مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

15 ماهگی

گل قشنگم امروز 15 ماهه شدی مبارکت باشه امروز با تاکسی رفتیم خونهء مامانیم البته خونهء دایی کوروشم خانوادهء دایی نادر اینا هم رفته بودن شمال و تقریبا خونه سوت و کور بود آخه مهبد که خونه رو شلوغ میکنه غروب هم زنگ زدم بابات اومد دنبالمون با ماشین خودمون آخه به دوستش فروخته اش خیلی دلم واسش تنگ شده بود هههههههه دیوونه ام دیگه نرسیده به خونه خوابت برد امروز به غیر همین یه عکس عکس دیگه ای ازت نگرفتم و به اجبار همین رو میزارم گر چه بی کیفیت و نا مرتبه عاشقتم کوچولوی 15 ماهه بووووووووووووووووس ...
8 شهريور 1391

یه حس بد

پسر کوچولوی مامان این چند روزه حسابی دلم گرفته یه حس بدی دارم که نمیدونم چه جوری عوضش کنم که حالم بهتر شه بیشتر از هر چیزی به فکر تو هستم که دور و برمون خلوته و نمیشه مثه قبل سرتو با اینور و اونور رفتن گرم کرد آخر هفتهء گذشته که مامانیم رفت خوزستانکلی منو ناراحت کرد  چند روز پیش هم مامانیت اینا رفتن سفر شمال و دیشب هم بابات ماشین رو فروخت این آخریش خیلی ناراحتم کرد البته واسه کار بابات مجبور بودیم ما رو که میشناسی اهل پس انداز و این جور چیزا نیستیم بابات قول داد که اولین پولی که دستش بیاد شده یه ماشین معمولی(ارزون) بخره تا یکی دو سال آینده که یه خوبش رو بگیره اما این دل منو آروم نکرد اونقد ناراحت بودم که دیشب این حسو ب...
7 شهريور 1391

عکسای پیک نیک

از ترسم که نیوفتی تو دره جرات نکردم ببرمت که یه عکس تکی از سمت کوه ازت بگیرم قربون موهات برم من اینجا هم وقتی اومدیم خونه حمومت کردم و موهاتو واسه خاطر نارینه جون شونه زدم اینم ساعت 2 شبش که تو بیداری و دست از سر سبد پیک نیک بر نمیداری اگه بدونی چه بلایی سر خونه میاری باورت نمیشه انگار که طوفان اومده و هر چی تو اتاق و آشپزخونه هست رو آورده تو هال با این حال دیوونهء کارا و شیطونی هاتم شاه خونمون ...
4 شهريور 1391

گردش

عسل مامان از اول هفته تصمیم گرفتیم که بریم جاده چالوس و یه هوایی عوض کنیم آخه به قول بابات الان زیر خط فقر به سر میبریم و نمیشه رفت سفر شمال هم هوا گرمه و حال نمیده دیروز بابات گفت فردا میریم وسایل و جوجه رو آماده کردم و واسه تو هم یه سبزی پلو درست کردم که گشنه نمونی دیشب بابات گفت ساعت ده میریم 11 صبح بهش گفتم پاشو بریم گفت نه 11:30 بیدار شدین و صبحانه خوردیم ساعت 12 به طور علنی گفت نمیریم کجا بریم با بچه با این هوای گرم روز جمعه شلوغه جا گیر نمیاد ما که ویلا نداریم یکی اون بگو و یکی من با قهر گفتم دستت درد نکنه نمیخواد بریم دیگه بحث نکن ساعت 13 بابات گفت مانی رو حاضر کن بریم الان که جاده بسته است بریم برغا...
3 شهريور 1391

مروارید نهم

عزیز دل مامان دیشب متوجه شدم نهمین دندونت هم در اومده یکی از دندونای آسیابته که پایین سمت راسته البته لثه هات متورم شده و امروز فردا دو سه تای دیگه هم درمیاد مبارکت باشه گلم راستی تمام مراحل دریافت سی دی بلاگت هم تموم شد و منتظر ارسالش هستیم اینم بگم که چند روزیه که امیر مهدی دو تا بلدرچین خریده و سه تا از تخم هاش رو واسه تو آورده تو هم خوردیشون این روزا بیشتر به خورد و خوراکت میرسم علاوه بر مکمل جدیدت خوردنی های جدید هم بهت میدم تو هم خدا رو شکر بهتر غذا میخوری شیر خرما با پسته درست میکنم و تو بدون مقاومت کردن میخوریش. تخم مرغ رو خیلی دوست داری و ازش نمیگذری عاشق کبابی اگه کباب باشه لب به چیز دیگه ای نمیزینی اما گلم میک زد...
31 مرداد 1391

عکس

بستنی خوردنت البته اینجا کبودی بالای چشمت معلومه مانی جونم که زخمی شده خودت تو مبل خوابت برد همون شب که بابات بیدارت کرد رفتیم شبگردی اینم انشتین مامان ...
29 مرداد 1391

ترس،نگرانی،دلهره

دنیای مامان این روزا همش دلواپسم خیلی نگران وای از زلزله متنفرم با اون تجربهء بدی که چند سال پیش داشتم الان خیلی برام سخته این روزا همه جا حرف زلزله هست و این بیشتر نگرانم میکنه دیشب موقع خواب یهو یادم افتاد و به بابات گفتم خیلی میترسم بابات هم کلی سوال کرد و آخرشم خودش نگران شد البته کلی هم گریه کردم و به بابات گفتم همهء نگرانی هام از اینه که نباشیم و مانی باید چه کار کنه کلی تصمیم گرفتیم چه کار کنیم که اگه زلزله اومد آسیبی بهت نرسه گر چه به قول بابات باید پناهمون به خدا باشه اما خودمون هم باید مواظب باشیم همهء حرفامون به تو ختم میشد آخر سر تصمیم گرفتیم که در اتاق خواب رو که سمت حیاط هست و به خاطر یه سری مسائل پلمپش کر...
29 مرداد 1391