مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

واکسن چهار ماهگی

مانی جوم دیشب با بابات بردیمت حموم این دومین بار بود که بابات هم کمکم کرد اولین بار ده روزگیت بود که با هم حمومت کردیم عزیز مامان اونقد کوچولو بودی که من و بابات  از ترس خیس عرق شده بودیم اما حالا یه کوچولو بزرگ شدی و مامان هم واسه خودش اوستایی شده معلوم بود که بابات خیلی دلش میخواد هر چه زود تر خودش تنهایی حمومت کنه قربونت برم که فقط فضولی میکردی و  وسایل حموم رو نگاه میکردی مانی جونم امروز با بابات بردیمت و واکسن چهار ماهگیت رو زدی. الهی قربون اون اشکات برم مامان یه کوچولو گریه کردی خونه که اومدیم هم یه کمی گریه کردی تا بردمت تا آشپزخونه جلوی یخچال عکس نی نی ها رو که دیدی آروم شدی. گذاشتمت تو تختت و با بابات...
9 مهر 1390

چهار ماه با تو

مانی جونم امروز چهار ماهه شدی یعنی چهار ماهه با همیم تو شدی همه وجودم غصهء واکسنت رو دارم اصلا دلم نمیاد ببرمت واسه واکسن بزرگ شدی و بیشتر میفهمی واسه همین نگرانم که بیشتر بیقراری کنی خدا کنه این بار زیاد اذیت نشی الهی مامانت فدات شه
8 مهر 1390

سوغات

مانی جونم دیروز رفته بودیم خونهء مامانیم. لواشک درست کردم.  به امید خدا سال دیکه درست واسه تو هم درست میکنم. خاله آتوسا رفته بود دبی یه دست لباس واسه تو سوغات آورده. خیلی بهت میاد. امروز نگار رفته بود خرید زنگ زد گفت یه پتو واست دیده  منم گفتم بگیره و واسه ناهار بیان خونهء ما. با آتوسا اومد و دوساعت موندن و رفتن امروز خیلی کم شیر خوردی و منو نگران کردی. دو روزه که خیلی دستت رو میمکی به حدی که انگشتای کوچولوت قرمز میشن. اونقدر دلت میخواد انگشت بخوری که موقع شیر خوردن هم به زور دو تا از انگشتاتو از گوشه لبت میکنی تو دهنت و منو حسابی میخندونی. قربون این شیرین کاری هات برم ...
7 مهر 1390

واااااااااااااا

مانی جونم الان که تو بغلم بودی بردمت تو آشپزخونه و وقتی داشتم میومدم بیرون گریه کردی. فهمیدم که آشپزخونه رو دوست داری آخه همین کارو چند بار تکرار کردم و تو هر بار گریه کردی. فکر کنم از رنگی بودن وسایل رو میز خوشت میاد. به قول بابات تنوع طلبی چیزای جدیدو دوست داری بووووووووووووس واسه تو کوچولوی من
5 مهر 1390

زندگی با طعم مانی

مانی جونم این روزا همه چیمون به خاطر تو شده. مهمونی نمیریم چون تو بیقراری میکنی مهمون دعوت نمیکنیم چون تو اذیت میشی گردش و تفریح نمیریم چون بیرون بودن طولانی واسه تو سخته غذاهای پر درد سر درست نمیکنم چون وقت گیره و تو تنها میمونی هر غذایی رو نمیخورم چون تو اذیت میشی لباسای طرح برجسته نمیپوشم چون موقع بغل کردنت اذیتت میکنه در رو آروم بازو بسته میکنیم تا از صداش بیدار نشی حتی کلید لامپ رو هم آروم میزنیم و خیلی چیزای دیگه اینا رو نگفتم که بگم چه مامان و بابای خوبی هستیم اینا رو گفتم که بدونی زندگیمون واسه تو شده همه چیمون به خاطر توئه من که واست میمیرم بابات هم خیلی دوست داره عاشقتیم زندگیمون طعم تو رو گرفته ...
2 مهر 1390

موسیقی

مانی جونم دیروز ماشینمون رو تحویل گرفتیم. بابات گفت بیا بریم یه دوری بزنیم و برو خونهء مامانیت. یه سر هم رفتیم پایین خونهء دایی نادر اونجا خوابت گرفت. بردمت تو اتاق شادی که بهت شیر بدم شادی اومد و ارگ رو روشن کرد و یه قطعه زد تو خوشت اومد. داشتی با اشتها شیر میخوردی صدا که قطع شد سرت رو برگردوندی إ إإإإإإإإإإ کردی و میخواستی گریه کنی به شادی گفتم:بزن بزن دوباره روشنش کرد و شروع کرد به زدن تا تو خوابیدی. کلی بهت خندید. گفت چه بچه پر رو بعدشم یکی از سی دی های موسیقیشو داد که بیارم خونه واست بذارم.  
1 مهر 1390

لوووووس

مانی جونم خیلی لوس شدی. به من چه که نمیتونی عروسکای رو تختیتو بگیری. اونقدر واسشون گریه کردی که خوابت برد
30 شهريور 1390

نیم نگاه

خوابی، از کنارت پا میشم چشمای نازت وا میشه دورو برتو نگاه میکنی. میام پیش روت که ببینیم آروم چشماتو میبندی میخوام برم کارای عقب افتاده رو انجام بدم زیر چشمی نگاه میکنی باخودم میگم:وایستم تا خوابت عمیق شه میام تو تختت و کنارت دراز میکشم دوباره چشماتو میبندی عمیق نفس میکشی دل کوچولوت بالا و پایین میره پلک نازک میکنی یه نفس عمیق میخوام پاشم دلم نمیاد کارام مونده باید انجامشون بدم پا میشم جیییییییییییییر جییر (تختتو خوب جمع نکردیم  صدا میده                 هر روز میگیم فردا) چشمات باز میشه فوری میخوابم کنارت دست ...
30 شهريور 1390

وحشتناک بود

مانی جونم دیروز رفته بودیم خونهء مامانیم. یه اتفاق بد افتاد. آتوسا رفته بود خرید کنه که یکی از بچه های فامیل که خونشون روبروی خونهء مامانیه به شوخی سنگ پرت کرده بود سمتش. تو اتاق مامانیم بودم که صدای نگار میومد آتوسا میگفت مامان مامان تو ناراحت نباش مامان تو رو خدا ترسیدم بدو رفتم خونشون تمام صورت آتوسا خون بود مامانش نمیدونست چه کار بکنه گریه میکرد فکر میکردیم چشمشه دقیق که دیدم زیر ابروش بود دایی کوروشم نبود رفتم و دایی نادر رو صدا زدم یه زنگ زدم ١١٨ و آدرس جراح پلاستیک رو گرفتم تو هم آروم تو بغلم بودی انگار فهمیده بودی تمام تنم میلرزید بردنش دکتر و ٥ تا بخیه خورد باباش که اومد بهش گفتم خیلی نار...
29 شهريور 1390

واسه تو

مانی جونم خواستم مثه همیشه شعر بگم اما از تو گفتن سخته واقعا کم اوردم ببخش که خوب نگفتم مامانت تو شعر گفتن خیلی ضعیف نیست بعدا که بزرگ شدی و شعرای مامان رو خوندی باورت میشه. تو بغلم بودی که داشتم مینوشتم که خوابت برد. تو بهترین دلیل زنده بودن زیبا ترین واژه واسه سرودن همونی که تو آرزوهام بودی هر شب میوون خواب و رویام بودی تو دفترم واسه همه سرودم منتظر اومدن تو بودم اومدی و لغت چه کم اوردم اما یه ذره غصه هم نخوردم کنارمی فقط همینو میخوام تو با منی و من صاحب دنیام از چی بگم از برق چشمات بگم از خنده هات و از نفسهات بگم از بدن ظریف و نرمت بگم از گریه یا صدای گرمت بگم (اینجا دیگه لغت رو کم اوردم     یه کوچولو بیتهامو هم ...
27 شهريور 1390