سفر بابا
مانی جون جونا امروز بابات رفت مشهد دیروز گفت بریم خرید که چیزی تو خونه کم نباشه جلوی بانک مامانیم رو دیدیم داشت دنبال دایی اینا میگشت آخه با هم اومده بودن بیرون گفتم بیا با ما بریم و من میخوام بعد از خرید بیام خونتون زنگ زدیم به دایی نادر و گفتیم که کجاییم و اونا هم اومدن قربونت برم تو اون شلوغی بازار و با اون شال و کلاه مهبد بازم شناختیش و کلی واسش ذوقیدی خریدمون رو که کردیم رفتیم پیش دایی اینا داشتن ماهی میخریدن بابات هم گفت هوا سرده ما بریم مامانی گفت که بابات اگه کار داره بره و ما با دایی بریم و قبول کردیم ساعت ده بود که شیر خوردی و صبحانه هم نخوردی و تا ساعت ١٣ بیرون بودیم اما هیچی نگفتی رفتیم خونهء مامانی و یه کوچول...
نویسنده :
مامان ماني جون
19:45




