مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

8 ماهگی

مانی جون مامان امروز ٨ ماهه شد چه زود گذشت پسر کوچولوی ٢٤٠٠ گرمی من که تا ده روزگیش هیچ کس صداشو نشنیده بود الان همچین داد میزنه که من و باباش کلی میخندیم کلی کار یاد گرفته الکی سرفه میکنه و ما رو دعوا میکنه صداشو کلفت میکنه تو خواب میشینه مامانشو نیشگون می گیره و موهاشو میکشه موهای دست  پای باباشو اونقد محکم میکشه که باباش مجبوره با لباس خودشو بپوشونه الان دیگه وقتی از یه چیزی دردش بگیره میگه آخ میدونه چای داغه اما نمیدونه دایی چاقه هههههههه تو آیینه و شیشه که خودشو میبینه کلی حال میکنه و با خودش بازی میکنه عاشق چیزاییه که بهش ربطی ندارن مثه گوشی تلفن،کنترل تلویزیون،دوربین عکاسی و........ اگه چیزی رو بخ...
8 بهمن 1390

دلم بیرون میخواد

مانی جونم این روزا خیلی حوصله ام سر رفته دلم گردش میخواد دوست دارم برم بیرون دلم میخواد مغازه ها و آدما رو که دارن بوی عیدو به خودشون میگیرنو ببینم مهم نیست خودم خرید کنم دلم میخواد خرید دیگران رو ببینم گر چه دیدن آدمایی که قدرت خرید خوراکشون رو هم ندارن دل آدمو پر از درد میکنه این روزا همه از نداری و کم آوردن می نالن همه زیر فشار اقتصادی موندن و راه فرار هم نیست ما هم جزئشون از همه بد تر تحریم شدنمونه چند روز پیش یه سری چیزا لازم داشتم که به بابات گفتم بگیره تمام شهر رو گشته بود و پیدا نکرده بود کلی غر زدم و بابات هم گفت مانی جونو بذار پیش من و خودت برو پیدا کن منم که دل تنها گذاشتن تو رو ندارم بعد از چند روز و کلی ت...
8 بهمن 1390

به من چه

مانی جونم این روزا خیلی قلدر شدی البته باید بگم که مامانیم از روز اول تولدت بهت گفت قلدر تا باباتو میبینی میخوای بری بغلشو تا بغلت میکنه صداتو کلفت میکنی و داد میزنی بابات هم به من میگه تو یادش دادی اما خودت بلد بووووووووووووودی اصلا به من چه شما پدر و پسر خودتون میدونید تا از خواب بیدار میشی به جای بابات نگاه میکنی و من واسهء اینکه بخوابونمت جلوی دیدت یه بالشت میذارم تا باباتو نبیتی که خواب زده شی چند روزیه که بهتر غذا میخوری جوشات هم تقریبا خوب شده یه عکس از جوشات میذارم تا ببینی الهی قربون صبوری کردنت برم من ...
4 بهمن 1390

میوه’ممنوعه

مانی جونم الهی مامان قربونت بره تو خونهء ما خوردن سیب ممنوعه به غیر از تو البته سیب زمینی ممنوع نیست ما سیب زمینی میخوریم اما تو سیب آسمونی این روزا بابات هر چی سیب بخره مامان انبارشون میکنه و به هیچ کس نمیده فکر کنم مرض سیبی گرفتم و فکر میکنم قحطی میشه نمیدونم چرا بابات میگه ای بابا تموم بشه میگیرم اما من میگم نه ما همه نوع میوه میخوریم و سیب فقط مال مانی جونه خدا شفا م بده آمیـــــــــــــــــــــــــــن اینم عکست ...
3 بهمن 1390

آخر هشت ماهگی

مانی جونم امروز بردیمت دکتر پیش متخصص خودت آی چه برفی اومده بود اما هوا زیاد سرد نبود نفر ٢٥ بودیم کلی نی نی تو مطب بود تو هم با تعجب بهشون نگاه میکردی دکتر گفت که اگزماست و یه کرم و شربت داد خدا رو شکر وزنتم ٨٩٠٠ بود که دکتر گفت نیم کیلو کمه شاید الان که میخونی بگی ای بابا نیم کیلو دیگه چیه اما خیلی مهمه تو این سن در مورد شیر خشک هم گفت کهsma gold بهترین شیره و گفت ربطی به جوشای تنت نداره و تا روزی دو وعده هم میتونیم بهت بدیم اینو باید به اونایی که میگفتن از شیره بگه و همین طور هم به من گفت که باید تو غذا خوردنم دقت کنم و خیلی چیزا رو نخورم وای چیزایی که خیلی دوست دارم هم شاملشون میشه اما به خاطر تو پسر کوچولو حاضرم هر...
1 بهمن 1390

باااااااااااااااازم

مانی جونم دوباره جوشات پیدا شدم الهی مامانت بمیره دیشب خونهء عمه سمیه ات دعوت بودیم و آخر شب که اومدیم خونه داشتم لباساتو عوض میکردم که دیدم بازم جوش زدی قراره فردا ببریمت پیش متخصص خودت خدا کنه چیزی نباشه  
30 دی 1390