یه روز بــــــــــــــــــــــد
مانی جونم دیروز صبح زود از خواب بیدار شدی و با کلی کلنجار خوابیدی. ظهر هم کم خوابیدی غروب هم چون بابات رو ندیده بودی بیقراری میکردی ساعت 20:30 بابات زنگ زد و گفت تصادف کرده و من هم به جای پرسیدن اینکه خودش خوبه گفتم: ماشین خیلی داغون شده بابات هم گفت تقریبا منم گفتم: دستت درد نکنه بعدش به خودم اومدم که چی شده نیم ساعت بعد بابات اومد و اعلام سلامت کرد و رفت. از اونجایی که باید با تو بازی میکرد و به خاطر عجله ای که داشت این کارو نکرد............... موند تو دلت و یه سره گریه کردی داشتم دیوونه میشدم دیگه صدات در نمیومد داشتم میمردم واست مامانیت و عمه سمیرات اومدن و تو یه ربع بعدش خوابیدی اما از ...
نویسنده :
مامان ماني جون
11:31



