مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

میمون مامان

اول میگم این مامانت رو ببخش  خیلی دوست دارم و واسه همین...... مانی جونم الهی قربونت برم مامان کجایی؟؟؟؟؟؟ تو عروسکات میمون نداری اما خودت که.......... ای آب دهنتو قربون خوابالووووووووو عزیز مامان ساعت ٢٣:٣٠ بود که خوابوندمت و به بابات گفتم هوووووووورا خوشحال بودیم که یه شب زود خوابیدی بابات رفت که واسه ماشین گازبزنه و منم اومدم چند تا از عکساتو که به نظرم جالب بود رو بذارم با اینکه جدید نیستن اما عاشقشونم گفتم یه سر بهت بزنم جلوی در اتاق میخکوب شدم آخه جنابعالی تو تختت نشسته بودی و داشتی با خودت حرف میزدی حالمو گرفتی آخه مامان جون همهء نی نی ها الان خوابن تو تا دو شب بیداری و به زور میخوابی....
29 دی 1390

خوب شدی

مانی جونم خوب شدی الهی قربونت برم نمیدونم چی بود اما تو که اصلا بیقراری و بد قلقی نکردی این روزا حسابی بابا بابا میگی و دل بری میکنی چند روز پیش مانتو پوشیدم که برم زباله هارو بذارم دم در تا منو دیدی که دارم میرم بیرون گریه کردی و همچین سوزناک مامان مامان میگفتی که نگو فدات شم که اصلا بغلی نیستی ومیشینی و با اسباب بازی هات بازی میکنی دو سه روزی هست که بهتر غذا میخوری عاشق دوغی(آب و ماست) کافیه ببینی ما یه چیزی میخوریم اونقد ملچ ملوچ میکنی تا یه خوردنی بهت بدیم حالا چی باشه که مثه همونی که خودمون میخوریم خدا میدونه یه چند روزی صبحانه نون و کره بهت دادم اما بعد از جوش زدنت ترسیدم و الان بر خلاف میلت حریره بادووم میخوری تبلیغا...
26 دی 1390

اینا دیگه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

مانی جونم عزیز دلم واست گفته بودم که دهنت آفت زده بود دیشب ساعت یک بود که داشتم لباستو عوض میکردم که بخوابونمت که یه چیزی اشکمو در آورد تا بلوزت رو در آوردم دیدم تمام کمرت جوشه وای داشتم دیوونه میشدم به بابات گفتم پاشو بریم بیمارستان حاضر شدیم و رفتیم تو راه فقط دعوا و کل کل کردیم تا رسیدیم سریع رفتیم پیش متخصص اطفال بابات پذیرش بود و منم بردمت تو اتاق دکتر گفتم دهنش و کمرش جوش زده و دکتر خیلی خونسرد گفت مهم نیست با اصرار نشونش دادیم و بازم گفت چیز مهمی نیست اما اگه بیشتر شد و خواستین دلیل اصلیشو بدونین باید یه سری آزمایش انجام بدین تا معلوم شه از غذا و شیر گرفته تا لباساش شربت هیدروکسی زین داد و اومدیم تو راه اونقد م...
23 دی 1390

بی مناسبت

مانی جونم  مامانیت یه بلوز و شلوار واست خریده بود امروز که رفتیم بالا  آورد و بهت داد و تنت کرد واست بزرگه اما مامانیت میگه واسه عید اندازت میشه ما هم میگیم مییییییییییشه از اونجایی که مامانت دوباره هوس لباس تو خونه ای خریدن واسه تو کرده دو سه روزی که رفته رو مخ بابات و ........ آی که چه قد لباسای مانی جون دربو داغون شده وای چه لک شدن........ بابات هم تا لباسارو دید گفت مامان تو خونه ای میخریدی مانی لباس بیرون زیاد داره و مامانیت هم گفت نه فرق میکنه بعدشم گفت میخواسته از فلان مغازه لباس تو خونه ای نخی بگیره که مامانت هم جو گیر شد و گفت نه از اونا تنش نمیکنم اونا فقط به درد نوزاد میخورهههههههه دستش درد نکنه اما من که م...
22 دی 1390

یک_ساله

مانی جونم یک سالگی وبلاگت مبارک الهی مامان اونقدی زنده باشه که تا وقتی که خودت بتونی اینجا بنویسی وبلاگت رو به روز نگه داره یه ساله که اینجاییم و از تو دل مامان بودن شاد بودن غمگین بودن روزای خوب و بد آشنا شدن با دوستای خوب به دنیا اومدن و بزرگ شدن تو نوشتیم و خوندیم تمام سعیمو میکنم که بازم ادامه بدم میدونم که یه روزی با خوندن این مطالب خوشحال میشی مبارکت باشه پسرم بووووووووووس
21 دی 1390

مامانت غمگینه

مانی جونم مامان همیشه واسه ناراحت بودن و غمگین شدن یه چیزایی داره امروز از اون روزاست به خاطر یه مساله ای خیلی ناراحتم نگرانم و دارم داغون میشم خوبه که تو هستی اما ای کاش بزرگ بودی و دستتو میکشیدی رو صورتم واشکامو پاک میکردی و میگفتی مامان نگران نباش نمیخوام شعاری حرف بزنم و حرف دلمو نگم بعضی ها  میگن خوبه که هستی و من با نفسات و با خنده هات و با دیدن تو غمامو فراموش میکنم اما من نه با بودن تو سعی میکنم آروم تر باشم میگم خوبه که هستی چون حواسم با تو یه کمی از مساله دور میشه اما نه اینکه یادم بره با خنده هات و با نگاهت جون میگیرم اما غمم از یاد نمیره تو مهم ترینی اما همهء آدما عزیزاشونو دوست دارن و از ناراحت بود...
21 دی 1390

ما برگشتیم

مانی جونم امروز نتمون وصل شد با یه مگ سرعت واقعی برگشتیم خوشحالم دوست دارم همهء دنیای مامانتی فردا وبلاگت یه ساله میشه مبارکت باشه مامان جونم
20 دی 1390