دلمون و دلشون تنگ شده بود
مانی جونم امروز صبح دایی نادرم زنگ زد فکرشو بکن دایی نادر میدونی چرا آخه دایی زیاد تو اینجور چیزا نیست شایدم هست و هنوز موقعیتش پیش نیومده بود که ........ آخه ده روز بود که خونهء مامانیم نرفته بودیم چون تو هر جا که میریم دو ساعت بیشتر دووم نمیاری و نق میزنی دایی زنگ زدو گفت چرا نمیاین اینوراااااااا منم گفتم امروز میام صبح یخچال ساز اومد چون دوباره یخچالمون هنگ کرده بعد رفتیم از در جلو رفتیم آخه خونه مامانی دو تا در داره اینو گفتم شاید تا تو بزرگ شی دیگه این خونه نباشه یعنی حتما نیست چون دارن میفروشنش آخی دلم تنگ میشه واسه خونهء تمام عمرم تا اینجا بگذریم دایی دم در بود آخه مهبد رفته بود بستنی بخره و گفت اول بیایی...
نویسنده :
مامان ماني جون
21:18




