مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

مانی و قیندیلیقاش

عروسک مامان قربونت برم که اینقده دلبری میکنی این روزا اونقد ما رو بوس میکنی که شرمندهء مهربونیت مشیم وای که چه بوسایی دل آدم ضعف میکنه اگر چه دو مدل بوس داری اما هر دوش با حاله یکیش واسه خر کردنمونه و یکی از سر محبته که حسابی آب داره راستی یادم رفته بود بگم دو هفته پیش بابات رفت حموم تو هم کلی نق زدی و منم بهش گفتم خوب بچه رو هم حموم کن باباتم گفت من نمیتونم منم گفتم اگه من بمیرم بچه شپش میزنه باباتم گفت ماشین بچه شور میگیرم آخرش مجبور شد ببرت حموم البته فقط زیر دوش گرفتت الان یه مدته که هر روز یا هر شب من یا بابات میبریمت بیرون البته تا سر کوچه واسه خرید و یه چیز خوب اینه که به بهوونهء تو کلی خوردنی واسه خودمون میگیری...
5 مهر 1391

عکس

پسر خوش اخلاق من  از خواب که بیدار میشه این شکلیه و بلاخره اینم یه نوع از عصرونه های پسرم تا از خواب پا میشی میری سراغ یخچال تا شیر یا آبمیوه بهت بدم قربونت برم که همیشه لم میدی و مثه پادشاه ها نوشیدنی میخوری اینم نصفه شب که من و بابات واست موشک درست میکردیم و دو تا دفتر رو تموم کردیم و تو هم همه رو مچاله میکردی میبینی خونه رو تازه موشکا تو عکس نیستن چون همه رو پرت میکردیم تا ببینیم کدومش بیشتر میره همهء خونه شده بود کاغذ تو هم ادای مارو در میوردی و میگفتی بوووووووووم فدات شه مامان دلیل خوشحالی های بچگونمون من و بابات خیلی دوست داریم خیلییییییییییییی ...
1 مهر 1391

یه هفتهء بد دیگه

پسر کوچولوی مامان این هفته هم که خدا رو شکر داره تموم میشه هفتهء خوبی نبود شنبه:نگار و آتوسا اومدن اینجا زنگ زدیم دایی کوروش اومد دنبالمون و رفتیم خونشون عصر بابات اومد دنبالمون ماشین رو برده بود کارواش که آیینه اش شکسته بود و چیزیم نگفته بود والبته دستش هم با همون بریده بود اومدیم خونه و جعبه رو از بالای یخچال برداشت و به دستش چسب زد و گذاشت سر جاش رفتی جلوی یخچال و اشاره کردی بهت آبمیوه بدم تا در یخچال رو باز کردم جعبه افتاد رو سرم شانس آوردیم که رو سر تو نیوفتاد شب هم عمه آمنه و عمه سمیرات با متین و امیر مهدی اومدن پایین که تو رو ببینن یکشنبه: عصر داشتم واست تخم مرغ با پنیر درست میکردم و تو هم هی شعله رو کم و زیاد میکردی...
30 شهريور 1391

اول هفتهء بد

پسر کوچولوی مامان این مدتی که مامانیم رفته دلشوره های منم بیشتر شده مخصوصا هفتهء گذشته که مامانیم گفت من اینجا باشم دو ماه بیشتر زنده نمیمونم خیلی نگران بودم شنبه: زنگ زدم به امیر که باهاش صحبت کنم گفت مامان خوابه چون حالش بد بوده بردمش دکتر سرم وصل کرده دوبار زنگ زدم و حالش رو پرسیدم اما باهاش حرف نزدم همش منتظر بودم که یه خبری بشه میترسیدم تلفن که زنگ زد دلهره گرفتم بابات بود گفت تصادف و ........ فقط تصادف تو گوشم موند دوباره تکرار کرد و گفت: برو بالا به مامانم بگو بابام تصادف کرده من زنگ میزنم تلفن رو جواب نمیدن یکی بره پیش بابام من آموزشگاهم اما من کلا برعکس شنیدم اول فکر کردم خودش تصادف کرده اما وقتی گفت من آموزشگا...
20 شهريور 1391

روزهای خسته کننده

پسر کوچولوی مامان این روزا خیلی سخت و خسته کننده است غذا نخوردنای تو و بهوونه گیریهات که از هر چیزی بیشتر اذیتم میکننه و دلتنگی های خودم که همراه شده با نزدیکی فصل پاییز و زود تاریک شدن هوا واقعا خسته کننده است این روزا مثل قبل که تقریبا یه روز یا دو روز در میوون خونهء مامانیم بودیم بازم میریم گرچه مامانیم نیست اما خونهء دایی نادر و کوروش به تو بد نمیگذره یکشنبه: با نگار رفتیم بیرون و واسه تو خرید کردم تو هم کلی بازی کردی که عکساشو سر فرصت برات میزارم دوشنبه: با مامانیت و باییت و بابات رفتیم تا مغازه رو ببینیم و بعد هم سه نفره رفتیم خرید یه دست لباس برات گرفتیم و بابات برات یه سه چرخه گرفت. سه شنبه: خونه بودیم و تو دائم بهوونه می...
16 شهريور 1391

تولد بابا

نفس مامان امروز 9 شهریور تولد باباته تا قبل از دنیا اومدنت هر سال واسش یه تولد مفصل با مهمونای خارجی(غیر از خودمون دو تا)میگرفتم اما این دو ساله نمیشه سخته و تو هم اذیت میشی خواستم برم واسش هدیه بگیرم که گفت چیزی نمیخوام احتمالا بگه شام مهمونش کنم سالهای بعد که تو بزرگتر شدی بازم واسش تولد میگیرم الهی همیشه زنده باشه و سایه اش بالای سر تو  
9 شهريور 1391