول کردیم ساعت ده بود که شیر خوردی و صبحانه هم نخوردی و تا ساعت ١٣ بیرون بودیم اما هیچی نگفتی رفتیم خونهء مامانی و یه کوچول...
18 اسفند 1390

دیوونه ام کردی

وای مانی جون دیوونم کردی با اینکه صبح باباتو دیدی اما دم غروب شروع کردی به بیقراری واسش خوابت میوومد اما نمیخوابیدی دو ساعت بی وقفه گریه کردی البته تقصیر منم بود هر دفعه که بابات زنگ زد گفتم با تو هم حرف بزنه و بیشتر به هوس دیدنش افتادی ساعت ٢٠:٣٠ دوباره زنگ زد و که بگه رفته زیارت  منم چون دیدم تو بهوونه شو میگرفتی گفتم باهات حرف بزنه تا صداشو شنیدی زدی زیر گریه آخ که چه سوزناک گریه میکردی اشک منم در اوردی با هزار بد بختی خوابوندمت شاید فردا بریم خونه مامانیم  تا کمتر بهوونه بگیری و بعد هم بریم بالا خونهء مامانیت و واسه خواب بیایم خونمون که سرت گرم شه و اذیت نکنی وای زودی شنبه شه و بابات برگرده من تحمل بیقرار...
18 اسفند 1390

خیلی بلایی

موش کوچولوی مامان خیلی بلا شدی ها این روزا دیگه با اسباب بازی هات بازی نمیکنی و حتی نگاشونم نمیکنی هر دقیقه یه چیز جدید میخوای و منم واسه اینکه سر گرم باشی تا کارامو بکنم وسایل پلاستیکی آشپزخونه(سبد و قیف و بطری) رو بهت میدم البته اونا هم واسه چند دقیقه ته دو روز پیش مجبور شدم نخ دندون رو بهت بدم نه جهت آشنا شدن واسه سالم موندن دندونات واسه آروم شدنت چند دقیقه بعد دیدم نیستش ترسیدم یعنی قورتش دادی نه مگه میشه آخه اندازهء یه گردو بود کلی گشتم و دیدم پشت بالشت زیر مبل قایمش کردی چند تا اسباب بازی کوچولوی دیگه هم اونجا بود زیر نظر گرفتمت و دیدم بعله هر چیزی که کوچیک باشه رو اونجا قایم میکنی تا چیزی واسه بازی نداشته ...
16 اسفند 1390

فدات شم

الهی قربونت برم کوچولو فدات شم که اینقده لاغر شدی این ماه باید میبردیمت بهداشت اما بابات گفت ولش کن هزار تا بچه میاد اونجا و هزار جور بیماری هست با چکاپ دکترت که اصلا رشد نکرده بودی البته دکتر گفت واسه مریضیت و دندونت بوده ٨٨٠٠ بودی یعنی ١٠٠ گرم هم از ماه پیش کمتر الهی فدات شم مامان این روزا خیلی دلبری میکنی خیلی بلا شدی تو خواب هم میرقصی و آواز میخونی اینم بگم که دلت میخواد منو گاز بگیری دعوام میکنی و سرم داد میزنی هنوز چهار دست و پا نمیری اما نشسته خودت رو هر جا میخوای میکشونی به هر چیزی میخندی مخصوصا وقتی صدامون رو نازک کنیم و بهت بگیم تفتو(آب دهنت) جمع کن دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت داریم ...
14 اسفند 1390

این مدت

مانی جونم یه چند روزی هست که به وبت سر نزدم از بیماریت بگم روز یکشنبه ٧ اسفند بردیمت متخصص خودت و گفت که سرما نخوردی و اسم مریضیت "رزه اویدا" یه همچین چیزیه دکتر گفت این بیماری با تب خیلی شدید که حتی باعث تشنج هم میشه همراهه سه روز تب و سه روز جوش ریختن بیرون دارویی جز تب بر واسه تب نداره و چون چشمت هم اشک میومد یه پماد استریل داد البته دکتر گفت که احتمال اسهال هم هست که خوشبختانه تو نشدی گفت تا سه روز که جوش میریزی حمام نکنی خدا رو شکر همه چی به خیر گذشت دیروز واسه اولین بار دست زدی و من خیلی خوشحال شدم این روزاخیلی بلا شدی وای همچین میرقصی که نگو بای بای هم میکنی راستی مامان رابطهء پات با شیر خوردنت چیه که موقع ...
11 اسفند 1390

نه ماهگی

مانی جونم عزیز دلم امروز نه ماهه شدی خیلی خوشحالم و خوشبختم که تو رو دارم هیچ وقت فکر نمیکردم چیزی تو دنیا باشه و بتونه اینقد منو خوشحال کنه خدا رو شکر که سالم هستی یه چیزایی هست که بهترین حس دنیا رو بهم میده اما اصلا نمیشه وصفش کرد بوی تنت نفسای گرمت که بوی شیر میده صدای قلبت که وقتی سرم رو روسینه ات میذارم قلقلکت میاد و کلی میخندی اداهات سر تکون دادنت وقتی صدای موسیقی میاد آواز خوندنت موش شدنت ماما و بابا گفتنت جیغ زدنت گریه کردنت قهقهه هات که یه دنیائه آروم بازی کردنت وای هم چیت ممکنه وقتی اینا رو میخونی برات معمولی باشه اما واسه من و بابات یعنی زندگی لذت دنیا رو میبریم شاید یه چیزایی تو زندگی ...
8 اسفند 1390

چشم خوردی

مانی جونم دیشب بردیمت دکتر متخصص که اون ساعت نبود و پزشک عمومی دیدت معاینه ات کرد تو هم خیلی آروم تو بغل من بودی من کلی سوال پرسیدم و دکتر هم جواب داد بعد گفت چه بچهء آرومی اصلا اعتراض نمیکنه و بعد رو کرد به بابات و گفت به خودت رفته شربت دیفن داد و یه قطره واسه چشمت آخر شب که شربتو بهت دادم کلی بالا آوردی و اونم بد جور بابات کلی ترسید و رفت تو اتاقو یه دعوای مفصل هم بینمون سر گرفت مامانیت اومد پایین و نصیحتمون کرد به هر حال ما ترسیده بودیم و نمیدونستیم چه کار کنیم واسه همین دعوا کردیم شب تا صبح هم تب داشتی اما هیچ علائمی از بیماری نداری کاشف به عمل اومد که چش خوردی الهی همیشه سلامت باشی دوست داریم تو دنیای ما هستی ...
4 اسفند 1390