مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

سرمون گرمه

مانی جونم عزیز مامان این روزا به خاطر ساختن مغازه ما هر روز خونهء دایی ایناییم چون سر و صدا تو رو اذیت میکنه واسه همین به وبت کمتر سر زدم آخه اونجا هم که میریم مشغول حرف زدن و.............. امروز خونه موندیم  چون کارگرا نیومدن نگار آتوسا اومدن و بهمون سر زدن صبح که به پوران زنگ زدم گفت نیومدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منم با پر رویی گفتم دلت تنگ شده؟ این روزا چون مامانیم هنوز از سفر نیومده بالا (خونهء مامانیم)نمیریم البته واسه خوابیدنت چون خلوته بردمت و دوباره اومدیم خونهء دایی یه چند روزی میشه که حسابی فضول شدی و سر و صدات هم زیاد شده قربون فضولیهات بشم من دیشب حدود نیم ساعت با یه برگ دستمال کاغذی مشغول بودی و همه خونه شده بود دستمال...
24 آذر 1390

ترک

مانی جون مامان امروز چهل روز از ترکت میگذره ترک چی ترک پستونک. چهل روز پیش بود که به بابات گفتم پستونک مانی کوچیک شده و نمیتونه راحت مک بزنه و بابات رو راهی داروخونه کردم و بهش گفتم اگه شد یه پستونک خوب بگیره که چونه تو اذیت نکنه بابات هم رفت و یه پستونک wee برات خرید خیلی خوشحال شدم که پیدا کرد آخه قبلیه رو خوشت میومد اما اذیتت میکرد از همون روز که خریدیمش دیگه پستونک نخوردی که نخوردی بابات که حسابی خوشحال شد آخه همش میگفت مانی پستونک ارتودنسی نمیخوره دندوناش بد در میاد آفرین به پسر با ارادهء مامان دوست دارم گونجیشک کوچولو
19 آذر 1390

بدون شرح

مانی جونم امروز رفتیم خونهء دایی اینا به بابات گفتم سر راه بریم و چند تا شلوار واسه تو بخرم قبلا در موردش گفته بودم و وقتی رفتیم تو مغازه دو تا شلوار آشور گرفتم و دیگه به بابات چیزی نگفتم تا عصر همش با خودم فکر کردم کاش بلوزشم گرفته بودم آخه خوشکل بودن و نمیشه که تک باشن. نگار که بهم گفت چه خبره مانی این همه لباس داره اینقد الکی لباس نخر همونایی رو که داره تنش کن کوچیک میشن ها اما من گوشم بدهکار نیست. بابات اومد دنبالمون و گفت که شام بالاییم آخه داییش اینا دعوتن منم رو هوا زدم که آی بریم بلوز شلوارا رو هم بگیریم بابات گفت چه خبره اول که گفتی فقط شلوار میخواد و منم گفتم آخه باید ست باشه و الان میخوایم بریم بالا بابات یه کوچو...
17 آذر 1390

چشم و هم چشمی

مانی جونم این چند روز عزاداری محرم هست و تو هم کلی کم خوابی داری. این روزا یاد بچگیهام افتادم هیئتای اون موقع خیلی بهتر بود کلی آدم عزاداری میکردن و این قد شلوغی نداشتن حالا چی!!!!!!!!! هر دسته ای که رد میشه بیست نفر آدم بیشتر توش نیست و کلی دم و دستگاه واسه سر و صدا تولید کردن دارن هر دقیقه  یه دسته میاد خونهء ماهم که از دو طرف خیابونه و هر جای خونه که بریم صداشون میاد چه صدایییییییییی اوه اوه شیشه ها میلرزه نمیدونم اینا عزاداری میکنن یا رو کم کنی دو سه روزه تو تو کالسکه خوابیدی با اینکه خوابت ده دقیقه بیشتر طول نکشیده اما هر طرف که صدا میومد من میبردمت یه جای دیگه صدا که میاد اما کمتر ای کاش یه روزی...
14 آذر 1390

اوه اوه

مانی جونم دیروز رفتیم خونهء داییها اما قبل بابات رفتیم بیرون و ناهار خوردیم نمیدونم از هایدا خوردن من بود و یا از چیز دیگه اما......... بــــــــــــــــــــــــــــــــله شما اسهال شدین دقیقه ای یه پوشک هههههههههههه بابات برشکست شده از اونجایی که مامان واسه شما هر چی ببینه باید بخره دیروز پشت ویترین یه مغازه بهداشتی پوشک مولفیکس دیدم و سفارش خریدش رو به بابات دادم. امروز بابات صبح زود واسه تحویل گرفتن ماشین باباییت بردشون نمایندگی ظهر که اومد من فرستادمش مخابرات و خرید و شما تو کف بغل بابا رفتن موندی و یه سره گریه کردی. وقتی بابات اومد و بغلت کرد اصلا تحویلش نگرفتی بابات هم همش میگفت:پسره چه قیافه میگیره!!!!!!!!! منم ب...
13 آذر 1390

40روزگی

مانی جونم امروز ٤٠ روزه شدی. امروز میخاستم ببرمت حموم اما بعد فکر کردم یه زنگ بزنم به مامانیت که بیاد گفتم شاید اگه خودم ببرمت دلخور بشه. مامانیت اومد و حمومت کرد و بعدش من لباساتو تنت کردم و خوابوندمت و بعدش خودم رفتم حمام. عزیز مامان ٤٠ روزگیت مبارک
13 آذر 1390

تب

مانی جونم الهی قربون اون نفسای گرمت الهی فدای اون تن تب دارت بمیرم واست پسر کوچولوی مامان دیشب خیلی تب داشتی قطره خوردی اما تبت بالا بود حتی نمیذاشتی یه دستمال خیس بهت بزنم یه قطره آب که بهت میخورد کلی گریه میکردی ترمومترو که میدیدی دهنت رو سفت می بستی و نمیذاشتی تبت رو بگیرم بابات که اومد با عصبانیت داد زدم معلوم هست کجایی!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونم گفت:سر قبرم ههههههههههههههه نترس مامان این یه اصطلاحه بابات زنده هست یه ربع بعد تبت اومد پایین راستی بگم که بابات تولدم رو فراموش کرده بود و وقتی بهش گفتم: "گفت:من چند روز پیش که واست لباس خریده بودم واسه تولدت بود" منم گفتم مهم نیست ................ بعد اومد پول داد و ت...
10 آذر 1390